در گرما گرمِِ ظهر تب كرده ي تابستان، چادر سياهش را دور خود پيچيده بود. همچون آوارگان دنبال دل خويش مي گشت. د ل سخت گيرو بهانه گيرش اين بار سخت او را مورد مؤاخذه قرار داده بود.احساس بي پناهي او را مي كشت. او هرگز بدون دل نزيسته بود. دنبال جايي دنج وساكت و امن بود براي يافتن حس رهايي. فرار ازخويش براي پناه بردن به خويشتن. بي خود و همراه خود، در جستجوي دلِ از دست رفته...
به سوي امامزاده اي غريب و تنها در دل كوهستان رفت. عطر غربت فضا را پر كرده بود و همين، حس خويشاوندي را بين آن دو ايجاد كرده بود.
متلاطم و نا آرام بود د لش همچون پرنده اي در قفس، بال بال ميزد.هر چه مي كرد نمي توانست آرامش كند. با خود مي انديشيد "كاش بار ديگر دلم با من آشتي كند. بدون او چگونه زنده باشم؟"
دلش طغيان كرده بود. زير ضربات بي رحم باز خواست، شكنجه ميشد. گريزگاهي نبود . باز دست به دامن دل شد.از او عذرها خواست. زاري ها كرد بلكه مورد عفو قرار گيرد.
دلدار ساكت و آرام گوشه اي به نظاره نشسته بود و نميدانست چه بر سر دل آمده. نگاه كنجكاوش را در فضا جاري ساخت. صداي گوش خراش سكوت او را مي كشت.اما بايد مي ماند. مي دانست حضورش موجب تسليت دل است.
محكمه اي بر پا بود! قاضي و دادستان دل بود. واي كه چه خواهد شد سرنوشت متهم نگون بخت!
باز خواست شروع شد. متهم نگون بخت زير آماج سؤالات پي در پي مجال پاسخ نداشت . سر در گريبان فرو برد.چادر سياهش را محكم تر به خود پيچيد. پاسخ همه ي سؤالات فقط گريه ي ندامت بود و گريه!
گريه هاي او تمامي نداشت.آبي زلال چشمش ناپاكي هاي درون را زدود . قاضي حكم برائت داد و دل بسوي دلبر بازگشت.باز آن دو با يكد يگر زيستند اما اين بار بدون دلد ار! دلد ار آرام و بي زصدا آنها را ترك گفت..باز آن دو با يكد يگر زيستند اما اين بار در حسرت دلد ار....
مطلب فوق بر گرفته از روزنامه ی الکترونيکی کلوب است.که به دليل زيبايی و قابل تعمق بودنش به دوستانم هديه ميکنم.
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است تقويمش پر شده بود و تنها دو روز تنها دو روز خط نخورده باقي بود. پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد وبيراه گفت ،خدا سکوت کرد جيغ کشيد و جار و جنجال راه انداخت خدا سکوت کرد آسمان و زمين را به هم ريخت خدا سکوت کرد به پر و پاي فرشته ها و انسان پيچيد خدا سکوت کرد کفر گفت و سجاده دور انداخت خدا سکوت کرد دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد خدا سکوتش را شکست و گفت : عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي تنها يک روز ديگر باقي است بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن لا به لاي هق هقش گفت : اما با يک روز ؟ با يک روز چه کار مي توان کرد ؟ خدا گفت : آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ، گويي که هزار سال زيسته است و آنکه امروزش را در نمي يابد ، هزار سال هم به کارش نمي آيد و آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت حالا برو و زندگي کن او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گوي دستانش مي درخشيد اما مي ترسيد حرکت کند ، مي ترسيد راه برود ، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد قدري ايستاد بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم ، نگه داشتن اين يک روز چه فايده ايي دارد بگذار اين مشت زندگي را مصرف کنم آن وقت شروع به دويدن کرد زندگي را به سر و رويش پاشيد زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود مي تواند بال بزند مي تواند او درآن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد ، زميني را مالک نشد ، مقامي را به دست نياورد اما اما درهمان يک روز دست بر پوست درخت کشيد ، روي چمن خوابيد کفش دوزکي را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنها که او را نمي شناختند سلام کرد و براي آنها که او را دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد سبک شد لذت برد و سرشار شد و بخشيد و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد او در همان يک روز زندگي کرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند امروز او در گذشت ، کسي که هزار سال زيسته بود
هجرت از شهرهمه کس و هیچکس.شهری که آسمانش از دیدن ناپاکانِ زمین رخ در حجاب کشیده و مردمان را در حسرت دیدارش حیران کرده است! در اینجا دیر زمانی ست ،مادران افسانه ی آسمان آبی را با ناباوری برای کودکان می گویند.....
