تبليغاتX
دل نوشته ها
شاعر ني ام و شعر ندانم كه چه باشد/ من مرثيه خوان ِ دل ِ ديوانه ء خويشم
انتظارت بهانه ي " بودن"م بود

     بي انتظار

              لبريزم از بهانه ي "نبودن"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 19:34  توسط مهراوه  | 

خسته ام....

خسته ام....

خسته ام....

خسته ام....

.........

........

.........

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388ساعت 22:10  توسط مهراوه  | 

دلتنگي  بد نيست

يادگاريست از آنان كه دوستشان داريم

بهانه ايست كه شيريني دوستي مان را به خاطر آوريم

پس دلتنگ مي مانم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 15:48  توسط مهراوه  | 

دخي براي اولين بار در گروه همسالان خودي نشون داد! امروز مدرسه شون مركز آشوب و بلوا بود و زنگ آخر كلاس تعطيل شده بود و بچه ها ميخواستند بيرون بريزند كه درها رو به رويشان قفل كردند.شعار و سوت و دست و.... و شعر زيباي "يار دبستاني من"...

و همان وقت چند خيابون اون ور تر من.....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 21:1  توسط مهراوه  | 

 روزنامه ي سرمايه پر تيراژ ترين  روزنامه ي اقتصادي لغو امتياز شد
+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت 15:23  توسط مهراوه  | 

شادي امروزم يك ساعت پياده روي در پيست دوچرخه سواري بانوان پارك چيتگر بود. هوايي بس مطبوع و آفتابي ملس و بادي خنك ، جدا حس نوجواني را در هر انسان پير و فرتوتي زنده ميكرد چه برسه به من كه ۲۴ سال بيشتر ندارم!!! قسمت قشنگ و مهيج داستان اين بود كه ميشد در اين پيست چهار هزار متري روپوش و روسري رو در بياري پوست دست و گردن  رو كه به بركت دولت كريمه  آفتاب مهتاب نديده باقي مونده رو هوا بدي.ميشد موهاي فشرده و مچاله شده ي هميشه پنهان زير روسري رو باز كني و به دست باد بسپاري! امروز به ياد دوران بچه گي ام وقت دويدن سرم رو هي تكون تكون ميدادم تا موهام بيشتر تو باد پرواز كنه! ذره ذره ي اشعه ي خورشيد را بلعيدم كه اندكي فقر ويتامين " دي " بدنم جبران بشه. زير سقف آسمان رو نيمكت دراز كشيدم و خودم رو به دست آفتاب و باد سپردم و به آرزوهاي كوچك زنان اين ديار انديشيدم! راستي اگر هر جاي دنيا بريم و بگيم "آرزوي كوچك و دست نيافتني ما اينه كه موهامون به دست باد آشفته و در هم بشه" به ما نميخندند؟؟؟

ديدن دختران ِ جوان تكواندو كار (شايد هم جودو كار كه فرق اين دو ورزش رو نيمدونم!) كه با لباس ورزشي به درخت لگد ميزدند و هي تو هوا لگد پراني ميكردند...

ديدن پير زني فرتوت كه دوچرخه اي كوچك كرايه كرده بود و با احتياط دوچرخه سواري ميكرد اما گويا در اون فضاي بسته هم جرات در آوردن مانتو و روسري رو نداشت....

ديدن دختر بچه اي نقلي و فنقلي كه روسري بزرگ ،قده چادر شب به سر كرده بود و سفت گره زده بود....

باز نداشته هامو ديدم. باز دلم گرفت...   

+ نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت 13:48  توسط مهراوه  | 

یه روز خوب چه روزیه؟

-یه روز خوب روزیه که پنج دقیقه قبل از اینکه ساعتت زنگ بزنه خودت سر حال از خواب بیدار بشی

- يه روز خوب روزيه ، اولين صدايي كه بشنوي صداي بارش باران و برخوردش با شيشه ي پنجره باشه

-يه روز خوب روزيه ، همين كه  موبايلت رو روشن كردي  تكستي پر محبت  از دوستي عزيز برات برسه 

-یه روز خوب روزیه ، صبح کله سحر پیچ رادیوی ماشین رو که باز میکنی آهنگ مورد علاقه ات رو بشنوی

-یه روز خوب روزیه ، در  آخرین ثانیه بتوني  چراغ قرمز چهار را رو رد كني

- روز خوب روزيه، درست جلوي در محل كارت يه جاي پارك پيدا كني

- يه روز خوب روزيه ، بلند گو و ميكروفن مدرسه برات ادا در نياره و بتوني بي دردسر مراسم صبحگاه رو اجرا كني

- يه روز خوب روزيه ، ارسلان با اون دهن گشاد و قيافه ي مخوف غايب باشه!!

- يه روز خوب روزيه ، مرتضي دست و سر ِ بچه اي رو له نكنه و مجبور نشي سرش جيغ بكشي!

- يه روز خوب روزيه ، مدير ديوانه ات درگير كارهاي شخصي اش باشه و هي باهات حرف نزنه!

- يه روز خوب روزيه ، وقتي از سر كار برگشتي مجبور نشي باز براي انجام كاري  از خونه بيرون بري

-يه روز خوب روزيه ، بعد از ناهار بتوني كنار عزيزت خوابي بي دغدغه كني!

- يه روز خوب ، روزيه بي مزاحمت افكار مزاحم، كتاب مورد علاقه ات رو بخوني

- يه روز خوب روزيه، متوجه غروب خورشيد نشي

- يه روز خوب روزيه ،......

