تبليغاتX
دست نوشته های مهراوه

یک سال دیگه گذشت. سال گذشته چنین روزهایی ،روزهای انزوا و بی هدفی رو سپری میکردم. تو قلبم یه حفره ی بزرگ بود به نام تنهایی. هیچ چیز و هیچ کس نمیتونست شادم کنه. تنها چیزی که به من آرامش میداد دیدن پدر و مادرم بود. سال گذشته برای ارامش خودم ،سعی کردم بیشتر  بهشون سر بزنم. سال گذشته این موقع همه مون برای اثاث کشی پدر و مادر به خونه ی جدید التهاب داشتیم. دورادور هر روز پیگیر کارا بودم . اما همچنان اون حفره ی بزرگ ته دلم بود...۲۲ بهمن مامان اینا اثاث کشی کردند. منم همراه سایر اعضای خانواده خوشحال و شاد بودم. در حد توان و وقتم تلاش کردم کنارشون باشم.نزدیک عید نوروز، سعی کردم لوازم پذیرایی رو با بهترین شکل و سلیقه تهیه کنم و برای مادرم ببرم. میدونستم که وقت و حوصله ی این کارا رو نداره و از خدا میخواد اضافه پول بده و عوضش از رفتن به خیابانهای شلوغ نزدیک عید معاف بشه. سال گذشته برای اولین بار طی ۱۵ سال گذشته حتی هفت سین رو خودم درست کردم و با وسواس و سلیقه تو جعبه گذاشتم و به خونه ی پدری بردم. و پدر... با نگاهی مشتاق به رهاورد این مسافر تازه از راه رسیده نگاه میکرد و میگفت " بابا چرا زحمت کشیدی... همین جا خودمون میگرفتیم"...

و روزهای عید چه شلوغ و پر ازدحام بود. همه مون در شلوغی دست و پا زدیم و فرصت دیدن همدیگر رو نداشتیم و سیزده به در که بدون حضور خانواده در تهران به سر بردم  وآن حفره ی بزرگ در قلبم رو یدک میکشیدم. و صبح ۱۵ فروردین... پدر... باورش سخت بود...

گذشت . از اون زمان تا کنون ۱۰ ماه گذشت. حفره ی قدیمی، عمیق تر شده. خیلی خیلی عمیق تر. به عمق وجود نازنین و با عظمت پدرم.

امسال تک تک اعضای خانواده به من زنگ زدند و تبریک گفتند جز تو . سال گذشته که به من تبریک گفتی بهت گفتم"ای باباااا ۴۰ سال که دیگه تبریک نداره. دارم پیر میشم . پیر شدن تبریک نداره" و تو با خنده ی مهربانت گفتی" اگر تو بگی پیر،من چی باید بگم؟" یادمه تو برای من طلب عمر طولانی کردی و من برای خودم  "سایه ی ترو بر سرمون " طلب کردم.و خدا چه زود به من فهموند که دعای من هیچ اعتباری نزد او ندارد!!!

بعد از گذشت یک سال، باز هیچ چیز و هیچ کس نمیتونه منو خوشحال کنه. اون حفره ی عمیق،عمیق تر از گذشته در قلبم وجود داره . باز روزهای تنهایی و انزوا رو سپری میکنم مضاف بر اینکه "وحشت از دست دادن عزیزان " را هم همواره با خود یدک میکشم!!!  هر سال دریغ از پارسال...

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 بهمن1390ساعت 21:51  توسط مهراوه  | 

امروز دخی جونم 14 سالش رو تموم میکنه و وارد پانزدهمین سال زایش خود میشه. روزها به سرعت مثل برق و باد میگذرند و تند تند داره بزرگ میشه و منم سریع دارم پیر میشم . هر روز یادم میافته که فرصت با هم بودنمون چقدر کمه. وقتی یادم میافته شاید اونم روزی مثل الان ، که دلتنگ بابا هستم ، دلتنگ من بشه و قلبش تو سینه ، بال بال بزنه دلم براش میسوزه. وقتی تصورش میکنم برای اینکه غم از دست دادنم رو تسکین بده با زور و فشار زمین رو دستمال بکشه، طوری که کف دستش درد بگیره،دلم براش میسوزه....

سال گذشته چنین روزی بابا از مغازه اش به من زنگ زد و تولد نازی رو تبریک گفت . و طبق معمول گفت" ایشاله عروسش کنی" وقتی گفتم: "در کنار هم ایشالله" پاسخ داد" هی دختر جاااان... عمر کجاست؟ ما دیگه ته خطیم"!

وقتی این حرف رو زد دلم لرزید. نمیتونستم نبودنش رو تصور کنم. اما  حالا، بابا میبینی چطور دارم روزهای بی تو بودن رو سپری میکنم؟ هر روز پیاده روی میرم. هر هفته استخر میرم. یاد گیری زبان به نظرم ضروری اومده یاد میگیرم و دخترم رو که شاید فردا،فرصت ِبا من بودن رو نداشته باشه در آغوش فشار میدم. اما فقط خدا میدونه و تو، که چقدر در اعماق فلبم جای تو خالیه. چقدر تصور صورت مهربونت در نیمه شبها، خواب رو با چشمانم بیگانه میکنه.نمیدونی چقدر مرگ و ترو به خودم نزدیک حس میکنم.هر کاری میخوام بکنم  تو نظرمیایی که خوشت میاد یا نه؟ نمیدونی چقدر مهراوه ی تو خانوم شده. همانطور که دوست داشتی و همیشه سفارش میکردی. حواسم بیشتر به زندگیمه.زندگی و کارام نظم بیشتری پیدا کرده. سعی میکنم حواسم به همه چیز و همه کس باشه.انگار یه شقه از وجودم هی ترو جلوی چشم میاره و زخم قلبم رو تازه میکنه  و نفس کشیدن رو برام سخت میکنه و شقه ی دیگر وجودم ترو با همه ی قدرت دفع میکنه و میخواد منو سر پا و سر حال نگه داره...

و در انتها...

خدایا از اینکه  چنان بی خود و سهل پدرم رو گرفتی سرزنشت نمیکنم. بر عکس، میخوام  خیلی از توسپاسگزار باشم که مادرمون رو برای ما حفظ میکنی. ازتو ممنونم که برادران و خواهر و فرزندم رو  که همه ی زندگی من هستند را کنارم محافظت میکنی .

و تنها خواهش من از تو. تو ای پروردگار توانا

لطفا دیگه این طور این  بنده ی بی مقدارت رو  نچزون. اگر تو خالق منی (که هستی) پس حتما قدرت و ظرفیت منو میشناسی و میدونی چنین مصیبت هایی بیشتر از حد توان منه. خدایا اگر باز تصمیم گرفتی چنین بلایی بر ما نازل کنی  ،لطفا منو از تحمل این رنج معاف کن.خیلی دوستت دارم. ای خدای قادر و مهربان...

+ نوشته شده در  جمعه 16 دی1390ساعت 13:42  توسط مهراوه  | 

هستم . فقط وقت نوشتن ندارم. سخت تمرکز کردم !!! دارم آرزوهامو دنبال کنم. شاید بازبهشون نرسم. اما همین که جستجو و تلاش میکنم ،به من انگیزه و شوق زندگی میده. سعی میکنم خودم رو از روزمرگی ها نجات بدم و خودم رو شاد کنم. چند وقتیه این آهنگ زمزمه ی روزهای من شده! پاردوکس غریبیست!

تقدیم میکنم به خوانندگان میلیونی وبلاگم....!

مخصوصا مهتاب و مهربان . و مونا که سخت نگران احوالش هستم.گرچه میدونم خیلی به ندرت به این وبلاگ سر میزنه اما اگر اومد و این مطلب رو دید میخوام بدونه که به یادش هستم...

پاییز سال بعد(رستاک)

+ نوشته شده در  جمعه 4 آذر1390ساعت 10:58  توسط مهراوه  | 

این روزا سخت مصمم هستم که به هدف و آرزویی که سالهاست میخوام بهش  دست پیدا کنم ، برسم . روز بازگشایی مدارس رو مبدا این کار قرار دادم  و برای پیروزی سخت تمرکز کردم. نمیگم چیه که فوق سریه!! امیدوارم در این راه مثل دفعات قبل ،که تصمیم به انجام این کار داشتم ،باز مشکلی پیش نیاد و غم منو با خودش نبره و همه ی آمال و ارزو ها و اهداف از خاطرم نره...

برای پیروزی فقط باید شاد و سرحال بمونم و اعصابم به هم نربزه.

پ.ن: جای بابا خالی. تنها موزیک غم انگیز من این روزها نبود اونه . این روزها هر وقت گل دخترمو بغل میکنم یا از شدت کارای روزمره کلافه میشم، سخت خدا رو شکر میکنم و اینکه به من فرصت زندگی داده سپاسگزارم...

