چه تلخ است بدهکارِ خود بودن
هر چند، همه ی دنیا بدهکارمان باشد
وچه دشوارتر ، خویشتن ِ خویش را به محکمه بردن
هنگامی که امیدی به بخشش
نزد قاضی وجدان نباشد
و در فرجام خواهی نیز زندانی و محکوم، در بند ِتن باشیم
گفتی : برو... رفتم
گفتی : برگرد...بازگشتم
گفتی : بمان... ماندم
باز بگو : برو ... اینبار هم خواهم رفت
من قادرم همه ی عمر ،سر سپرده ی بهانه های كودكانه ات باشم.
من قادرم همه ی ثانیه های عمرم را فدیه ی یك لبخند تو كنم
پس باز شکیبا و سربزیر و خاموش رفتم.
آنچنان بی صدا ،که نشانی ام را حتی باد نداد...
خسته ام. از تو از خودم از هر آنچه منو به اينجا ميخكوب كرده. شدم مسيح مصلوب كه جانش ذره ذره از شدت جراحات تهي شده. آمدن اجبار. رفتن اجبار. ماندن هم اجبار؟!!! چه فلسفه مزخرفيه فلسفه ي ماندن اجباري!! جا تنگ كنيم براي اونايي كه ميخوان بمونند؟ كرور كرور خرج ميكنند براي ثانيه اي بيشتر بمونند. برداريد و ببريد و سهم خود كنيد هر آنچه از من مانده. .هر آنچه مانده از آن ِ شما كه من دست شسته ام از داشته هايم...
ما خواستيم جهان را به جهان ِ مهرباني ها تبديل كنيم
ولي خود نيز نتوانستيم مهربان باشيم
اما اگر شمايان به مقصد رسيديد
و انسان " دوست انسان شد
با گذشت از ما ياد كنيد...
نوروز خجسته. دعایتان میکنم دعایم کنید.
چه حزن انگيز است
فرو ريختن ِ پيكره ي سنگي ِ پيكري
كه سال هاست در خود فرو ريخته...
- اهلي كردن يعني چه؟
-چيزي است كه پاك فراموش شده.معني اش ايجاد علاقه كردن است.
- ايجاد علاقه؟!
- معلوم است .تو الان واسه ي من يك پسر بچه اي مثل هزار پسر بچه ي ديگر و منم روباهي مثل صد هزار روباه ديگر.نه من هيچ احتياجي به تو دارم نه تو به من.اما اگر منو اهلي كنی دوتامان به هم احتياج پيدا ميكنيم.تو براي من ميان همه ي عالم يگانه مي شوي من براي تو.آدم فقط از چيزهايي كه اهلي ميكند، مي تواندسر در آورد.آدم ها ديگر براي سر در آوردن از چيزها وقت ندارند.همه چيز را همين جور حاضر و آماده از دكان ها ميخرند.اما چون دكاني نيست كه دوست معامله كند ،آدم ها مانده اند بي دوست.تو اگر دوست مي خواي، خب منو اهلي كن.
شهريار كوچولو با خود انديشيد:در اختركم گلي هست كه گمانم مرا اهلي كرده باشد...
فرداي آن روز شهريار كوچولو آمد پيش روباه. روباه گفت:
كاش سر همان ساعت ديروز آمده بودي مثلا سر ساعت چهار.اونوقت من از ساعت سه قند تو دلم آب مي شه و هر چه ساعت جلو تر برود بيش تر احساس شادي و خوشبختي ميكنم.آن وقت است كه قدر خوشبختي را ميفهمم.هر چيز رسم و رسومي دارد.
به اين ترتيب شهريار ،روباه را اهلي كرد.لحظه ي جدايي نزديك شد.روباه گفت:
- آخ نمي تونم جلوي اشكم را بگيرم.
- تقصير خودت است.من كه بدت را نمي خواستم.خودت خواستي كه اهليت كنم.
- همين طور است
-آخر اشكت دارد سرازير ميشود؟
- همين طور است