"دل من كه به اندازه ي يك عشق است، به بهانه هاي ساده ي خوشبختي خود مينگرد..."

+ نوشته شده در  شنبه 2 آبان1388ساعت 23:11  توسط مهراوه  | 

گفته بودم : "اگر  شده خودم رو در به در كنم ، پيش اون زنك كوتوله پرست  نمي مونم"! خوب اين اتفاق افتاد و در به در شدم!!! از بالاترين نقطه ي منطقه... ليز خوردم و در  جنوبي ترين نقطه منطقه سقوط كردم. درست زير خط هوايي مهرآباد .طوري كه  وقتي هواپيما ميخواد  بشينه ، همه ي پنجره هاي منطقه ي مذكور به رعشه ميافته! و من همواره به جان خود بيمناكم و منتظرم يكي از اون هواپيماها سر من بيافته و دردانه ام يتيم شود !!! ارتقا شغلي يافتم و مععععاون يك مدرسه ابتدايي  جمع و جور دويست نفره پسرانه شدم! هفت كلاس داريم كه تا خرخره از دانش آموز پر شده. در روز بازگشايي مدرسه سه كلاس از 7 كلاس معلم نداشت.( به علت كمبود نيرو هنوز كسي خودش رو معرفي نكرد)! در مراسم صبحگاه نوار سرود جمهوري اسلامي نداشتيم كه فرضا  اگر از مدارس همجوار قرض ميكرديم ، ضبط  نداشتيم و به فرض ميرفتم از خونه همسايه ضبط هم قرض ميكردم ميكروفون و بلند گو نداشتيم!!!!! خدمتگزاري هم كه نداشتيم مراقب جلوي در باشه تا اوليا وارد مدرسه نشوند .معاون پرورشي هم نداشتيم كه حداقل بياد و يه گوشه ي كار رو با من بگيره! خانم مدير جديد هم رفته بودند مدرسه سابقشون رو تحويل بدهند!!!دور از جون شما تا ساعت هشت  مدرسه عيييييييييين طويله شده بود!!!!!!

ساعت هفت و نيم بهت زده بودم و نميدونستم چكار كنم! اما ساعت 8 به خودم اومدم و با همه ي توان به قلب طويله حمله كردم! همچون قاطران مدهوش !عر عري كردم و همه ي مادران كره الاغ ها را بيرون راندم!!!!هنگامي كه همه اوليا ي محترمه را به بيرون از مدرسه تاراندم ، دست ِ  آخرين نفر  را  گرفتم و كشيدم تو مدرسه و گفتم پشت در بما ن كه  نه كسي داخل بياد و نه كسي خارج بشه!!! يك لحظه حس زندانبان بودن به من دست داد! (راستي زندانبان ها هم هميشه زنداني اند...)

قدم بعدي طلب استمداد از 4 معلم حاضر بود كه فارغ از محشري كه در حياط مدرسه بر پا بود ، گل ميگفتند و گل ميشنفتند و سال تحصيلي جديد را به هم تبريك ميگفتند( نميدونم چه تبريكي داره؟)چون خرمگس معركه  محفل دوستانه و شادشان را بر هم زدم و همه را به وسط حياط مدرسه تاراندم!! كه هر معلم دانش آموزان پايه ي مربوطه را به صف كند! قدم بعدي جمع كردن همه ي توان در حنجره  بود .لحظاتي  خود را در كارزار ميدان انقلاب و آزادي و ولي عصر حس كردم . بي محابا نعره اي سر دادم و همه را وادار به سكوت كردم  !!!!!!

 بسم اللهي و قرآني و شماره 1-2-3 همه به هم سرود جمهوري اسلامي خواندند!!!!( راستي حالا كه جمهوري تبديل شده به حكومت اسلامي بايد فكري به حال سرودمون بكنيم)!!

بعد از خواندن اسامي دويست نفر و كلاس بندي ، همه سر  كلاس رفتند و آرامش پيش از توفان برقرار شد! در اين هنگام  اندكي لاي  درِ مدرسه گشودم و براي شكار كمين كردم ! سه مادر ِ رهگذر ِ با عرضه بي خبر از همه جا در دامم اسير شدند و قبل از اينكه بفهمند چه بر سرشان آمده ،به  كلاس هاي فاقد معلم بردم! سپس  به آبدارخانه رفتم و وظيفه ي خدمتگزاري ايفا نموده و چايي خوش رنگ و عطر براي ساعت تفريح  دم كردم! و در  دلم هر چي فحش ركيك و نيمه ركيك  ميدانستم به  انتخابات و كوتوله و  طرفدار كوتوله و.... دادم و كمي عقده گشايي كردم! سپس به سرعت نور به  كلاس پنجم رفتم  و چند پسر بچه ي  درشت  هيكل كه ترجيحا قيافه رعب انگيزي هم داشتند انتخاب كردم كه ساعت تفريح بتوانم با نيروي قهريه  پسركان  افسار گسيخته ِ گريخته از خانه هاي قوطي كبريتي كه سه ماه انرژي ذخيره كردند رو مهار كنم!

زنگ تفريح گرچه فقط سه  مورد كتك كاري  و  پنج مورد زمين خوردن و  يك مورد  جر خوردن لباس داشتيم  ولي شكر خدا  به خير و خوشي تموم شد. و كلا امروز به خير و خوشي تموم شد!!! فردا هم خدا بزرگه. قطعا از امروز بدتر نخواهد شد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 22:51  توسط مهراوه  | 

زيبا ترين و غم انگيز ترين صحنه ي راهپیمایی روز قدس

زيبا ترين تصوير ديروز را در ذهنم ،  پيرمردي حدودا نود ساله با بيماري پاركينسون با پشتي خميده  ساخت. او كه به زحمت ميتوانست راه برود و سر پا بايستد با صدايي كه به زحمت از گلو خارج ميشد ، با مشتي لرزان شعار ميداد " دولت كودتا –استعفا استعفا"!!!!!!!!!