+ نوشته شده در  شنبه 14 آبان1390ساعت 16:21  توسط مهراوه  | 

امسال چیز زیادی برای نوشتن گزارش ندارم. اوضاع مثل سابقه. همون مدرسه و همون گروه سنی بچه ها. با این تفاوت که چون کمی در کارم با تجربه تر شدم اونا به نظرم بچه تر و کوچولو تر میان!!!همچنان صبح ها از ته دل خداوند رو برای اینکه کمک کرد انتقالی ام درست بشه شکر گذارم و بی آنکه ترافیک مزاحم صبحگاهی زحمتی برای من ایجاد کنه ساعت 7:25 پا روی گاز میذارم و 5 دقیقه بعد در محل کارم هستم. همچنان دعا گوی رییس توپولو ام هستم که در این مهم یاری ام کرد....

کلاس امسالم پر جمعیت تر از سال گذشته است و با 38 نفر پسر بچه ی پر انرژی و شیطون باید هر روز سر و کله بزنم. مدیر عوض شده و آقایی که بهش میگن "حاج آقا" مدیرمون شده. ایشون گویا  سردار پاسدار یا چیزی شبیه اون هستند و تلاش زیادی دارند که مدرسه را  به پادگان نظامی تبدیل کنندوبا سیاست های سرکوبگرانه فعلا نظم و انضباط از در و دیوار مدرسه می باره  و همه به ستون یک راه می روند. کسی که بیش از همه در برپایی نظم با زور سر نیزه و به روش های  کاملا جهان سومی ، تلاش میکنه، جوانی دلاور و غیور هست که ظاهرا از بستگان آقای مدیره. ایشون اغلب با دستانی باز حرکت میکنه و پشت در کلاس ها کشیک یک صدا رو میکشه و گاه مثل اجل معلق بر سر بچه ای بی انضباط خراب میشه و خط و نشون میکشه. دیدن این جوان نسبتا عظیم الجثه منو  یاد نوچه های شعبان بی مخ میندازه . بچه ی ابتدایی که جای خود داره معلمین هم خودشونو جمع میکنند و صاف راه میرند!!!!اما نمیدونم چرا همه اش نگرانم که اگر یه روز ،زبونم لال "سردار مدیر" و نوچه شون مدرسه نیایند چی پیش میاد؟ و اساسا این کودکان معصوم تا کی این فشار رو تحمل میکنند؟(تا هر وقت پدرانشون تحمل کنند؟ نمیدونم شاید!!) 

از مدرسه و کار که بگذرم، حال و هوای دلم چندان خوب نیست. باز کسی در لباس رفیقی جانی از  من و ساده دلی ام ، استفاده ابزاری کرده. وقتی شرایطم خوب بود رفیق شفیق من بود.همین که اوضاع عوض شد و منافعش را جای دیگر دید، حتی زحمت یک "خدانگهدار" خشک و خالی یا یک توضیح کوتاه رو به خودش نداد. دقیقا کاری که ما با یک دستمال میکنیم!!! خیلی به خودم دلداری میدم که  "مهراوه جون تو احمق نیستی. تو قادری بی نهایت بار دیگر ، دیگران رو دوست داشته باشی و بی دریغ باشی در مهر ورزی،اونه که ضرر کرده چون گوهری چون ترو از دست داده"!!!!

اما نمیدونم چرا باز ته دلم احساس حماقت میکنم احساس میکنم مثل یک کودک بازی ام دادند. با خودم فکر میکنم ،شاید چون همیشه با بچه ها کار میکنم مثل اونا ساده لوح شدم که اغلب اینقدر راحت از احساس و محبت و علاقه ام ، از عمری که براشون صرف میکنم از انرژی که براشون میذارم و... سو استفاده میکنند.

متاسفانه به خاطر همین حس بد ، یک شمشیر  از زبان تلخم ساختم و آن را بی محابا از نیام کشیده ام و بر روح و قلب  همه ی دوستان خوب و همدلم هم وارد میکنم!ظاهرا تصمیم گرفتم خودم رو با تنها ساختن مضاعف تنبیه کنم. چرا که اگر به خاطر فرار از این تنهایی نبود لازم نبود اینقدر پشت هم ملعبه ی دست "دوست نماهای" سود جو شوم!


+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 مهر1390ساعت 18:14  توسط مهراوه  | 

گاهی شاید لازم باشد از یاد ببریم...

یاد ِ آنهایی را که با نبودنشان ،بودنمان را به بازی گرفته اند ...(منبع ناشناس)

( آغاز فصل خزان خجسته...)

+ نوشته شده در  جمعه 1 مهر1390ساعت 23:40  توسط مهراوه  | 


مهمترين دليل انتخاب ِ همسر و پذيرفتن ِ قيد و بندِ مسئوليت ،رهايي از حس تنهايي و يافتن همدمي "متمم" و "مكمل" براي خويشتن است. در فرهنگ و جامعه ي ما مردان انتخاب كننده و زنان انتخاب شونده اند.يك مرد باهوش ، نهايت وسواس ، دقت و استعدادش را به كار ميگيرد كه آن "مكمل" ،نيمه ي گمشده اش باشد. و يك زن باهوش كه به محدوديت هاي اجتماعي خود واقف است و دايره ي انتخابش محدود و معدود است، با اميد به ايجاد تغيير در بخش هاي نا مطلوب مرد ِ مورد نظر ، به وي جواب مثبت ميدهد. به عبارتي ساده تر مردان در بدو انتخاب و ازدواج اميد دارند كه"زن مطلوبشان در گذر زمان تغيير نكند" ولي زنان همواره به "ايجاد تغيير در مرد ِ مورد  نظر"ش دلخوش است.

هنگامي كه اين وصلت سر ميگيرد و اين دو كبوتر عاشق زندگي شان را آغاز ميكنند زن ِ اميدوار به ايجاد تغيير ، با نرمش و طنازي و عشوه گري و گاه با قوه ي قهريه و زور در صدد ايجاد تغيير بر مي آيد. و مردي كه پيش از ازدواج همواره چهره ي بزك كرده و دلفريب و ظاهر اتو كشيده ي بانو را ميديد و عاشقش شده بود اينك با اولين كلمات مشمئز كننده و صورت نشسته ي اول صبح  و موهاي ژوليده و در هم .... از اوج آسمان به روي زمين گام ميگذارد و واقعيات را ميبيند. تراژدي زندگي اين مرد واقع گرا  و اميدوار به "عدم تغيير"هنگامي روي ميدهد كه زن ِ مطلوبش در گذر زمان دستخوش انواع و اقسام تغييرات فيزيكي و شيميايي ميشود! نوسانات هورموني، بارداري، تغيير سايز و شل و وا رفته شدن عضلات، افتاده شدن پوست و چروكيده شدن صورت ، سپيد شدن مو و زمخت شدن  پوست دست... همه اينها مرد را دچار سرخوردگي ميكند.

از سوي ديگر زن هم كه رادارهاي حسي اش سخت قوي است، سيگنال هاي منفي را دريافت ميكند و خود آگاه و نا خود آگاه هر روز تلخ تر ميشود! تير خلاص را به رابطه ي اين دو جفت ِخوشبخت " عادت" ميزند."عادت" به ديدن صورتي  يكنواخت،  "عادت" به بوييدن  بويي يكنواخت ، "عادت " به شنيدن  فركانس ِ صدايي  يكنواخت، "عادت" به دانستن عقايدي" يكنواخت"،"عادت " به "يكنواختي" مثل موريانه روح و جان آنان را مي جود. سرانجام باز فرهنگ ، سنت ، دين و اجتماع  به مرد ِ با هوش  راهكارهايي براي خلاصي از اين يكنواختي پيشنهاد ميكند . مرد باهوش ميداند چگونه از اين آزادي ها بهره برد. به گونه اي كه هم در اجتماع سرافراز باشد هم در جمع دوستان و آشنايان فردي موفق جلوه كند. همه چيز رو به راه به نظر ميرسد. تعداد اين افراد پيرامونمان كم نيستند و اغلب به زندگي ايشان غبطه ميخوريم وليكن سيگنال هاي منفي  هر روز و هفته شديدتر و شديدتر به سوي زن  ِ باهوش ارسال ميشوند و او به راحتي همه ي آنها بي هيچ دليل و مدركي فقط حس ميكند!...

اما زن باهوش در مواجهه با اين واقعيت راهكارهاي مختلفي در پيش ميگيرد:

- حقي مساوي با مردان براي خود قايل است . متاسفانه هم اينك در كلان شهرها اين گروه  گوي سبقت از مردان ربوده اند. در اين زمينه نياز به توضيح نيست كه مسموميت ذهني به همراه دارد!

-با همه ي قوا در برابر سيگنال هاي منفي قد علم ميكند و بر مي آشوبد كه در اين پروسه دو حالت متصور است (الف): مهرش حلال و جانش را خلاص ميكند. كه هر دو گرفتار مصايب پس از طلاق خواهند شد  (ب) متناسب با شدت بر آشفته شدن زن ِ باهوش  از سوي مرد باهوش ِ  سركوب ولگد مال   ميشود!! پس از اين اتفاق ناميمون، زن باهوشي كه  اصالت هوش و شخصيتش لجن مال شده   تبديل به زني افسرده و گوشه گير و بيمار ميشود و اساسا همدلي اش را با مرد مورد نظر انكار ميكند

-زن ِ باهوش براي انتقام از مرد ِ باهوش ِ سر به هوا در حد توان به زايش كودك مبادرت مي ورزد!! به نقل از قدما" هر كودك وزنه ايست بر پاي مرد" لذا زن ِ باهوش با كمك  اين وزنه ها هم  خود و هم همسر نا اهلش را به قعر تباهي و جهنم  مي فرستد!