-پس اين ماجرا چه فايده اي به حال توداشت؟
-چرا؟براي خاطر رنگ گندم كه هم رنگ موهاي توست.رازي با تو مي گويم كه خيلي ساده است:جز با چشم دل هيچي را چنان كه بايد، نمي شود ديد.نهاد و گوهر را چشم سر نمي بيند. ارزش گل تو به قدر عمري است كه به پاش صرف كرده اي.تو تا زنده اي نسبت به آني كه اهلي كرده اي مسئولي .
به گمانم او هم مرااهلي كرده.... .. جای کوچکی خواسته برای پنهان کردنش. او نمیداند مکانی بزرگ و بی انتها تصرف کرده به اندازه ی ....؟؟
یک قلب تپنده و گرم
شعرى از پابلو نروداترجمه از احمد شاملو |
به آرامی آغاز به مردن ميكنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.
به آرامی آغاز به مردن ميكنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.
به آرامي آغاز به مردن ميكنی
اگر بردهی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.
تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را تندتر ميكنند،
دوری كنی . .. .،
تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی
اگر هنگامی كه با شغلت، يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگيات
ورای مصلحتانديشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن
![]()
يازده سال پيش در چنين ساعاتي خود رو به در و ديوار مي كوبيدي كه پا به اين دنيا بگذاري. چه بي ميل بودي به آمدن ! دو هفته از موعد آمدنت ميگذشت اما همچنان جا خوش كرده بودي و تمايلي به آمدن نداشتي! يازده سال پيش در چنين ساعاتي از من اجازه خواستي كه بيايي اما بي حضور پدر پذيرفتن برايم امري محال به نظر ميرسيد. هر چه بود ما قراري داشتيم.اين كه" من تنها و بي حضور وي اين بار را زمين نگذارم"!!!! با همه دردمندي بيش از 18 ساعت صبر كردم كه او بيايد و تنها هنگامي اجازه آمدنت را دادم كه تو دست از تلاش كشيدي و بي تفاوت ، به سرنوشت چشم دوختي! آمد! بعد از آمدنت! و اين بر خلاف قرارمان بود!
دختركم فردا وارد دوازدهمين سال زندگي ات ميشوي. تا زماني كه خود مادر نشوي نخواهي دانست كه چگونه در همه ي اين سالها دليل بودنم بودي. دليل نفس كشيدنم دليل زنده بودنم و....دوستت دارم اندازه ي ؟؟؟ راستي اندازه ي كي يا چي؟ اندازه ي خودت كه عزيزتريني از هر عزيزي. هميشه به تو ميگم اندازه ي خدا دوستت دارم! اما كمي دروغ است چرا كه اگر خدا رو اندازه ي تو دوست ميداشتم حتما يكي از بهترين بندگان وي ميشدم حال آن كه چنين نيستم....
دلبندم! تولدت مبارك
ميدونم بنده ي خوبي برات نبودم. ميدونم هميشه باهات لج بازي ميكنم، ميدونم گاه اينقدر ميخوام باهات لج كنم كه خودمو (كه ميدونم چقدر دوستش داري) رو ميخوام نابود كنم ميدونم مدتيه كه با خودم عهد كردم نه از تو سخني بر زبان آورم و نه از عشق! كه ميدونم هر دوي شما از يك جنسيد....