 

و تلخ ترين و غم انگيزترين صحنه را نيز در ذهنم  جواني حدودا 30 ساله با چشماني سبز،   برايم ساخت. او از شدت فقر و سوتغذيه ،  صورت و  جثه اي بس نحيف و لاغر داشت و از بيماري صرع رنج ميبرد. وي كه از تاكستان براي كار به تهران آمده بود پس از پراكنده شدن جمعيت در خيابان نصرت دچار حمله صرع شد و با عضلاتي قفل شده به زمين افتاد. ....

قلبم از جا كنده شد وقتي به رسم تشكر دستم را بوسيد و گفت" خدا بهت سلامتي بده آبجي"!!

نميدونم چرا  در ذهنم پيوندي نا گسستني بين رنگ سبز چشمانش و رنگ جنبش سبز حس ميكنم. هر دو صبور هر دو مظلوم هر دو بي پناه... 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 18:42  توسط مهراوه  | 

امروز ياد ِ حرفِ مهربان و همسرش بودم. " اينجا جاي موندن نيست. بايد رفت"! هر روز يك فايل جديد در ذهن درست ميشه. مشكل كار نيم بند حل شد و الان داستان ِ....

امروز يك  آن شعر شاملو راحتم نگذاشت. مثل پتك تو سرم فرود ميامد. حتي زماني كه انتظار كشنده مثل موريانه روحم را ميخورد

پرواز را علامت ممنوع ميزنيد / با جوجه ي نشسته در آشيان چه ميكنيد.

پرواز را علامت ممنوع ميزنيد / با جوجه ي نشسته در آشيان چه ميكنيد.

پرواز را علامت ممنوع ميزنيد / با جوجه ي نشسته در آشيان چه ميكنيد.

پرواز را علامت ممنوع ميزنيد / با جوجه ي نشسته در آشيان چه ميكنيد.

پرواز را علامت ممنوع ميزنيد / با جوجه ي نشسته در آشيان چه ميكنيد.

پرواز را علامت ممنوع ميزنيد / با جوجه ي نشسته در آشيان چه ميكنيد.

پرواز را علامت ممنوع ميزنيد / با جوجه ي نشسته در آشيان چه ميكنيد.

.....

.....

.....

من در جستجوی قطعه ای از آسمان پهناور هستم که از تراکم اندیشه های پست تهی باشد ...

دلم گرفته. از بيسواد و كم سواد كشورم يك جور. از باسواد و تحصيلكرده اش طوري ديگر. از گدا و دوره گردش يه جور از ثروتمند بي دردش جور ديگر. از از افراد سكولار و لايئكش يك جور از مذهبي هاي دو آتشه جور ديگه.از منتقدين و مبارزينش يك جور از افراد ذوب در ولايتش جور ديگه. دلم گرفته از خودم و هر چي پيرامونم هست. از جغرافيايي كه كسي نميابي براي درد دل. كه از سايه ي خود بايد بترسي. از افراد بز دل و محافظه كار. از افراد شجاع و كله خراب. دلم از همه چيز و همه كس گرفته. كاش چشم باز ميكردم و خود را در جغرافيايي ديگر با رنگ پوستي ديگر و با زبان و لهجه اي ديگر ميافتم. كاش از خواب  بيدار ميشدم و نفس راحتي ميكشيدم و ميگفتم" كابوس بدي بود يك ليوان آب لطفا"!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 23:47  توسط مهراوه  | 

خدايا ميدوني اينجادارم هرز ميرم و تباه ميشم. همه ي پلها رو پشت خودم خراب كردم كه راه بازگشت نداشته باشم. هيچكس ندونه تو بهتر ميدوني اينجا چه خصلتهاي خوبي رو از دست دادم و چه ويژگي هاي بدي رو به دست آوردم. دلم براي خودم تنگ شده. خدايا كمكم كن خودمو پيدا كنم. زير بار حق و ناحق كردن دارم له ميشم. دستمو بگير. دلم براي حس لمس گرماي وجودت تنگ شده. ميبيني چه راحت شيطان داره جاي ترو تو دلم پر ميكنه؟؟ يعني خودت ميخواي اينجوري بشم؟ دلم ميخواد جايي برم كه توش نه دروغ باشه نه فريب نه غيبت نه خاله زنك بازي نه زير آب زني نه بدگماني نه تنگ نظري نه....

امروز وقتي  ديدم اوني كه اومده نصف من نميتونه باشه از ته دل خوشحال شدم ، از خودم بدم اومد!!!!!