- زن باهوش خود  را وقف امور خانوادگی،فامیلی،مذهبی، خيريه ، اجتماعي ،فرهنگي ،سياسي،هنري،اقتصادي يا..... ميكند.

 با اين ترفند هم  شادابي و موفقيت كسب خواهد كرد و هم  از همه ي مواهب ِ زندگي در كنار ِ مردي موفق بهره مند ميشود . شخصيت مستقلش ، مستقل تر ميشود! همواره مردان عاشق چنين زناني مستقلی هستند! پس مرد ِ باهوش ، شاداب و موفق به نظر مي آيد.  همه چيز به نظر  رو به راه است جز اصل "همدلي" و "مكمل" بودن كه در گذر زمان سخت رنگ باخته است.

- پس از ده سال زندگي مشترك همه ي اين گروهها از خود ميپرسند " هدف از تاهل و ايجاد تعهد چه بود؟"

ظاهرا بین تفکر و تعقل  و حس خوشبختی ، تضاد وحشتناکی وجود دارد که بودن یکی منجر به از دست رفتن دیگری میشود!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 شهریور1390ساعت 19:12  توسط مهراوه  | 

در قرآن آمده است قوم عاد  مردمي بس تنومند و پر هیبت بوده اند، اما یکی از موارد منفی آنان این بوده که دیگران را تحت تسلط خود در می آورده اند و هیچگونه رحمی به آنها نمی کرده اند.(  شعراء ۱۳۰) پس با باد صرصردر 7 شبانه روز نابود شدند.

 همچنين قوم ثمود براي اثبات حقانيت رسالت صالح از او خواستند تا شتر ماده‌اي را با ويژگي‌هاي خاصي از دل كوه بيرون آورد، عده‌اي از مردم پس از ديدن اين معجزه  ايمان ‌آوردند اما گروهي ديگر همچنان بر كفر خود باقي ‌ماندند. صالح به قوم خود گفت:« اين ناقه خداوند است ، بگذاريد در زمين خدا به چرا مشغول شود، هيچگونه آزاري به آن نرسانيد كه عذاب خدا شما را خواهد گرفت»اما  با همه تاكيدهايي كه صالح كرده‌ بود، قوم ثمود شتر را كشتند.و چنين شد كه پس از 3 روز به عذاب الهي گرفتار آمدند

  در جايي ديگر گفته شده قوم لوط پیوسته بر فساد خود می افزودند و بیم سرایت این اخلاق فاسد به دیگران وجود داشت. لذا باید ریشه كن می شدند.پس زمین لرزید و زیر و رو گشت و بارانی از سنگ های آسمانی بر سر قوم لوط بارید وخانه هایشان به جرم ستمشان درهم كوبیده شد.

 صفحات تاريخ را ورق ميزنيم به دوران قرون وسطا ميرسيم. از 500 تا 1500 ميلادي روحانيون قرون وسطا با حاكميت ديني انواع و اقسام ظلمها و جنايتها را در لباس روحانيت به نام مسيح و خدا انجام دادند. انسانهاي بيگناه را به بند كشيدند و سوزاندند. تفتيش عقايد كليساي قرون وسطامخوف ترين دادگاههاي تاريخ بود و...

 به دوره اسلامي ميرسيم. خلفاي اموي و عباسي و جانشينان به حق آنان در كل ممالك اسلامي از شبه جزيره عربستان تا پاكستان و افغانستان و شرق آسيا   در ظلم و ستم بر مردم و اشاعه فساد و تحريف  دين خدا كمتر از روحانيون قرون وسطا نبوده اند .

حال سوالي كه از ياد آوري نكات بالا در ذهن ايجاد ميشود:

 خداوند در سالهاي پيش از تاريخ(دوران پيش از پيدايش خط) ، مردمان خاطي را سريع و آني به مجازات اعمال زشت خود ميرساند. در آن مقطع زمان، كوچك ترين ظلم بر نوع بشر يا فساد اخلاقي را بر نميتافت دفعتا قوم خطا كار را از پير و جوان و كودك و نوزاد را نابود ميكرد به گونه اي كه هيچ جنبنده اي از آن قوم كافر اميد خلاصي نداشت!!

 و ليكن حضرت حق قرنهاست اين كار را به فراموشي سپرده است !! متوليان بزرگ ترين اديان خداوند( اسلام و مسيحيت و يهود) در لباس دين با نام پيامبر و خدا انواع جنايات را ميكنند وليكن واكنش و مكافاتي  از سوي خدا نمي بينند! يعني قدرت تحمل خدا در مقابل زشت كاري ها بالا رفته و كمتر عصباني ميشود؟!!!

براي پاسخ به اين سوال سهل و ممتنع دو فرض ميتوان داشت . يا  بپذيريم تمام داستانهايي كه در مورد مجازات قوم عاد و ثمود و.. غيره گفته شده زايده خيالات نويسنده آن كتاب مقدس  بوده است و اساسا اين اقوام وجود خارجي نداشته اند كه در اين صورت اصل صحت كتاب مذكور و نويسنده آن  زير سوال خواهد رفت! 

شق دوم فرضيه آن است كه خداوند در آن مقطع زماني مجازات ميكرده و ليكن اكنون با ديدن اعمال ظالمانه (كه ضرر آن هزار برابر از ضرر اعمال قوم لوط يا ثمود بيشتر است) اقدامي نميكند . پس به راستي اقوام پيشين به عبث نابود نشده اند؟ آن مجازات وقتل عام ظالمانه نبوده؟ در اين صورت عدل خداوند جايگاهش كجاست؟؟؟!  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 مرداد1390ساعت 0:48  توسط مهراوه  | 

باید بپذيريم که در تمامی ادیان الهی،روزه تنها امساک از خوردن و آشامیدن و سایر مبطلات آن نیست و باید ذهن خود را از معنای مصطلح فراتر ببریم 

در آیین زرتشت روزه گرفتن و نخوردن آب و غذاچون باعث سستی بدن و عدم كارايي و فعاليت روزانه می شود حرام می باشد.زيرا در اين آیین بی کاری و تن پروری بشدت نهی شده است. اينان برای احترام به حیوانات و افراط نکردن در خوردن گوشت حیوانات روزهای دوم ، دوازدهم ، چهاردهم و بیست و یکم هر ماه زرتشتی از خوردن گوشت پرهیز می کنند این چهار روز متعلق به چهار امشاسپند  (وهمن ؛ماه  ، گوش و رام) که از حامیان چهارپایان هستند می باشد.اينان  همچنين پس از مرگ يکي از نزديکان، به مدت سه شب ازطبخ خوراك  يا خوردن گوشت پرهيز مي‌کنند.

روزه جزو آداب فقهی مسيحيان  به شمار می‌رود  ودر انجیل به واجب بودن  روزه  تصریح شده و روزه‌دار را ستوده و او را از ریا برحذر داشته است .در مسیحیت دو واژه  "روزه" و" پرهیز" وجود دارد که بین این دو تفاوت وجود دارد. به عبارتي "پرهيز" مختص  ایامی كه تنها از مصرف گوشت  اجتناب می‌کنند ولی درايام  روزه علاوه بر  پرهیز از مصرف گوشت  ، ميزان غذای مصرفی و دفعات وعده غذا هم محدود می‌شود،

 مسيحيانِ  کاتوليک‌،  روزهاي "چهارشنبه خاکستر" «ash wednesday» (اولين روز ايام روزه مسيحيان) و جمعه‌هاي ايام روزه «lent» و جمعه پاک «good friday» روزه مي‌گيرند و از خوردن گوشت خودداري مي‌کنند اينان در چهارشنبه خاکستر و جمعه پاک، خوردن دو وعده غذاي مختصر  و يک وعده غذاي عادي را جايزميدانند ، اما خوردن گوشت در اين ايام  ممنوع است. در ساير جمعه‌هاي ايام روزه نيز مصرف هر نوع گوشت. لبنيات و تخم مرغ ممنوع است. ماهي در برخي روزهاي روزه ممنوع است  روزه در آيين پروتستان‌، قانون جامعي ندارد، بلکه به انتخاب و صلاحديد افراد، کليساها، مؤسسات يا انجمن‌هاست

 اما در دين يهود و زبان عبري روزه را " تعنيت" مي نامند كه  به معني "رنج دادن جان" است كه در خودداري از خوردن و آشاميدن طول روز نمود ميابد .معروفترين روزه يهوديان، روزه "يوم كيپور" نام دارد. اين روزه با هدف بخشش گناهان انجام مي‏شود و تنها روزه‏اي است كه دستور مستقيم خداوند در تورات دربارة آن صادر شده است. " يوم كيپور" دهمين روز از هفتمين ماه عبري (سپتامبر يا اكتبر) است كه در تقويم يهوديان تعطيل رسمي است يهوديان  در اين روز ، روزه بيست وپنج ساعته (غروب تا غروب )‌مي گيرند  و از انجام هر كاري دست مي كشند و تمام وقت در كنيساها، به عبادت مي‏پردازند.از ديگر روزه‏هاي واجب يهوديان، چهار نوبت روزه‏هايي هستند كه پس از ويراني معبد بيت‏المقدس ( نهم آوريل)از طرف انبيا و علماي بني‏اسرائيل به نشانه سوگواري براي پيروان اين دين واجب شده است.