اما ببين! امشب باز سراغت اومدم. نميگم پشيمونم ميدوني هميشه زبون گلايه ام درازه! خودت منو اينجوري آفريدي مگه نه؟خودت گفتي دوستم داري حتي اگر خودمو برات لوس كنم! حالا خودت بگو جز تو كي اينقدر ناز منو ميكشه؟كي ميتونه بفهمه چي ميخوام بگم؟كي ميدونه چي دلم ميخواد؟
ميدوني كه باز منتظر معجزه ام. اگر براي تولد امسالم تو به من كادو ندي، كي ميخواد كادو بده؟ كي منو خوشحال ميكنه؟ كي به من بگه :مهراوه هنوز فراموشت نكردم...؟
اين روزها همش ياد حرف حميد هامونم اونجا كه فرمون ماشين رو محكم چسبيده و ميگه: خدايا يه حركت يه گردش به چپ يا راست فرقي نميكنه فقط يك حركت...
منم بهت ميگم خداي من:فقط يك معجزه ميخوام. ميدوني ته دلم هنوز بهت ايمان دارم پس نا اميدم نكن و نشونم بده كه هنوز دوستم داري و به ياد مني...
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم...
چه سرمايي بود سال گذشته اين وقت ها يا شايد هم دل من بود كه يخ كرده بود و گمانم بر اين بود كه دنيا يخ زده است!!!!!امشب باز دارم میام ُ سراغ اون سنگ فرشها ي خيس كه امشب ديگه خيس نيستند . اون كوچه ي سرد كه ديگه سرد نيست و اون درختچه ي ياس! كه شايد باز پر گل باشد...
دلتنگ ِ سرازيري تند خيابوني ام كه ميشد چراغهاي باغات فرحزاد رو نظاره كرد. باز ميام و سر راه برات بربري داغ كنجيدي ميخرم ميدونم عاشق بربري هستي! براي همين دوست داشتنته كه از گوشه هاش ميكنم تا برسم . ميخواي كيسه اي ميوه براي بزم دونفره مون بخرم؟.راستي چي دوست داري؟ پرتقال يا خرمالويي كه تازه اومده بازار؟؟ اما نه درنگ باعث ميشه ديرتر ببينمت. پس هر چي تو يخچال هست با خودم ميارم كه مجبور نشم جلو ميوه فروشي توقف كنم!راستي؟! خوراكي كه دوست داشتي رو بيارم؟ برات گذاشتم كنار. خودم ميام و برنجش رو دم ميكنم تو فقط استراحت كن كه وقتي اومدم عبوس نباشي.....
امشب باز دارم ميام! براي كالبد شكافي زخمها. براي يادآوري اشك هاي سال گذشته ، براي يافتن رد پايت، براي بوييدن گلهاي ياس...
راستي چه زود گذشت! همه ي اشك ها و لبخند ها ، رنجها و لذتها،بودن ها و نبودن ها... يكسال گذشت. گمانم بر اين بود هرگز لباس سياهم رو در نياورم. گمانم بر اين بود رنج از دست رفتنت همه ي ثانيه هاي زندگي ام راتباه كند . همه ي روزهايم پرشود از رايحه ي اندوه نبودنت...اما ميبيني؟ا باز ماندم. باز خنديدم وباز روسري نارنجي رنگم را كه خيلي دوست ميداشتي رو بي اشك و اندوه سر كردم ...
به ياد داري؟براي آرامش خاطرت گفته بودم:برو و مطمئن باش هرگز از غصه هلاك نخواهم شد؟و تو چه بيرحمانه و مصمم باور نمودي ؟و هرگز ندانستي ...
بي تو اما به چه حالي از آن كوچه گذشتم...
زير سايه ي ديوار ِ اعتماد
پيكر خسته ام را
براي دمي آسودن
پناه مي دهم
اما به ناگاه
ديوار ِ ستبر
فرو مي ريزد
و از آن همه عظمت
چيزي نمي ماند جز
ويرانه اي سهمگين!
و اين منم!
رو به احتضار
جا مانده
زير ويرانه ي ديوار اعتماد....