خودت ميدوني زودي پشيمون شدم . پشيمان از اينكه بد ِ اون افراد پليد رو خواستم. اما اگر دفعه ي بعد پشيمون نشدم چي؟ تو راضي ميشي اينقدر بدجنس بشم كه از بدي ديگران خرسند بشم؟ پس خلاصم كن. از اين جهنم نجاتم بده . راه بازگشت براي خودم نذاشتم اما نياز دارم تو هم كمكم كني. از من غافل نشو هر چند اغلب ازتو غافل ميشم

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 21:43  توسط مهراوه  | 

ماه رمضان امسال عهد كرده بودم  به رغم سالهاي گذشته روزه نگيرم . اما ديشب دخي از من خواست سحر بيدارش كنم كه روزه بگيره!!! نميدونستم چي بگم! كه بيخيال شو وزود ميفهمي همه ي اين قصه ها افسانه است؟ يا گولش بزنم و ساعت رو كوك نكنم كه همه خواب بمونيم؟ در نهايت تصميم گرفتم بيدار بشيم و دوتايي سحري مفصلي بخوريم و منم باهاش روزه بگيرم!!!! هر چند يواشكي هر وقت تشنه ام بود آب ميخوردم اما ظاهر يك روزه دار رو حفظ كردم! نميخوام از كودكي به جايي برسه كه من در سن 38 سالگي رسيدم!  وقتي هم سن اون بودم نمازم ترك نميشد و حتي يكي دو بار نماز شب هم خونده بودم! دلم نيومد از حالا بهش بفهمونم همه اينها  يك فريب بزرگه! پا به پاش ميام تا خودش كم كم بفهمه!

از امروز تعطيلات تابستوني ام تمام شد و بايد هر روز سر كار بروم. چه زود روزهاي فراغت و رهايي ميگذره!!!در حالي اونجا ميرم  كه سعي ميكنم نگاه تو صورت هيچ كدومشون نكنم و باهاشون هم كلام نشم. اما  سعي ميكنم در كارم چيزي كم نذارم. طرفدار كوتوله سخت به ماندنم دلخوش كرده. وقتي فهميد كه كار انتقالي ام درست نشده قند تو دلش آب شد. بيچاره نميدونه اگر شده خودم رو آواره بكنم پيش اون هم نميمونم كه به قول خودش كمر مدرسه اش نشكنه! وضعيت كاري ام براي شروع سال تحصيلي همچنان مبهم و نا مشخصه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 22:33  توسط مهراوه  | 

بس كه روزهام بي رونق هستند ديروز و امروز رو با هم مينويسم!

ديروز صبح تا ظهر فقط زن خانه بودم! شستم و روفتم و پختم. به رسم مادران زحمتكشمان سبزي پاك كردم  و خشك كردم...

 ظهراز مدرسه خبر دادند  كه نامه اي از خيابان بهشتي براي من رسيده! از آنجايي كه هميشه نيمه ي خالي ليوان رو ميبينم صد جور فكر منفي  كردم تا خودم رو به  مدرسه رسوندم و در كمال ناباوري ملاحظه كردم فقط يك تقدير نامه است! تقدير براي نوشتن مقاله ....!!!!! بس كه در آن يك ساعت از نظر روحي به خودم فشار آورده بودم ،  آن تقدير نامه نه تنها هيچ حسي در من ايجاد نكرد بلكه سخت مورد بي مهري  هم واقع شد و هنوز زير صندلي ماشين افتاده!!!!

بعد از ظهر ديروز  هم با سردرد مدارا كردم و فقط آخر شب خود را به ديدن يك دي وي دي مهمان كردم و پس از آن  احساس كردم كه  تونستم روزم رو با يه كار مثبت  به پايان برسانم!

صبح رفتيم روستاي امامه از توابع لواسان! من و دخي و دوست دخي! همراه توري كه توش پر بود از جوجه فنچ! هم پولم رفت هم اعصابم له و لورده شد بس كه اينا رپ گوش كردند و رپ رقصيدن و قيافه شونو شكل رپ ها درست كرده بودند!! نميدونم چرا اينا بلد نيستند درست راه برند؟ درست بشينند درست بايستند! قوز كرده و شل و وارفته مثل شير برنج كه حتي قادر نيستند شلوار فاق كوتاهشون رو بكشند بالا! نميدونم اينا چطور ميخوان نون در بيارن براي زن و بچه شون! جدا نگران آينده نازنينم! خيلي وحشتناكه يكي از اينا داماد من بشه!!!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه 30 مرداد1388ساعت 22:32  توسط مهراوه  | 

اوضاع بدي شده! كارم حسابي گره خورده. نه ميتونم برگردم دبيرستان.  به خاطر سياستهاي اشتباه سالهاي گذشته تورم نيرو ايجاد شده و نميتونم تدريس كنم ونه ميتونم اينجا بمونم . تحمل ديدن اين افراد كوته فكر اطلاعاتي حالم رو به هم ميزنه. هر چه يادگار و كادو از اين دوران داشتم  رو يك يك دارم بذل و بخشش ميكنم كه سالهاي بعد هيچ نشاني از اينان در ذهنم باقي نمونه. حتي گردنبند بسيار زيبايي كه به رسم هديه روز معلم داده بودند رو جشن نامزدي به سيمين دادم! براي اينهمه نا مردي و نارو زدن و زير آب زني و تبليغات وسيع  براي اين مردك نيم متري احمق حاضر نيستم حتي يك روز بيشتر از روزهاي  موظفم اينجا بمونم. بايد برم. براي همه ي خاطرات بدي كه براي من و افرادي چون من ساختند محكومشان ميكنم كه از قلب و ذهن و يادم براي هميشه پاكشون كنم!!!!

امروز از صبح تا ظهر سازمان بودم . مستاصل و ناتوان با سردردي طاقت فرسا برگشتم. بايد تا نيمه ي شهريور صبر كنم. با همه ي وجودم به مهربوني خدا و تقدير دل بسته ام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 22:47  توسط مهراوه  | 

دو باري كه رفتم شمال خودم بدون حضور هيچ جنس ذكور يا همراه رانندگي كردم! من و دخمل به تنهايي ! از اين بابت خيلي خرسندم چون گام بزرگي بود در جهت استقلال. و چي لذت بخش تر از اين كه تنها ثمره ي زندگي ات كنارت بشينه و ببيني اينقدر بزرگ شده كه در مقابل  خستگي ات  احساس مسئوليت كنه و برات ميوه قاچ كنه و بزاره دهنت!!!!!!!