سومين شكل روزه، روزه" استر" است كه به منظور گرفتن  حاجت و استجابت دعا صورت مي‏گيرد. به جز روزه "يوم كيپور"  زمان ساير روزه ها از طلوع تا غروب آفتاب است.

هندوها نيز معمولاً در روزهاي ماه جديد و جشن ها روزه مي گيرند. در ميان اينان نحوه روزه بستگي به خود فرد دارد. ممکن است روزه، امتناع از خوردن و آشاميدن به  مدت 24ساعت باشد، اما بيشتر شامل  پرهيز از خوردن غذاهاي جامد  است و نوشيدن مقداري آب يا شير  مجاز است

همه فرقه‌هاي اصلي بودايسم هم روزهايي  براي روزه دارند که معمولاً روزهاي چهاردهم  هر ماه و ديگر روزهاي مقدس است. در آيين بودا، روزه به معناي خودداري از خوردن غذاهاي جامد است، ولي استفاده از برخي مايعات منعي ندارد.  

فارغ از نگاه مذهبي به روزه ،فيثاغورث و بقراط نيز  برخی از امراض رابا روزه معالجه می کردند .ابن سینا فصلی ازکتاب قانون را به مداوا و معالجه با روزه اختصاص داده بود و اكنون فوايد بهداشتي اين آيين مذهبي بر كسي پوشيده نيست

ولي متاسفانه درنحوه اجراي اين آيين مذهبي كه هدف عمده آن سلامت جسم و روان است اشتباهات و زياده روي هاي زيادي ديده ميشود كه نه تنها اثرات مثبت روزه را از ميان ميبرد بلكه به شدت اثرات زيان باري بر سلامت روزه داران دارد. دليل اين مدعا هم رشد چهل درصدي  مصرف مواد پروتئنيني ، سي درصدي مواد لبني و هفتاد درصدي  خرما و مواد شيرين ميباشد!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 مرداد1390ساعت 15:50  توسط مهراوه  | 

تعطیلات تابستان امسال، در پانزده سال گذشته یک تعطیلات خاص شد به چند دلیل...

پس از اتمام امتحانات دخی جونم، کفش و کلاه کردیم و چمدان به دست گرفتیم و امدیم خونه مامی جونم. وقتی تهرانم همه اش دلشوره دارم. مضطرب و پریشونم. اما اینجا کنارش احساس امنیت و آرامش میکنم. روزها خیلی پر ثمر و پر بار میگذره و شبهاش هم پر از آرامشه .حتی اگر شبها تا خود صبح بیدار باشم و خوابم نبره اصلا عصبی نمیشم.معمولا صبح تا ظهر در کارهای خونه به مامی کمک میکنم. بعد از ظهر ها هم با انجام  کارهای بیرون از خونه و خرید ورفتن پیش بابا وقتم پر شده .شبها  ساعت ده تا یازده سریال محبوبم رو میبینم و کمی هم خبر بی بی سی یا آمریکا رو رصد میکنم و بعد هم  مراسم خواب را با شکوه برگزار میکنیم.معمولا  هر شب تو رختخواب دو ساعت کتاب می خونم و تا حالا تونستم دو کتاب قطور رو تموم کنم. اغلب شبها تا پاسی از شب بیدارم و صبح ها معمولا تا 9-10 میخوابم. من تابستون رو بخاطر اینکه مجبور نیستم با اضطراب فردا بخوابم و صبح زود با صدای زنگ ساعت بیدار شم،دوست دارم. برای همین تو این روزهای فراغت از مدرسه حسابی دارم از خجالت 8-9 ماهه ی خودم در میام!!

اینایی که گفتم فقط رئوس کارهایی بود که کردم و میکنم. هر کدوم از اینها خودش شرح مفصلی داره. مثلا در راستای خدمت رسانی به مامی، طی دو روز 40 کیلوووو بادمجون محلی برای خودم و مامی  خریدم . که بیست کیلو اش رو کبابی کردم و بیست کیلو اش رو هم به شکل های جور واجور ،جهت مصارف مختلف زمستانی،سرخ کردم. احتمالا فقط مهربان و مهتاب میدونند که این بادمجونای محلی خوشمزه فقط در روزهایی از تابستون میاد و بعدش زود تموم میشه!!!!! بماند که کباب کردن این بادمجونا ،مصادف شده بود با شبهای بی خوابی من !که به  جای ذل زدن به سقف اتاق ،ساعت 4 صبح میرفتم تو حیاط و قبل از اینکه بقیه بیدار بشن،  بادمجونای حاضر و آماده تو آشپزخونه بود!

باز در جهت خود شیرینی و احساس رضایت از خویشتن،خویش! یک روز سی کیلو باقلای شمالی خریدم(از اونا که باهاش باقلا قاتوق درست میکنند!)همه ی سی کیلو رو از پوست بزرگش در آوردم و بین خودم و مامی و خواهری تقسیم کردم!

ایضا در جهت ایجاد شعف درونی با ایجاد لبخندی بر لبان مادرم، وقتی کارگری که قرار بود راه پله ها و خونه مامی رو تمیز کنه،مریض شد و نیامد، خودم لباس کارگری ام را پوشیدم و از بالا تا پایین رو دسته ی گل کردم!

باز هم از شادی های این روز هام بگم؟( بگو بگو....)

باشه میگم!!!!!

-اینکه صندوق عقب ماشین رو پر میکنم از لوازم و مایحتاج خونه و میارم تو آشپزخونه و همه رو مرتب و تمیز میکنم. اینجوری دیگه مامی عزیزم لازم نیست بره سر خیابون و دو کیلو دو کیلو میوه و تره بار رو با دستای مهربونش و پاهای دردناکش بیاره خونه 

- اینکه همراه مادرم عصرها میرم دیدن پدرم. مامی میگه :وقتی با آژانس میره پیش بابا ،به خاطر ملاحظه ی حال راننده ی آژانس ،همیشه با استرس اونجا می شینه. اما وقتی با منه،فارغ و بی خیال میشینیم تا هوا حسابی تاریک شه و چراغهای رو قبرها روشن شنه . معمولا وقتی اذان مغرب تموم میشه سلانه سلانه بر میگردیم. این روزها برای اینکه میتونم این آرامش رو به خودم و مامی بدم،خوشحالم

-خوشی دیگر این روزهای من اینه که جیگر خاله رو میبرم ده ده! یا آب بازیییییی یا تاب تاب.... واقعا این بچه ی خواهر خانمی نوبره. تو شیرین بودن و دراز کردن گوش اطرافیان تبحر خاصی داره. بعضی وقتا بهش میگم:نکنننن گول ترو نمیخورممممم اما باز تا به خودم بیام میبینم مانتو پوشیده جلوی درم و بهش وعده ی یک ماشین سواری و ده ده ی حسابی رو دادم!

- آخر هفته ها از اینکه خواهر و برادرا، همراه خانواده هاشون ،همه دور هم جمع میشند و مثل قوم تاتار حاصل تمام زحمات یک هفته ی منو اعم از پاکیزگی خونه و پر کردن یخچال و... از میان میبرند،خوشحالم. چه لذتی بالا تر از لذت جمع شدن کسانی که هم خون منند و از یک پوست استخوانیم؟

-....

از نازنین چیزی نگفتم!

اینجا کلاس بسکتبال ، طراخی و زبان ثبت نام شده و تقریبا 5 روز هفته کلاس داره. وقتش را با خوابیدن و بازی با پوریا و انجام تکالیف کلاسی و گاه کمک با من پر میشه. احساس میکنم پوست و موهاش شاداب تر شده و از نظر فیزیکی سر حال تره. البته گاهی برای دیدن پدر ش ، دوستاش ، تهران و حتی اتاقش دل تنگی میکنه. برای همون طبق یک برنامه ی منظم پس از سه هفته ماندن در اینجا یک هفته میریم تهران تا دخی ام هم دلش شاد شه...

پس از مدتها تونستم یک پست پر انرژی بذارم. بهت تبریک میگم مهراوه! تو داری خوب میشی!!!