لحظه
لحظه
میمیرم و تباه میشوم
به جرم ِ خوردن ِ میوه ی ممنوعه
همچون مادرم حوا
دلتنگ ِ
دلتنگم
برای سایه ی درخت طوبی
كه دیر زمانیست
مجال آسودنم نداده اند...
خورشيد
در زندان ِ آسمان
عمر مي فرسايد
درياي تشنه لب
چشم نياز به سوي آسمان دارد
.......
آن يك ، در بند ِ آسمان و
اين يك ، اسير آغوش ِ ساحل است...

كاش خورشيد درخشان نگاهت
در افق طوفاني درياي قلبم
غروب نمي كرد
كاش امواج خروشان فراقت
صخره هاي ستبر غرورم را
متلاشي نمي كرد
كاش منحنی گامهای استوار يادت
بر چهره ي تكيده ي ساحل تنهايي ام
عبور نمي كرد...
در سبزينه ي ژرف نگاهت
گوهر زلال قلبت پيداست
قلبي به وسعت آسمان
و نگاهي به گستره ي صحراي بیکران
در عمق ژرفاي سبز نگاهت
زني تنها
در جاده ی پر غبار خواستنت
بر جای حیران ماند...

در سالروز رويش عشق
و جوانه زدن شكوفه هاي اميد
در شوره زار ترديد
در سالروز تسلي خاطر
ِ برای رهایی از چاه اندوه
و پناه جستن به آغوش تب كرده ي احساس
چه بي رحمانه كمر به فرسودن ِ روزها بسته ام...
افتاده ام بر
کناره ء ساحل خیال تو .
برای رهایی از پوسيدن
ریشه ام ،
در جستجوی خاک کوی توست...

يكي بود يكي نبود
يكي از روزهاي خوب بهاري
پرنده اي تنها ،
بر لب پنجره ي چشمانت نشست
و از كاسه ي پر مهر دستانت
جرعه اي عشق نوشيد
زان پس
به وقت بي پناهي
پناهش دادي
به وقت تشنگي
سيرابش كردي
به وقت تنهايي
همدمش شدي
و سرانجام
در اوج نياز
رهايش كردي...
اما پرنده ي تنها
همچنان به اميد زيارت چشمانت
در قاب خالي پنجره ي عشق
به انتظار نشسته است
نه امید ماندنش هست
دربرهوت هيچكس
نه توان رفتنش هست
در ازدحام همه كس ...

يك سال ديگر هم گذشت. با انبوهي از خاطرات تلخ و شيرين و به كوتاهي يك روز سرد زمستاني! سال 86 در حالي سپري شد كه اكنون جز چند واقعه ي برجسته از آن چيزي به ياد ندارم كه گويي با خود پيمان بسته بودم همه ي روزهاي عزيز عمرم را به دست بي رحم روزمره گي قرباني كنم ...
و شايد همين شبيه بودن روزها به يكديگر خود ِ خوشبختي باشد كه ديگر ناگزير نيستم يك يك وقايع را مرور كنم . همان كه به جا مانده با طعم گس خوشبختي ُ هر چند كوتاه اما سخت وفادار برايم باقي مانده است...
امشب از مغز تب كرده ام انتظار ِ تراوش ِ مطلب يا متني به سبك هميشه محال به نظر ميرسد.
در سال جديد براي همه ي دوستان و مردمم آرزوي سلامت جسم و دل، اميد سرشار به فردا ، در آمد پر بركت را خواهانم. اميد وارم در سال جديد شاهد تحولي مثبت در امور كشور و مردمم باشم. آرامش / عشق/ محبت /وفاداري / رفاقت / دوستي و.... كه سالهاست در ميان مردمم سخت كم رنگ شده باز نمود يابد.
آمين
... نقطه سر خط
قصه ای ازغصه هایش
برای کودکی خفته در بستر ی سرد نوشت
همه ی عمر به انتظار فرود کبوتران امید
بر لب پنجره ی چشمانت نشست
روزهایش را به دست روزمردگی ها سپرد
و موهای شبق گونش را به رنگ یاس آراست
از غصه هایش ،قصه ای نگاشت
و باز نقطه سر خط ...
مسافری جا مانده
از آخرین قطار
قلبی تهی شده
از آخرین امید
اشکی چکیده
از آخرین بغض
و باز عبور رهگذری
از آخرین راه گذر
آه ای غریبه!
در کوله بارت
آخرین نگاه کدامین دلداده را میبری؟؟...