چقدر بچه ها زود بزرگ ميشن. چقدر زود مستقل ميشن. زماني كه نازنين نيازمند من بود، هميشه نگران بودم .نگران مردن!  احساس ميكردم كار نيمه تمامي  دارم كه بايد انجامش بدم. در همه دوران زندگي( جز دوران كودكي نازنين) ،  سعي كردم قدر زندگي  رو بدونم و از لحظات خوبش لذت ببرم و لحظات سختش رو فراموش كنم  با اين اوصاف  هر زمان هم حضرت عجل سر ميرسيد اماده رفتن بودم . دوران نياز نازنين اين حس قشنگ از وجودم رخت بر بسته بود و با همه ي وجود به دنيا چنگ زده بودم و هميشه مراقب خودم بودم كه نميرم!!!! اما جديدا با ديدن استقلال طلبي دخمل( مثل همين مسافرت اخير) باز احساس آماده بودن در من پديدار شده. خوشحالم نازنين نيازمند حضور من نيست. خوشحالم دختر مستقلي تربيت كردم!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 23:7  توسط مهراوه  | 

اين پستم روزمره نگاري نيست و زندگي نگاريست! چون جدا دو هفته زندگي كردم!!!!!!!

مريم اومد و يه شب پيشم بود و با هم رفتيم شمال. روز اول رفتيم ماسوله روز دوم مرداب انزلي روز سوم لاهيجان و سياهكل و مقبره شيخ زاهد(مهربان جان يادت كردم اونجا) روز بعدش  عروسي تو يه ده كوچيك رفتيم....

يه دور برگشتم تهران و بعد از يه هفته دوباره رفتم شمال. اين دفعه كمتر گشت و گذر رفتم چون هوا به حدي عالي بود كه دلم نميومد سوار ماشين بشم و الكي هي گاز بدم و ترمز بگيرم۱

اين پستم رو خلاصه نوشتم چون خيلي خسته ام . اما همه چيز تو مغز و روجم ثبت شدند. به قول ويكتور هوگو طبيعت كتابيست كه هر صفحه ي آن پر از راز و رمز است. فعلا تو خلسه ي سفرم. هوا به شدت اينجا گرم و كثيف و آسمون خاكستريه. دو سه روزي سردرد خواهم داشت!!!!!

روزهاي سفرم روزهاي زندگيست چون با روزمره گي تفاوت زيادي داره و اغلب تكرار نميشن

خوشحالم چند روزي زندگي كردم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 18:16  توسط مهراوه  | 

امروز روز پر مشغله اي بود.يكي به خاطر آمدن مريم گلي به تهران ديگري هم نامزدي سيمين.

صبح تا ساعت 4 فرصت داشتم تا  خونه رو مرتب كنم و نهار فردا رو هم بپزم دوست ندارم  وقتي مريم آمد تو آشپزخونه باشم. امروز و امشب رو فعلا خونه عمو جانشان سر ميكنند تا فردا. دلم براش پر ميكشه. از اسفند تا حالا نديدمش. خيلي دلتنگ اون چشمان گاوي اش هستم!!!!!!!! تعجب نكنيد چشم گاو خيلي خوشگله.! به نظرمن كه حرف نداره!

اما نامزدي سيمين. لباس نخريدم. همون قديميه رو كه تو عروسي سيما پوشيدم رو باز پوشيدم. دخي كمي گير داد كه" اينو همه ديدن و..." اما تفهيمش كردم كه اصلا برام مهم نيست ديده باشند يا نه و اگر زياد گير بده با مانتو ميشينم. همون مانتو درويشي جديدم كه خيلي هم دوستش دارم و نو هم هست!!! طفلك وقتي ديد دارم قاطي ميكنم دست از سرم برداشت

نامزدي مسخره اي بود. اساسا همه نامزدي ها و عروسي ها منو ياد فيلم هامون ميندازند. حميد هامون كنار دريا كابوس عروسي زنش رو ميديد و همه مهمانان با قيافه هاي عجيب و غريب بهش ميخنديدند و مسخره اش ميكردند...

وقتي همه ، اعم از زن و مرد ميدانند  انتهاي اين خوشي زودگذر چي ميتونه باشه، دليلي براي شادي نميبينم. همه دچار دور باطل شده اند

.عاشق مي شوند. عشقشان  را در مسلخ  ازدواج زبح ميكنند. دچار روزمره گي و دلزدگي و وا خوردگي و.... مي شوند و درپايان ، عاشق ِ عاشق شدن مي شوند ! و  تا پايان عمر عشق را جستجو ميكنند و ليكن  اغلب تقدير ، شانس و فرصت ِ  دوباره عاشق شدن را به آنان  نميدهدو درنهايت ِ تنهايي و سرخوردگي جان به جان آفرين تسليم ميكنند و وقت مرگ، فقط  آه سردي از سر ِ ناكامي ميكشند. ...

بر ميگردم سر اصل مطلب. نامزدي پر زرق و برقي بود. راستش كمي پشيمان شدم كه به حرف دخي گوش نكردم.  لباس به كنار، كاش  كمي به خودم ميرسيدم. ديدن اون همه رنگ و مد و صدا و نور كمي حالم رو بد كرد. عادت به سر و صدا ندارم. اما خودم رو نباختم با همون موهاي دم اسبي بي ريختم سعي كردم در شادي جمع شركت كنم كه مبادا يه وقت بالا بيارم!!!!!