+ نوشته شده در  شنبه 8 مرداد1390ساعت 18:59  توسط مهراوه  | 

روزی که میخواستی به دنیا بیایی ،در کوچه با بچه ها در حال بازی بودم. تازه کارنامه ی سوم ابتدایی ام رو گرفته بودم و شاد و سرمست از تابستان و تعطیلاتی که در پیش بود در تخیلات کودکانه ام غرق بودم که خبرآورند" وقتش شده که آبجی بزرگه باشم و مادر را برای به دنیا اوردنت به بیمارستان میبرند" دوان دوان با صورتی پر از خاک و عرق خودم را به خانه رساندم.دیر رسیدم. مادرم رفته بود و من همه ی آن ۲۴ ساعت، منتظر آمدن تو و مادر بودم. گاهی بی  تاب دیدن تو میشدم و گاه دلتنگ دیدن مادر... و شاید اولین گریه های بی بهانه و تشویش ها و اضطراب های زندگی ام از همان روز شروع شد! همانند زنی میانسال و جا افتاده کارهای نیمه تمام مادر را تمام کردم . سماور را روشن کردم و چای دم کردم. و چشم به راه امدنتان روی ایوان خانه ی قدیمی ، به گلهای رز باغچه زل زدم ...

آمدید. کودکی همانند فرشته ،پیچیده در  قنداقی سفید را به بغلم دادند و گفتند:تو خواهر بزرگش هستی باید مواظبش باشی. گویا این جمله احساس مسئولیت شدیدی در من ایجاد کرد. چون پس ازآن دیگر پا به کوچه نذاشتم.مسئولیت تر و خشک کردنت را به گردن گرفتم. برای اینکه مادر اندکی فرصت استراحت پیدا کند کارهای خانه را کردم.عوض کردن لباس و کهنه های تو ،شستن ظرف و ظروف و حتی پختن غذا را به سرعت آموختم.وقت بیرون رفتن از خانه،چادر گل گلی یا روسری سرم کردم و حس کردم خانم بزرگی هستم...

و این حس همیشه همراه من بودو باعث شد به  دیگران هم سرایت کند.  همه باور کردند که من دختر عقل رس و کاملی هستم.شاید به خاطر همین جهش رفتاری بود که کمتر حق ارتکاب اشتباه را داشتم و همواره باید سنجیده و درست عمل میکردم.

دیروز تولد سی و یک سالگی ات رو گرفتی. بی حضور پدر. گرچه سعی داشتم اشکم سرازیر نشه و غمگینت نکنم اما باز همان احساسات در من زنده شد. این بار تو در لباس مادری جوان و من در قامت زنی میانسال!ا 

و این سطور را به تو تقدیم میکنم.تویی که فاصله ی میان کودکی و جوانی را برایم پر کردی و با امدن تو همیشه دنبال دوران نو جوانی ام گشتم!!!

برای ایجاد این جهش سنی از تو سپاسگزارم و بابت گم شدن بهترین روزهای زندگی ام ترا می بخشم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 تیر1390ساعت 20:34  توسط مهراوه  | 

باز با صدای باران  و تندر

 کودکی ده ساله میشوم

اما چرا این بار  توان دویدنم نیست؟

در میان جنگل های انبوه گیلان؟

                       که آن هم دیگر انبوه و با طراوت نیست...

با دو پای کودکانه ام

                    که مرزهای چهل سالگی را پیموده اند

در جستجوی شادی گم شده ای  هستم

که دیر زمانیست

در میان تالاب های خشکیده مدفون گشته است

و کفش هایم دیگر خال های قرمز و سفید ندارند

و اکنون سخت فرسوده اند!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 تیر1390ساعت 11:54  توسط مهراوه  | 

مثل هر سال همین که از خواب بیدار شدم به تو زنگ میزنم. یک بار. دو بار. پنج بار. ده بار. اما جوابی نمی شنوم. سخت دلتنگ شنیدن " الو" گفتنت هستم. قلبم از شدت غصه میخواد از کار بیاسته. فقط یک بار ، فقط یک بار دیگه گوشی رو بردار و بگو"الو"... فقط یک بار دیگه اجازه بده صداتو بشنوم. هنوز به من نگفتی با این دلتنگی لعنتی چطور کنار بیام. با این سوزش عمیقی که هر روز ته دلم حس میکنم.  تو که میدونستی ، رفتن هم اداب خودشو داره. نمیدونستی بی هیچ حرف و سخنی اینطور بی خبر  بی گفتگو رفتن چی بر سر ما میاره؟

مستاصل و نا امید میشم. مثل اینکه جدا خیال جواب دادن نداری. زنگ میزنم به داداش. گریه امانم نمیده. و اون بیچاره فقط با نگرانی می پرسه" چراااا گریه میکنی"؟ و من که تازه متوجه ی کار احمقانه ام میشم. چی جوابی بهش بدم؟ لحظه ای سکوت میکنم و اون بیچاره اون طرف خط در نگرانی دست و پا میزنه. یاد حرفت میافتم" هیچی بهتر از راستگویی نیست. حقیقت رو بگو و خلاص"!!

پس واقعیت رو میگم:" دلم برای بابا تنگه. صدات چون شبیه اونه بهت زنگ زدم که صداتو بشنوم"...

امروز روز پدره. و اولین سالیه که پیش ما نیستی . دیگه برای هیچ عزیزی عمر با عزت نمیخوام. الان معنی عمر با عزت رو فهمیدم. عمر با عزت یعنی  ایجاد زحمت نکردن برای اطرافیان و در سکوت و با سرعت رفتن.و این بازماندگان بیچاره اند که باید ،این ناباوری رو با خودشون یدک بکشند!

بابا جونم، روزت مبارک

لبخند ترا دیر زمانیست ندیدم

یک بار دگر خانه ات آباد بگو سیب(شاعرناشناس)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 خرداد1390ساعت 11:8  توسط مهراوه  | 

امشب تصمیم گرفتم برای یوسف بنویسم. کسی که نخستین بار ذهن مرا  با مفهوم مرگ و شاید هم عشق اشنا کرد.

در محله ی ما، دختر بچه کم بود. اگر هم بود ، من تمایلی برای بازی با آنان  نداشتم. خیلی علاقه داشتم که   با برادرانم ودوستانشون بازی کنم. دهه ی 50 سه برادر بودند به نام های ناصر ، نادر، و یوسف. ناصر با برادر بزرگم ،نادر با برادر میانی و یوسف با من ، دوست و هم بازی بودند. اغلب من دروازه بان تیم برادرانم و یوسف دروازه بان تیم مقابل بود. گهگاه که بازی بزرگ تر ها  جدی  میشد و دوست نداشتند  دو تا بچه ،وسط  بازیشان  بپلکند ، ما دو نفر را در بازی راه نمیدادند . آنگاه  ما یا "توپ جمع کن" میشدیم یا گوشه ای میرفتیم و خاله بازی میکردیم.

در خاله بازی ، من مامان بودم و یوسف بابا. چند  عروسک پارچه ای و پلاستیکی هم داشتم که بچه هامان بودند. یوسف وقتی  مثلا میخواست  سر کار برود،  من بچه به بغل به وی  سفارش خرید " نمک ،فلفل و زرد چوپه " و نون یا گوشت میدادم. آنوقت یوسف بیچاره باید آجر زرد پیدا میکرد و پودرش میکرد جای زرد چوپه برای من میاورد یا  شن را جای فلفل و گچ را جای نمک به خانه ی خیالی ما میاورد. بشقاب ما اغلب نعلبکی های شکسته و لب پر شده ی مادر من یا یوسف بود. گاه که تجهیزات نداشتیم از برگ درخت  جای بشقاب استفاده میکردیم.زمانی بزم ما رونق میگرفت  که، یک خوراکی واقعی هم دربازی مان  می داشتیم!مثلا پفک!!من عاشق پفک بودم و همیشه سر یوسف کلاه میذاشتم. و یوسف همیشه اجازه میداد سرش کلاه بذارم!!!!!  او دو سال از من بزرگ تر بود و  خیلی در قبال من  احساس مسئولیت میکرد!! من دوچرخه خیلی دوست داشتم اما تا آن زمان بخت  با من یار نبود که دوچرخه ای داشته باشم. یوسف هم دوچرخه نداشت اما به من قول داده بود هر وقت  ،صاحب دوچرخه شد اجازه دهد تا منم با دوچرخه اش بازی کنم! گاه چوب بلندی را زیر خود روی زمین میکشید و به خیال خود اسب سواری میکرد  و برخی اوقات مرا ،ترک اسب خود سوار میکرد و شیهه می کشید و می تاختیم!!!

صبح روزهای گرم تابستان قرار داشتیم هر کی زودتر صبحانه اش راخورد ،باید  سراغ دیگری می رفت و انکه دیرتر از رختخواب دل کنده بود باید برای آنکه به استقبال بازی های روزانه آمده بود، لقمه ای از سفره بر میداشت و می برد و اغلب یوسف بود که پشت در خانه ی ما روی زمین پر از خاک  منتظر می نشست!