براي اين دلهاي پر از
تهي بودن
آیا کسی هست که
آغوشی آتشین هديه دهد؟
كه در شبهاي هجرانش
دل پر شود از
داغ ِ تمناي وصالش
داغ ِ جاي ِ خالي ِ عشق!

سر گشته و پريشان
اين بار بي تابي ام را
در كنج كدامين ماءمن
آرامش دهم؟
و برهوت تشنه ي دلم را
با دستان ِ مهربانِ كدامين ساقي
سيراب سازم؟

آنگاه كه بي دريغ بودم در مهرورزي
آنگاه كه جدايت نميدانستم از خويشتن
در خيالم نبود ،نبودنت را
بايد مرثيه اي بسرايم
در سوگ ِ عاطفه
از خود تهي شده ام!
خسته ام...
خسته از تزوير
خسته از سخن گفتن...
تنها سكوت است كه
_دروغ نميگويد!

فکر خرید یک چراغ مطالعه، خیالم را به گذشته ی دور ِ دوران نوجوانی ام پرواز داد."خانه ی کوچک پدری"...
فضای محدود خانه و شاید سکوتمان در بیان خواسته هایمان سبب میشد همواره برای بدست آوردن هر چیز، مدتها صبر کنیم.سومین فرزند پس از برادرانم بودم.
روزی برادر بزرگترم با چراغ مطالعه ای قرمز رنگ به خانه آمد و در فکر کودکانه ام بهترین وسیله ای بود که میشد با آن شاگرد اول کلاس شد! و چه می دانستم که برای بدست آوردنش چهار سال باید صبر کنم؟! زمانی که او برای ادامه ی تحصیل از خانه ی پدری هجرت کرد و همه ی اموالش را به ما سپرد.
اموالی که پس از او به برادر کوچکترم رسیده بود.او نیز پس از مدت کوتاهی از ما دور شد.نبودِ او تنهایی ام را عمیق تر و اندوه نا شناخته ام را افزون تر کرده بود.اما با این وجود ،سخت دلخوش بودم. چرا که میتوانستم بی دغدغه و حضور رقیب با چراغ مطالعه ی قرمز رنگم درس بخوانم!!!!!!!!!
گوشه ی دنج اتاق بزرگی که با پنجره ای ،به درخت همسایه و آسمان منتهی میشد.رادیو ضبط کوچک وفرسوده ای که همه ی عشقم شنیدن برنامه ی "راه شب" بود. میز تحریر کوچکی که پشت آن وقت مطالعه قوز نمیکردم.بخاری برقی چهار شعله ای که گرمی بخش ِ شبهای سرد ِ جیره بندی نفت و نبودِ گاز بود...
شبهایی که در آرامش ِ خانه ی پدری،از راه پنجره و از کنار ِ درخت ِ همسایه، به ابرهای آبستن ِ باران، چشم میدوختم و نور قرمز رنگ بخاری صورتم را ملتهب می کرد ، به موسیقی آرام برنامه ی دلخواهم گوش می سپردم .آهسته پلک هایم فرو می افتاد وخود را به دست رویا می سپردم که خیالم را با خود به آینده بَرَد.گویا خیال بزرگ شدن در سر داشتم!...