آسمان دل پس از خروج از سالن سخت ابري و غبار آلوده بود. و ليكن الان  به فردا دلخوشم. مريم گلي من مياد و مدتي در قلب مهربونش خودم رو گم ميكنم

+ نوشته شده در  جمعه 2 مرداد1388ساعت 23:56  توسط مهراوه  | 

امروز خيلي بهتر بودم .از صبح تا ساعت 3 مشغول كارهاي روزمره بودم. در اين راستا ماهي بسيار خوشمزه اي طبخ  كردم كه خودمم باور نميشد چطور اينقدر خوشمزه شده !!!

باز تصميم گرفتم خودم رو خوشحال كنم. دلم هواي كوهستان  داشت. اما دخي  مخالفت كرد. پس  رفت خونه خاله جان تا با الهه خوش باشه منم رفتم كوه !

ام پي تري  بردم كه مثلا وقت پياده روي گوش كنم. اما اصلا دلم نيومد صداي رودخونه ، شاخه و برگ درختان و حتي عر عر خر رو با صداي آهنگهاي جور واجور ضبط سيار عوض كنم!

دقيقا  70 دقيقه بي وقفه بالا رفتم. بر خلاف ديروز كاملا حواسم بود كه كوهپيمايي ام كاملا جنبه ي ورزشي داشته باشه! طفلك عضلات استراحت كرده ام سخت متعجب شده بودند كه امروزچه خبره!!!!!!!!

ميخواستم باز بالا برم اما فكر كردم خوبه زود تر برگردم تا با" همراز" بريم سينما. آنتن نداشتم كه ببينم مهمانانش رفتند يا نه. پس مجبور شدم مسافت زيادي پايين بيام تا آنتن شكار كنم و بهش زنگ بزنم كه جواب منفي بود!

راستي بالاي كوه يه مانتو شلوار نخ پنبه خيلي ارزون و راحت و شيك خريدم. مدلش مدليه كه دراويش ميپوشند! خيلي دوستش دارم...

چيزي كه امروز به نظرم خيلي جالب بود ،تعداد زياد زنان و مردان "تنها" بود كه درمسير ديدم. گويا روز به روز تحمل ديگري سخت تر ميشه و همه دوست دارند در پيله ي خلوت و غار تنهايي خودشون سر در گريبان داشته باشند.  

در جريان اين كوه پيمايي از خود با يك چاي –ليمو ، يه كاسه شاتوت، يك پرتقال و يك قوطي استك تگري پذيرايي كردم! شام رو با دخمل و دختر خاله جان صرف كرديم. اصلاح ميكنم صرف كردند چون من چيزي نخوردم! نخواستم اون دو كيلو كالري سوزانده شده رو با خوردن مرغ سوخاري جبران كنم!

آسمان دل همچنان نيمه ابريست. و ليكن كمتر باران گرفت

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 23:10  توسط مهراوه  | 

با خودم قرار گذاشتم وقايع نگاري كنم. ساده و بي پيرايه، بدون كلمات قلمبه و سلمبه!

از ديروز حالم بهتر شده. ديروز بس كه نا اميد بودم خود را در آستانه ي مرگ  ميديدم.  اماامروزسعي كردم كمي به خودم كمك كنم كه خوب بشم. ديشب تقريبا اصلا خوابم نبرد.ساعت يك تا چهار نيمه خواب و بيدار بودم. ساعت4از رختخواب (كه بيشتر داشت خسته ام ميكرد) به در آمدم و كمي رفتم پاي كامپيوتر.بعدش يه ساعت هم شاملو گوش كردم تا هوا روشن بشه.تو گرگ ميش صبحگاهي رفتم پارك پرديسان تا كمي قدم بزنم. حواسم بود كه قدم زدنم اصلا جنبه ي ورزش كردن نداشته باشه! چون اصلا دلم نميخواست هيچ كار جدي انجام بدم!!!!!براي اين منظور كمي خودمو زير فواره ها خيس كردم و روي چمن خيس دراز كشيدم و آسمون رو نگاه كردم. اصلا هم مهم نبود كه مانتو م خيس بشه يا حتي گلي، مهم اينه ، اون لحظه خنك شدم و آسمون رو بدون مانع و مزاحمت  شيشه و قاب پنجره ديدم. نسيم صبحگاهي  خيالم رو به كنار  دريا پرواز داد.و براي تكميل پازل ذهنم  از صداي اتومبيل هاي غران همت ،موج دريا ساختم...

پس از بازگشت از كنار دريا!!!!!!كارهاي روزمره رو كمي سامان دادم ويك  قسمت ديگر از سريال" لاست" رو ديدم .دوست داشتم باز كاري براي خودم بكنم پس رفتم و موهاي زبون بسته رو كه هميشه مچاله شده كف سرمه رو  كمي كوتاه كردم . ته دلم خنك شد! حال كه نميشه شكل زندگي رو عوض كرد بهتر كه شكل خودمون رو  عوض كنم!!! آخ كه گاه چقدردلم ميخواد يه بار خودمو شكل عروسك فرنگي هاي خيابوني كنم اينجوري همه ي نفرتم رو تو صورت اجتماع تف كنم!!!!!!

ميدونم نميتونم اينكار رو بكنم. تاكيد ميكنم كه "نميتونم" نه اين كه نخوام!!!! چون زود دلم براي خودم تنگ ميشه و زود ميخوام برگردم به قيافه قبلي خودم! هر چقدر هم اوني كه تو آيينه زيبا بشه "اون " من نيستم...