صورت گرد و نسبتا تپل با رنگی نسبتا تیره داشت. کمی کوتاه تر از سن خودش بود و قدش با  من برابری میکرد.   یک بار حین بازی به من گفت" زن من میشی؟"!!!!!!!زمانی که  من هنوز به سن مدرسه نرسیده بودم و او کلاس دوم بود . من به درستی معنی این حرف را درک نمیکردم و شاید یوسف   هم نفهمید چه گفت ! و در عالم توهمات کودکانه ی خود،  او از  یک هنرپیشه ی تی وی تقلید میکرد  و شاید جدا تقلید میکرد!؟

صبح یک روز بارانی و نمناک و مه آلود پاییز ، با صدای گریه و شیون مادر و خواهر یوسف به سوی خانه شان دویدم. آن روز صبح، یوسف طبق عادت هر روز  بیدار شد تا دست ورو بشورد و پس از صرف صبحانه به مدرسه برود. نمی دانم و نفهمیدم ، چرا یا چگونه در میان گودالی پر از  آب که در میانه ی حیاطشان  دهان باز کرده بود سقوط کرد و خفه شد! یادم نیست آن  روز، هوا واقعا  مه آلود و سرد بود یا در نگاه  من همه چیز مه گرفته و سرد بود؟ کوچک تر از آن بودم که مفهوم مرگ و مردن  را بفهمم.با بهت و حیرت به اطراف نگاه میکردم تا دلیل گریه و ناراحتی اطرافیانم را بفهمم.

 برگ های درخت خانه ی یوسف بر زمین ریخته بود و بستری برای خواب ابدی او ساخته بودند.یوسف با شکمی باد کرده گوشه ی حیاط دراز کشیده بود  و در دستان من لقمه ای نان و پنیر مچاله شده بود.ناصر و نادرو برادرانم  گریه میکردند. و من شرمگین از اینکه اشکم نمی امد. چون اصلا نمی دانستم برای چی باید گریه کنم.  غمی مبهم ته قلبم چنگ می انداخت. آن روز فقط توانستم درک کنم که، زان پس نباید آمدن یوسف را از مدرسه انتظار بکشم و بازی های کودکانه ام بی حضور او بی رونق خواهد بود!

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 خرداد1390ساعت 0:19  توسط مهراوه  | 

۲۵ روز گذشت. از بودن ما بی تو و از رفتن تو بی ما...

۳۵ روز گذشت از رفتن من بی خدا حافظ و از ماندن تو بدون دیدار من...

امشب هم برای چندمین شب پی در پی از تو میخواهم که به خوابم بیایی( و کی  خواب دیدنت را در خواب میدیم؟!!!)...

امشب روی هر آنچه از تو در ذهن دارم تمرکز میکنم شاید در خوابم تجسم یابی...

بند بند انگشتان دستم که سخت شبیه تو هستند. کف پاهایم که شباهت غریبش  همگان را به خنده وا میداشت...

دست بر کف پاهایم می کشم که اندکی لمس کردنت را مزه مزه کنم...

لب بر بند بند انگشتانم میگذارم تا بوسیدن دستهایت را به یاد آورم...

وه که وقتی مریض و تب دار بودم کشیدن دستت بر صورت و گردنم ، لذت بخش ترین تجربه زندگی ام بود.

عکسی از من و تو در ذهنم جان میگیرد.  هنگامی که دخنرکی نو پا بودم و با دستان کوچک ،  ا نگشت سبابه ات را در دست دارم و با اخم به دوربین نگاه میکنم. قدم به زور به زانوان تو میرسید و تو جوانی ۳۶-۳۵  ساله بودی. با پیراهنی سفید ...

تصویری از تودر ذهنم باز جان میگیرد. هنگامی که سیب قرمز لبنانی به دستم میدهی. و گفتی" بیا این هم برای تو که سیب دوست داری..."

و تا هنگامیکه نازنین به دنیا آمد،هر وقت جمعه به تو میرسیدم به رسم عادت دیرین، پول تو جیبی هفتگی را از تو طلب میکردم و تو همیشه خوشحال از اینکه هنوز مثل گنجشک دهنم به سوی دستان تو باز است، با لذت پول تو جیبی ام را میدادی...

بابا دلم برات تنگ شده. خیلی خیلی دلم برات تنگ شده. بذار امشب ببینمت شاید کمی دلم اروم بگیره. جون پوریا که میدونم چقدر دوسش داری اجازه بده امشب ببینمت.خواهش میکنم...

با طنین نام تو نه کوه تنها بود نه رود

باران سکوت را می شکست،دیدار ِ تو درد را

وچه نا باورانه قرار بر این شد که تو را به حسرت زمزمه کنیم....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 اردیبهشت1390ساعت 2:6  توسط مهراوه 

بیست روزه که ندیدمت. شبی که فرداش  میخواستم بیام تهران، وقت خوابیدن باهات رو بوسی کردم و گفتم"فردا صبح زود ما میریم. بیدارت نمیکنم" موهای زبر صورتت رو به صورتم کشیدی و گفتی" من بیدار میشم"... صبح برای اینکه بهت بفهمونم از تو زرنگ ترم مثل دزدها از خونه زدیم بیرون. بی هیچ سرو صدایی و تو بیدار نشدی و ندیدمت... سیزده به در همه تون با هم بودین. طبق معمول جای من کنار شماها خالی بود. و اون روز وقتی باهات حرف زدم گفتی"نمیدونی چه هواییه جات خالی"

از اون زمان تا حالا بیست روز گذشته و هر ثانیه ارزو میکنم" ای کاش بیدار بشی.کاش یک بار دیگه چشمان مهربون و پر چروکت رو ببینم و با خوشرویی بگی" یا الله! چه عجب! خوش امدی"

نمیدونم وقتی روح از بدنت رفت فهمیدی چطور با لذت بوسیدمت؟ بدنت هنوز داغ داغ بود. سر کردم زیر گلوت و چند تا بوس آبدار کردم. همه ی عطر بدنت رو در جان و مغزم ریختم تا یادم نره. و هنوز مست اون عطرم. راستی چرا کسی حرفم رو باور نمیکرد که تو زنده ای؟ مگه میشه ادم مرده اینقدر داغ باشه؟ هنوز فکر میکنم اگر نمیذاشتنت تو سردخونه،شاید معجزه ای رخ میداد و بلند میشدی!اما میگفتند رگ آئورت قلبت پاره شده. سریع ترین و بی درد ترین نوع مردن. کمتر از ۱۵ ثانیه. چقدر دوست دارم بفهمم تو اون ۱۵ ثانیه به چی فکر کردی؟ بابا فهمیدی تمام فردای شب مرگت،پشت در سردخونه نشستم و باهاتت حرف زذم؟فهمیدی تو آ مبو لانس تمام مدت سرم رو سینه ات بود و باهات حرف میزدم؟ فهمیدی چطور مراقب بودم که دست انداز ها باعث تکونت نشه تا دنده های خرد شده ات اذیتت نکنه؟ بابا صدای منو میشنیدی؟ بابا باز من دیر رسیدم. مثل همیشه... به جون خودت قسم دیر خبر دادند. به خدا همینکه گفتند،ثانیه ای وقت هدر ندادم و انداختم تو جاده که بیام پیشت. اما باز دیر رسیدم.

بابا... ما رو میبینی؟ میبینی چقدر مامان برات بی تابه؟ میبینی چقدر من دلتنگم؟ میبینی فرزند ارشدت چطور هر روز داره تحلیل میره؟ بابا کاش تو خوابم و بیایی و کمی با من حرف بزنی و به من بگی چطور با اضطراب از دست دادن عزیزانم کنار بیام؟!...

(پدر مورخ ۱۴/۱/۹۰   ساعت ۳:۲۰ بعد از ظهر با یک دستگاه پیکان سفید مدل ۷۷ تصادف کرد و پس از ۲۴ ساعت مبارزه با مرگ،جان به جان آفرین تسلیم کرد. در حال حاضر راننده ی مذکور متواری می باشد و از وی فقط یک آیینه ی شکسته به جا مانده است)

+ نوشته شده در  جمعه 26 فروردین1390ساعت 20:39  توسط مهراوه  | 

-نخستین خبر خوش سال گذشته ،اردیبهشت ماه رسید و آن کسب مقام  دوم قصه نویسی توسط نازنین در منطقه شش تهران بود

-اوایل تابستان ،به دنبال تصمیمی ناگهانی مبادرت به حراج خانه گرفتیم . خدا را شکر این تصمیم عجولانه به سرانجام نرسید و کانون امن مان برایمان باقی ماند!

-سال گذشته بیستمین  سالی  بود که به  تهران آمدم.  یعنی دو دهه از چهار دهه زندگی!! مدتی در این موضوع اندیشیدم و روزهای شهریورم را از تفکر نمودم!!!!

- کار مهم و بس سترگی که امسال انجام دادم، گرفتن انتقالی به منطقه 5 بود!(خداوندگارا ریس توپولی و خوش قلب منو ، که در سازمان مشغول به خدمت هست را ،عمر با عزت عطا نما و عاقبت به خیرش کن که این کار صعب بدون همیاری وی امکان پذیر نبود)

-به برکت نقل مکان به منطقه ی جدید، شکل کارم عوض شد و خیلی خیلی شکل جدیدش را دوست دارم!

-پاییز همچون مارکوپولو ،دلم همه اش هوای مسافرت به شمال داشت.  تقریبا آبان و آذر 14 روز یک بار به خانواده ام سر زدم و برگشتم! با اینکار هم آنها را خوشحال کردم و هم با دل خودم مهربانی نمودم!