می نویسم برای بزرگداشتِ
روحی که سلاخی شد
و تکه هایش در سکوتی ملال آور
مدفون شد
می نویسم برای گرامیداشتِ
غروری که
زیر سُم ستور ِ خشم و جهالت
لگد کوب شد
و برای مرهم نهادن
بر زخمی که
مرا خیال رهایی از دردش نیست
زخمی که هنوز
در خلوت ِ تنهایی ام
از درد ِ دهشتناکش
سخت به خود می پیچم
5/مرداد/85

باز تنها شدي؟
باز سوزشي در دلت حس ميكني؟
زخم خنجر عشق؟
به راستي عشق بود يا گمانت اين بود كه عشق است؟
اندوهگین مباش!
اين روزها همه چيز عاريتي شده است
دوست عاريتي،محبت عاريتي،عشق عاريتي،اشك عاريتي.....
حس تملك چيزي كه از آن ِ تو نيست
دستاني كه از آن ِ تو نيست
و محبتي كه همچون شبنم ِ عرق ِ بر روي پيشاني
به سرعت قابل زدودن است.
باز تلاش كن!
بي دريغ باش در مهرورزي
كه شايد بار ديگر
نهال مهر جوانه زند.
اگر چه دراين شوره زار
اميد رويشي نيست ،اما باز
بي دريغ باش در مهرورزي
شايد با يك گل بهار شود....
در اينجا ، پنجره اي رو به آسمان نيست
كه بال بگشايم و
به مهماني ِ ماه بروم.
در اينجا دريچه اي نمي بينم
به سوي منزل ِ ستارگان.
و روزنه اي نمي شناسم
براي در آغوش كشيدن ِ ابر
و لمس ِحس ِرهايي
در اينجا ، همه سو ديوار است
دیوار است دیوار...
آيا آنسوي ديوار
ميتوان تن به نمناكي باران سپرد؟
پاكتي پول در دست،منتظر پيام آوري بود كه با داشتن آدرسي اينترنتي،مي توانست به انتظاري سيزده ساله پايان دهد.
به سرعت اين مبادله انجام شد.تكه كاغذِ بي جان را،كه حاوي سر نخي از عزيزي گم گشته بود را،چون جانِ عزيز در دست مي فشرد.
تحمل سوال و جوابهاي مادر را نداشت.پس به گوشهء دنجِ كافي نتي متروك پناه برد.هواي گرم و شرجي بي تاب تَرَش كرده بود.با دستاني لرزان و نفسهاي به شماره افتاده آدرس را تايپ كرد.هزار بار خدا را صدا كرد كه آن لاين باشد.با ديدن چراغِ روشن او،چشمانش سياهي رفت.قلبش چون كبوتري افتاده در قفس بال بال ميزد.
سلام گفت و بلافاصله پاسخ دريافت كرد.گويا او نيز چشم به راه آمدنش بود.
دوري سيزده ساله هر دو را محتاط كرده بود ...
-كدام كشور هستين؟
-تو چه فكر ميكني؟
-آن كه دنبالشم،سالها پيش براي ساختن آينده اي كه از آن ِِمن هم بود ديارم را ترك گفت ..
-و آن كه من گمش كردم سالهاست در تهران زندگي ميكنه
-چه نشاني از او داري؟
-ميدانم سيزده سال است كه ازدواج كرده
-نه !آن يك دروغ بود
-دروغي كه سبب شد دست از جستجو بكشم
-ديگر چه از او به ياد داري؟
-آن كه گُمَش كردم، يك بار همه ي محبتش را در كتلتي به شكل قلب گذاشته بود و ...
-آن كه دنبالشَم،اولين كادوي تولدم،جاي گل،دو عكس گل داده بود كه هميشه ماندگار باشد.گويا ميدانست كه در كنارم نخواهد ماند.
-آن كه گُمَش كردم،مي دانست كه چقدر دوستش داشتم
-آن كه دنبالشَم،هرگز نفهميد كه چقدر دوستش داشتم
......
دقايقي بعد صداي لرزان ِ پشتِ گوشي تلفن...
پس از سيزده سال ،سخني براي گفتن نمانده بود.پس باز اشك به ياري آن دو آمده بود.
(چه ديارِ اسرار آميزي است ديار اشك...)