غروب هم يك خروار لباس اتو كردم بس كه زياد بودند  گمان ميكردم لباسهاي همسايه هم بايد قاطيشون باشه !!!!

يك كتاب هم براي نازنين  خريدم" تئوري موسيقي ". فكر فرستادنش به قايق راني كمي ذهنم رو غلغلك ميده. بايد درباره اش تحقيق كنم... 

  اين هم وقايع نگاري!!!!!!!آسمان دل همچنان نيمه ابري توام با رگبار پراكنده

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 17:33  توسط مهراوه  | 

همه ي واژه هاي زشت در ذهنم رژه ميروند

خيانت/دروغ/فريب/اعتياد/خشونت/استبداد/سركوب/ناله/نفرين/گريه/ استيصال...

دلم ميخواد فرار كنم. از همه چيز و همه كس. حتي از خودم! دلم ميخواد تو جزيره اي متروك گم بشم! خودم باشم و دريا و جنگل و خدا...

چه پست احمقانه و كودكانه اي! مال ذهنم بيمار و خسته ي منه. دارم چرت ميگم. باز دچار هذيان شدم

خوبه وقايع نگاري كنم كه ديگه مجبور نشم اينطور حرفهاي قلمبه شده رو نجويده تف كنم بيرون!امروز نه كه خيلي تلخم.  بزار  زماني شروع كنم كه شيرين شدم! براي امروز بسه! 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 تیر1388ساعت 12:0  توسط مهراوه  | 

با نگاه عمیقی گفتی: مراقبم باش!

چطور باید مواظب تو بود؟ تویی که این روزها دلت از شیشه هم نازک تر شده. چطور مواظبت باشم وسط این همه سنگ؟ میتونم حایلی باشم در برابر سنگ ها اما میترسم از پشت بزنند و اون شیشیه ی نازک دلت بشکنه

میتونم همه ی عمر مواظبت باشم. اما بگو ببینم: کی از من مراقبت میکنه؟ کی مواظب منه؟

 

این روها دلم شاد نیست. قصه تلخ انتخابات. روزهای نامعلوم آینده. مراقبت از تویی که همیشه نگران توام. همه تو دلم تلنبار شدن و زود به زود بغضم رو میترکونه! این روزها دل منم شیشه ای شده. تو هم مراقبش باش که نشکنه که شاید بتونه در کار مراقبت از تو موفق باشه! این روزها منم سخت به تو نیازمندم...مراقبم باش...

+ نوشته شده در  جمعه 19 تیر1388ساعت 17:15  توسط مهراوه  | 

چه تلخ  است  بدهکارِ خود بودن

       هر چند،  همه ی دنیا بدهکارمان باشد

وچه  دشوارتر ، خویشتن ِ خویش را به محکمه بردن

هنگامی  که  امیدی به بخشش

                      نزد قاضی وجدان نباشد

و در فرجام خواهی نیز زندانی و محکوم، در بند ِتن باشیم

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 خرداد1388ساعت 17:31  توسط مهراوه  | 

گفتی : بیا.... آمدم

گفتی : برو... رفتم

گفتی : برگرد...بازگشتم

گفتی : بمان... ماندم

باز بگو : برو ... اینبار هم خواهم رفت

من قادرم همه ی عمر ،سر سپرده ی بهانه های كودكانه ات باشم.

من قادرم همه ی ثانیه های عمرم را فدیه ی  یك لبخند تو كنم

پس باز  شکیبا و سربزیر و خاموش رفتم.

 آنچنان بی صدا ،که نشانی ام را حتی باد نداد...

+ نوشته شده در  شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 21:15  توسط مهراوه  | 

در تعجبم. از خودم. از تو از زندگي كوتاهي كه جونم رو گرفت و هنوز افق پايانش ناپيداست!

خسته ام. از تو از خودم از هر آنچه منو به اينجا ميخكوب كرده. شدم مسيح مصلوب كه جانش ذره ذره  از شدت جراحات تهي شده. آمدن اجبار. رفتن اجبار. ماندن هم اجبار؟!!! چه فلسفه مزخرفيه فلسفه ي ماندن اجباري!! جا تنگ كنيم براي اونايي كه ميخوان بمونند؟ كرور كرور خرج ميكنند براي ثانيه اي بيشتر بمونند. برداريد و ببريد و  سهم خود كنيد هر آنچه از من مانده. .هر آنچه مانده از آن ِ شما كه من دست شسته ام از داشته هايم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت 20:49  توسط مهراوه  | 

 

ما خواستيم جهان را به جهان ِ مهرباني ها تبديل كنيم

ولي خود نيز نتوانستيم مهربان باشيم

اما اگر شمايان به مقصد رسيديد

و انسان " دوست انسان شد

                     با گذشت از ما ياد كنيد...

نوروز خجسته. دعایتان میکنم دعایم کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 18:19  توسط مهراوه  | 

 

 چه حزن انگيز است

          فرو ريختن ِ پيكره ي سنگي ِ پيكري

                          كه سال هاست در خود فرو ريخته...

+ نوشته شده در  جمعه 23 اسفند1387ساعت 23:6  توسط مهراوه  | 

- اهلي كردن يعني چه؟

-چيزي است كه پاك فراموش شده.معني اش ايجاد علاقه كردن است.

- ايجاد علاقه؟!