- دقیقا از سیزده مهر ،پس از یک شب بستری شدن در بیمارستان ابن سینا، تصمیمی بزرگ در زندگی ام گرفتم. البته این یکی اصلا عجولانه نبود و کلی تفکر و تامل و تعمق پشت این تصمیم وجود داشت. و آن آغاز  زندگی مسالمت آمیز و دوستانه و بدون تنش بود. باز هم چقدر دلم را خوشحال کردم!!!  

- برای آرام کردن و خونسرد کردن خود،نزد شایان فرد رفتم. ای کاش قبل از اینکه اینقدر خودم رو آزار بدهم و به زندگی ام گند بزنم اینکار را میکردم!! متاسفانه کمی نوش دارو پس از مرگ سهراب شد. اما باز خوب بود. حداقل فشارهای زاید را از روی قلبم برداشتم!!!

- همه ساکنین تهران ،آذر و دی و بهمن ماه خیلی بدی داشتند. به دنبال تحریم بنزین و تولید بنزین توسط  دانشمندان داخلی!!که با سرما و وارونگی هوا  هم زمان شد، چند ماه برزخی را پشت سر گذاشتیم. چندین بار به مرز بیماری کشیده شدم و حتی به فکر خرید کپسول اکسیژن بودم، چون گاهی اصلا نمی توانستم نفس بکشم، و اغلب به خاطر سردرد ناشی از آلودگی هوا کلافه بودم!

-  پس از برگشتن از تعطیلات تاسوعا و عاشورا، خداوند مهزبان ،هدیه ای بس ارزشمند به من عطا کرد. دوستی نازنین و مهربان که همدم لحظات تنهایی من شده است.

-دی ماه جشن تولد سیزده سالگی نازنین را گرفتم  ورسما" خود را برای مواجهه با مشکلات دوره نوجوانی ایشان ، که با تغییر خلق و خوی ایشان از همان روز تولدشان نمود یافت ، آماده کرده ام!

-بهمن ماه ،چهلمین سالروز زایشم بود که امسال زیبا ترین و خاطره انگیز ترین تولد را در گوشه ی دنج یک امام زاده ،برای خود گرفتم و هنوز از کاری که کردم خرسند و خشنودم!!

- برنامه ی هدفمند کردن یارانه ها هم در همین ایام اجرا شد. گرچه تا کنون داشتند بی هدف میکردند ببینیم نتیجه ی با هدفمند کردن چه خواهد بود!!!! 

- جنبش های ضد استبدادی کشورهای خاور میانه که ابتدا از تونس(برکناری بن علی) سپس مصر(برکناری مبارک) شروع شد و موج آن به یمن و بحرین و لیبی و... کشیده شد. تا این لحظه ،مردم لیبی به شدت توسط معمر قذافی در حال سرکوب شدن هستند و گمان میرود این اعتراض مردمی ،به شکست منتهی شود.

- پس از راهپیمایی 25 بهمن،شاهد  حصر سران فتنه ،ابتدا در منزل سپس در خانه امن بودیم! که تا این لحظه سرو ته شان معلوم نیست کجاست!!

- کنار کشیدن   هاشمی از اریکه قدرت ، رویداد مهم دیگری بود که در اسفند ماه خبرش را شنیدیم. گویا ایشان میخواهند در منزل بنشینند و فقط کتاب بنویسند! تا ببینیم...

- واپسین روزهای سال 89 زلزله مهیب ژاپن را شاهد بودیم. شدت زلزله 9/8 ریشتر بود. ژاپن پس از جنگ دوم جهانی باز گرفتار مصیبتی بزرگ شده است!

- در آغاز اسفند ماه، مامان و بابا به خانه ی جدیدشان  نقل مکان کردند.

- باز اسفند ماه ،غزالم رو فروختم و جاش مارال سفیدم رو خریدم. خیلی با اون متفاوته! امیدوارم زودتر بهش عادت کنم که تو تعطیلات عید دسته گل آب ندم!!!!

- چهارشنبه سوری امسال با همه ی سالهای گذشته متفاوت بود. سر چهار راهها ،به جای  حاجی فیروز و عمو نوروز ودست فروشان وسایل آتش بازی، نیروزهای سیاه پوش خوف انگیز موتور سوار ایستاده بودند و آمد و شد ها تحت کنترل بود. همه ی مغازه ها و رستوران ها تعطیل بودند و فقط فست فودی ها غذا به بیرون میدادنند و کسی نمیتوانست از میز و صندلی شان استفاده کند!!!!

به نظر میرسید مردم چندان دل و دماغ رقصیدن و ترقه زدن و اتش بازی نداشتند !! (اشکال نداره. بدون چهارشنبه سوری هم بهار از راه خواهد رسید!!)

(دوستان !اگر رویداد مهمی یادم رفت، لطفا یاد آوری کنید تا این سطور کامل گردد)

در سال گذشته:

 آنان که فریبم دادند، هوشیارم کردند

آنان که انتقاد کردند،راه را نشانم دادند

آنان که راه را بستند، مقاومم کردند

آنان که زخم زدند، صبر آموختند

آنان که کنارم بودند،امیدوارم کردند...

خداوندا ، همه ی کسانی که باعث اعتلای روح و فکرم شدند را دوست بدار و در سال جدید بهترین ها را برایشان مهیا نما...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اسفند1389ساعت 7:5  توسط مهراوه  | 

به گمان من گاه ، برخی  آقایان(بانوان) دزد بیش از ضرر مالی که به ما وارد میکنند ضرر و آسیب ذهنی به ماوارد میکنند.بهتره کمی واضح تر سخن بگویم. اگر دزدی با مهارت قفل ماشینی رو باز کنه یا شیشه ماشین رو بشکونه و ضبط رو ببره فقط ضرر مالی به ما زده و ما میگوییم"دزد ماشین ما رو زد"!

 اما جدا" نمیدونم وقتی اعتماد ما ،از افراد جامعه و اطرافیانمان سلب میشه چی باید بگم. چند نمونه رو یاد داشت میکنم به امید آنکه روزی روزگاری بخونمش و با خودم بگم:"عجب روزگار بدی بود،شکر که گذشت"!!!!!!

1-پارک ملت ،خانومی محترم گفت: موبایلم رو همراه ندارم و باید فورا زنگی به منزل بزنم و امکان داره تلفنم رو در اختیارش بزارم؟ نتیجه آن شد که بعدا فهمیدم با خط بی زبان من به آلمان زنگ زده!

2- روزی تلفنم را در محل کار جا گذاشته بودم(اون وقت که زیر خط هوایی مهر آباد بودم) کارت تلفن نویی خریدم و زنگ زدم که "فلانی گوشی ام رو تو کمد بذار..." باز آقایی گفت امکان داره کارت تلفنم رو بدهم تا تلفن داخل شهری بزنه؟ این بار که مطمئن بودم با کارتم نمیتونه خارج از کشور زنگ بزنه با گشاده دستی تقدیمش کردم. نتیجه آن شد که چند روز بعد فهمیدم ،کارت تلفن نوی من با کارتی کهنه و خالی شده با مهارت عوض شده !

3- شبی سرد و زمستانی مردی با زن و فرزندش کنار خیابان ایستاده بودند . بر حسب وظیفه نوع دوستی ،سوارشان کردم که به مقصد برسانم. نتیجه آن شد که فردا فهمیدم پانل ضبط ماشینم که در قاب بود و زیر صندلی ماشین گذاشته بودم به خیال آنکه دزد نبره!!!! از داخل ماشین برداشته شد!

4- باز ظهر عاشورای 88 در مسیر یادگار دو نفر را سوار کردم. اینبار نه بر حسب وظیفه انسان دوستی بلکه بر حسب وظیفه ی هم رزم بودن!!!!!!!!! نتیجه آن که ادکلن نازنینم را که روی صندلی عقب افتاده بود، ربوده شد!

5- و دردناک ترین تجربه در دزدی اعتماد،زمانی رخ داد که نا رفیقی صمیمی که به مدت سه سال در منزلم آمد و شد کرد و فرزندش  "خاله" خطابم میکردم.......آخرین باری که برای شام نزد من بود، حلقه و پشت حلقه و انگشتری دیگر که-سخت برایم عزیز بود -حتی در روزگار سخت هرگز فکر فرختنش را نکرده بودم را ربود. و از آن سال تا کنون بیش از 3 سال میگذرد و هر سال وقت خانه تکانی، ساده لوحانه زیر فرش را نگاه میکنم!!!!

.

.

.

.

.

و آخرین دزدی اعتماد دیشب رخ داد. به دلایلی مجبور شدم تاکسی سوار شوم. راننده ای بس مودب از من پرسید" پنج هزار تومن پول خرد دارم؟" و من خوشحال از اینکه می توانم بدون تحمل  زحمت ،گره از کار کسی باز کنم ،با خوشحالی گفتم:" البته"!!