- معلوم است .تو الان واسه ي من يك پسر بچه اي مثل هزار پسر بچه ي ديگر و منم روباهي مثل صد هزار روباه ديگر.نه من هيچ احتياجي به تو دارم نه تو به من.اما اگر منو اهلي كنی دوتامان به هم احتياج پيدا ميكنيم.تو براي من ميان همه ي عالم يگانه مي شوي من براي تو.آدم فقط از چيزهايي كه اهلي ميكند، مي تواندسر در آورد.آدم ها ديگر براي سر در آوردن از چيزها وقت ندارند.همه چيز را همين جور حاضر و آماده از دكان ها ميخرند.اما چون دكاني نيست كه دوست معامله كند ،آدم ها مانده اند بي دوست.تو اگر دوست مي خواي، خب منو اهلي كن.

شهريار كوچولو با خود انديشيد:در اختركم گلي هست كه گمانم مرا اهلي كرده باشد...

فرداي آن روز شهريار كوچولو آمد پيش روباه. روباه گفت:

كاش سر همان ساعت ديروز آمده بودي مثلا سر ساعت چهار.اونوقت من از ساعت سه قند تو دلم آب مي شه و هر چه ساعت جلو تر برود بيش تر احساس شادي و خوشبختي ميكنم.آن وقت است كه قدر خوشبختي را ميفهمم.هر چيز رسم و رسومي  دارد.

به اين ترتيب شهريار ،روباه را اهلي كرد.لحظه ي جدايي نزديك شد.روباه گفت:

- آخ نمي تونم جلوي اشكم را بگيرم.

- تقصير خودت است.من كه بدت را نمي خواستم.خودت خواستي كه اهليت كنم.

- همين طور است

-آخر اشكت دارد سرازير ميشود؟

- همين طور است

-پس اين ماجرا چه فايده اي به حال توداشت؟

-چرا؟براي خاطر رنگ گندم كه هم رنگ موهاي توست.رازي با تو مي گويم كه خيلي ساده است:جز با چشم دل هيچي را چنان كه بايد، نمي شود ديد.نهاد و گوهر را چشم سر نمي بيند. ارزش گل تو به قدر عمري است كه به پاش صرف كرده اي.تو تا زنده اي نسبت به آني كه اهلي كرده اي مسئولي .

به گمانم او هم مرااهلي كرده.... .. جای کوچکی خواسته برای پنهان کردنش. او نمیداند مکانی بزرگ و بی انتها تصرف کرده به اندازه ی ....؟؟

                                                       یک قلب تپنده و گرم


+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت 16:31  توسط مهراوه  | 

معجزه اي كه ميخواستمش چه زود به من بخشيدي! اصلا باورم نميشه تا اين حد مورد توجه ات باشم كه كادوي تولدم رو زودتر از زمان موعد به من ارزاني كني.  ميدونم چقدر دوستم داري.  كه تحمل اندوه منو نداري.  ميدونم بعضي وقتها  غمهايي به من عنايت ميكني كه قدر خوشبختي ها و داشتن هامو بيشتر بدونم.  كه بيشتر ازشون لذت ببرم.عزيز دلم چه خوب ميكني گاه چيز هايي رو كه عاشقشون هستم رو از من ميگيري و بعد از مدتي انتظار  بازبه من  ميبخشي. اينجوري هم قدر اون عشق رو بيشتر ميدونم هم ترو به خودم نزديك تر ميبينم...

ممنون از تو به خاطر مهربوني ات. به خاطر توجه ات. به خاطر محبتت و به خاطر همه چيزهايي كه من ازشون غافلم.ممنونم از تو اي حضرت دوست. اي خداوندگار مهربان واي مهربانترين به مهراوه...

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 دی1387ساعت 14:2  توسط مهراوه  | 

شعرى از پابلو نرودا

ترجمه از احمد شاملو

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.

 به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،
دوری كنی . .. .، 

تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
ورای مصلحت‌انديشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!

امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن

 

+ نوشته شده در  جمعه 27 دی1387ساعت 21:57  توسط مهراوه  | 

يازده سال پيش در چنين ساعاتي خود رو به در و ديوار مي كوبيدي كه پا به اين دنيا بگذاري. چه بي ميل بودي به آمدن ! دو هفته از موعد آمدنت ميگذشت اما همچنان جا خوش كرده بودي و تمايلي به آمدن نداشتي! يازده سال پيش در چنين ساعاتي از من اجازه خواستي كه بيايي اما بي حضور پدر پذيرفتن برايم امري محال به نظر ميرسيد. هر چه بود ما قراري داشتيم.اين كه" من تنها و بي حضور وي اين بار را زمين نگذارم"!!!!  با همه دردمندي بيش از 18 ساعت  صبر كردم كه او بيايد و تنها هنگامي اجازه آمدنت را دادم كه تو دست از تلاش كشيدي و بي تفاوت ، به سرنوشت چشم دوختي!      آمد! بعد از آمدنت! و اين بر خلاف قرارمان بود!

دختركم فردا وارد دوازدهمين سال زندگي ات ميشوي.  تا زماني كه خود مادر نشوي نخواهي دانست كه چگونه در همه ي اين سالها دليل بودنم بودي. دليل نفس كشيدنم دليل زنده بودنم و....دوستت دارم اندازه ي ؟؟؟ راستي اندازه ي كي يا چي؟ اندازه ي خودت كه عزيزتريني از هر عزيزي. هميشه به تو ميگم اندازه ي خدا دوستت دارم! اما كمي دروغ است چرا كه اگر خدا رو اندازه ي تو دوست ميداشتم حتما يكي از بهترين بندگان وي ميشدم حال آن كه چنين نيستم....

دلبندم! تولدت مبارك

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 دی1387ساعت 17:28  توسط مهراوه  |