نتیجه آن که ،امروز آن پنج هزار تومان  راکه به نازنین داده بودم تا در مدرسه خوراکی بخره ، بچه ام تا ظهر  گرسنه ماند !!!چرا که بوفه دار مدرسه فهمیده بود ان اسکناس تقلبی است!!! بماند که طفلک بچه ی من چقدر خجالت کشید که "مبادا بوفه دار خیال کنه که قصد کلاهبرداری داشته"....

نمونه های ریز و درشت از این دست ، دور و بر ما کم نیست. و من همیشه معتقدم، اینان دزدان اعتماد عمومی هستند و باید مجازاتشان سخت تر از دزدی باشه که مرد و مردانه شیشه ماشین رو می شکنند و وسایل داخل ماشین را می دزدند!! قطعا آن کارت تلفن دزد مفلوک، از نظر مالی فقط ۱۸۰۰ تومن ناقابل به من ضرر زد اما نتیجه روانی ان برای جامعه این شد که هر کی از من کارت یا موبایل بخواهد، یا میگویم" متاسفم" یا مثل مجرمان چهار چشمی مواظب شماره گیری یا رنگ رخسار کارتم خواهم بود!

به گمان من گرچه،تعداد دزدان اعتماد نسبت به افراد درست کار زیاد نیست، اما هم اینان باعث شده اند که احساس نا امنی در جامعه روز به روز زیاد تر شود و متاسفانه از نظر مراجع قانونی " او فقط یک کارت ۱۸۰۰ تومنی دزدیده "!!!!

در کنار بازگو کرده این صحنه های زشت، یاد پیرزنی که به رسم یادگار، تسبیحی به غایت زیبا به من هدیه کرد. دیگری سیبی سرخ ،روی داشبورد ماشینم گذاشت و پیاده شد .آن که ، برای سلامتی من و ماشینم چیزی خواند و به هر دوی فوت کرد!!و کسی که وقت پیاده شدن برای امواتم ،فاتحه میخواند و... را گرامی میدارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 اسفند1389ساعت 17:39  توسط مهراوه  | 

سرزمين ِ من،ايران...

حدود 4000 سال پيش با مهاجرت گروهي از نياكان من از نواحي سيبري به جنوب درياي خزر شكل گرفت. اجداد من خود را "آريا" يعني "اصيل و نجيب و شريف" مي ناميدند و سرزمين خوش آب و هواي جنوب خزر را "ايرانويچ يا سرزمين آريا" ناميدند. بعدها اين نام به "آريان و ايران" تغيير نام يافت.

نخستين امپراتوري قدرتمند در سرزمين من، توسط كوروش هخامنشي حدود 2500 سال پيش در منطقه ي "پارس" شكل گرفت. كوروش نخستين منشور حقوق بشر را تدوين كرد و رفتاري عادلانه با سرزمين هاي فتح شده داشت.

سرزمين من،نخستين مصيبت را در حمله ي اسكنذر تجربه كرد. زماني كه كاخ هاي باشكوه تخت جمشيد در آتش كينه ي اسكندر سوخت و بيش از 70 سال اولين گروه بيگانه بر نياكان من حكم راندند. اما غيرت و شرف و عزم آريايي سبب شد كه گروهي از فرزندان سرزمين من يعني پارتها،نخستين گروه  متجاوز به ملك و كشور خود را برانند و حكومت اشكاني را ايجاد كنند...

آخرين امپراطوري مقتدر و پهناور ايرانيان پيش از اسلام،متعلق به ساسانيان بود كه حدود 500 سال بر سرزمين من حكم راندند. اينان شايد نخستين گروه از نياكان من بودند كه به آرمانهاي كوروش خيانت كردند و با ايجاد حكومت ديني و جامعه ي طبقاتي هر روز ظلم خود را برمردم نگون بخت اين ديار افزودند. روحانيون زرتشتي كه در اين دوره  قدرت نا محدودي داشتند بر توده ي مردم ظلم و اجحاف كردند. در نظام  طبقاتي ساساني هر كس از بدو تولد تا هنگام مرگ بايد در طبقه ي خويش مي ماند و جايگاه و پايگاه اجتماعي خود را براي فرزندانش به ارث ميگذاشت.در چنين شرايطي حدود 1500 سال پيش سر زمين من،دستخوش دومين يورش خارجي شدو تازيان با شعار دلفريب "برابري و برادري" به مصاف نياكان من آمدند. اندك مقاومتي صورت گرفت و ليكن اكثر نياكان من دل به شعار زيباي "برابري " دادند و خود را تسليم تازيان كردند به امیدآنكه آينده ي بهتري براي من رقم زنند...

اما گذر زمان ثابت كرد كه هرگز نبايد چشم اميد به بيگانه داشت. ايرانيان نجات يافته از اشرافيت روحانيون ساساني گرفتار اشرافيت عرب شدند و باز در طبقه ي غلامان و بردگان باقي ماندند . زنانشان را به كنيزي بردند و مردانشان را به غلامي.فقط در اين بين آنچه به دست آوردند، نابود شدن امپراطوري مقتدر ايراني و غارت شدن ثروت ملي و از دست رفتن استقلال و حاكميت ملي اين سرزمين به مدت 1000 سال بود!

سومين مصيبت ويرانگر ،700سال پس از ورود تازيان گريبانگير نياكان من شد و به مدت 200 سال پيكر بي جان سرزمين من،زير سم اسبان مغولان لگد كوب شد،تا در قرن دهم هجري 1000 سال پس از فروپاشي امپراطوري ساساني، شاه اسماعيل صفوي،اتحاد و يك پارچگي و اقتدار را به سرزمين من هديه كرد...

داستان تلخ  شبه مستعمره  بودن سرزمین من در دوره قاجار حدیث مفصلی است که مجال پرداختن بدان نیست و میخواهم قصه ی تلخ اشغال جنگ اول جهانی را از خاطر ببرم...!

و اكنون سرزمين من...

يك سو بحرخزر و سوي ديگر خليج فارس، يك سو سرخس و سوي ديگر بازرگان، يك سو خرمشهر قهرمان و سوي ديگر چابهار است. هويت،ريشه،شناسنامه ي من را بايد در سنگ هاي البرز و زاگرس و خاك خشك كوير لوت جستجو كرد. هنوز سرزمين من پا برجاست. گرچه گويش و لهجه ي او در گذر زمان با واژگان تازي،مغولي،روسي،انگليسي در آميخته است و ليكن من همچنان "پارسي"سخن ميگويم. هنوز شناسنامه ام ایرانیست. مهم نیست مهر ِشناسنامه ام شیر وخورشید داشته باشد یا طرح الله! مهم بودن آن سه رنگ اساطیریست کنار اسم من! 

هنوزمن سبز و آريايي مي انديشم.همچنان امیدوار به فكر ساختن خانه اي بهتر براي فرزندانم هستم.من خاکم را ترک نخواهم کرد.چرا که مادر داغدیده ی وطن بیش از هر زمان دیگری به حضورمن نیازمند است...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 بهمن1389ساعت 20:8  توسط مهراوه  | 

-         حال دلت چطوره؟

-         اصلا حالش خوب نيست

-         چه اتفاقي براش افتاده؟

-         نميدونم!

-         دلش مسافرت ميخواد؟؟؟

-         مشكل اينه كه هيچي نميخواد. كاملا ساكت شده!

-         بايد كاري براش بكني. اگر منفعل بشيني از دستش ميدي

-         به درك! تجربه نشون داده ادمايي كه دل دارند بد بخت ترند...

-         بدبختي با دل بهتر از خوشبختي بدون دله. وقتي همه چيز داشته باشي و فقط دل نباشه،يه حفره ي بزرگ تو سينه ات خواهد بود كه جاش با هيچي پر نميشه.

-         موافق نيستم. من هر چي ميكشم از دست دلمه.

-         انسان براي رنج كشيدن خلق شده. موجود بي درد فاقد روح انسانيه.

-         دوست ندارم. كاش يك بي شعور نفهم بودم!!!

-         اونوقت مرده گي ميكردي نه زندگي.

-         آنگاه در آغاز راه ،فكر رفتن در سر نداشتم.

-         آنوقت هر روزت "مرگ" بود. باورم داشته باش. بايد كاري براي دلت بكني. هر كاري كه امروزت را متفاوت كنه

-         بگذار و بگذر...

.

.

.

  ميدانستي اين لحظه را زندگي كردم؟چون دست به قلم بردم و نوشتم اما تو نخواستي زندگي كني!

نميداني چقدر از اين فانوس شمعي و صداي شعر خواندن فروغ و ورق پاره هاي دور و برم دل خوش وشادم. باور كن در تنهايي و انزوا هم ميشه همراه دلت باشي و تنها نباشي. همراه دلت به كلبه اي كوهستاني و متروك سفر كني و در كنار آتش ِبخاري چوبي،صداي جرقه هاي آتش را گوش كني و خيالت را به دور دست ها پرواز دهي..

باور كن هنوز ميتوان با دل زندگي كرد و تن به مرده گي نداد. اگر فقط باورش كني اگر فقط بخواهي...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 بهمن1389ساعت 12:43  توسط مهراوه  |