باید هجرت کرد.به سوی معبد عشق!سپاه ناپاکی همچنان در تعقیب توست و توچشم به ا فق های دور دست داری.محافظان بلند قامت شهر عشق،قد برافراشته مراقب اند که ناپاکی به معبد عشق راه نیابد.ابتدا با سوءظن و تردید به ما می نگرنند اما زمانی که اطمینان یافتند که کسی در پی ما نیست،اجازه ی عبور میدهند. اکنون نگاه ها مهربان ترو دوستانه تر شده است.البرز پیرم خسته اما استوارقرن ها ست که معبد عشق را از هجوم بیگانگان در امان نگاه داشته است...
ترا در میان آغوش پر مهرش جا می دهد.آنجا که دشت های پهناورش بر پای کوه و کوههای استوارش بر لبان خدا بوسه میزند.
جایی که مردمانش با دروغ بیگانه اند.اینان با بذر محبت زمین هایشان را کشت و با سپاس خداوند آنرا برداشت می کنند.مردمانی که نه دغدغه ی دنیا دارند نه نگران دین اند!با قناعت پیشه گی از دنیا بی نیازند.لقمه ای نان و جرعه ای آب اینان را کفایت می کند.و اما دین شان؟؟خدا در همسایگی شان است.با نور خدا هر روز چشم می گشایند و با عطر خدا ، جان میگیرند....
وارد معبد عشق میشوی.برای زایرین خسته از سفر،قالیچه ای مخمل از برگهای رنگارنگ ،گسترده اند.البرز زیباترین جامه را به رسم میهمان نوازی بر تن کرده است.سبز،قرمز،نارنجی.....
خدایا از تو سپاسگزارم که بار دیگر به من فرصت دیدن ابرهای نشسته بر دامن کوه و نظاره کردن به پرواز پرنده های مهاجر را دادی.پرندگانی که سالهاست از شهر ناپاکی هجرت کرده و دیگر هرگز با نگشتند.
خدایا از تو سپاسگزارم که فرصت دیدن رود سپید پر آب،قطرات زلال باران ومه ی نشسته بر روی مزارع را دادی.
خدایا از تو سپاسگزارم که بار دیگر به من فرصت شنیدن صدای باد ، خش خش برگ های درختان و آواز پرندگان را دادی.
خدایا از تو سپاسگزارم که بار دیگر فرصت در آغوش کشیدن و بوسیدن فرشتگان را دادی.باز به من فرصت جوان شدن و «زنده»گی دادی که هر چه بود تا کنون «روزمره»گی بود....
روزه ي سكوت را بشكن،براي روشني بخشيدن به چشمان بي فروغ و منتظرم.
روزه ي سكوت را بشكن ،براي التيام بخشيدن به دل زخم خورده از هجمه ي بزرگ "غم هجرانت"!
دلي كه در اين شبيخون بي رحم،توان گريستن را نيز از كف داده است.
روزه ي سكوت را بشكن وگوشه ي امني از آغوش پر مهرت را به من بده!
باشد كه با شنيدن ضربان قلب مهربانت،قلبم دگر بارمحبت را به ياد آرد.
وبا لمس گرماي وجودت،يخ وجودش آب شود و باز عاشق شود .
روزه سكوت را بشكن.....
خدايا به كجاي اين شب تيره بياويزم قباي ژنده ي خويشتن را؟
نفس بند،دل پر آشوب،ذهن مضطرب،فضا خالي،خالي از اكسيژن و پايي نيست كه برود و دستي نيست كه بگيرد و ما هنوز ايستاده ايم چون پرچم!هنوز پيش نرفته ايم بارها فرو مي افتيم آرام آرام مي لغزيم بارها تجربه ميكنيم،امتحان ميشويم.همه ي اندوخته ها،دريافتها و برخورداري ها را بر الاغي سوار ميكنيم و به كوچ ادامه ميدهيم!
كوچ از" تو"،كوچ از من،كوچ از داشتن ها،از حيثيت،از بودن،از تنها برخورداريمان"از جغرافياي كوچك احساسمان"
ازلحظاتي كه نگاه من وتو به هم دوخته مي شود ،از زماني كه خسي ميشوم در ميقات چشمت،از زماني كه طواف مي كنم تا بيا ميزم در تو.....
و جغرافياي احساسمان را ميدزدند و تصرف مي كنند و ما به آرامي و بدون مقاومت،بي انديشه وا مي گذاريم،تقديم مي كنيم بعد هم اشك مي ريزيم!
در دوري "تو:" به گوشه اي پناه مي بريم و نمي دانم كجايم وهزاران "چرا" از مقابلمان مي گذرد....
چرا اينقدر راه بسته است؟چرا پنجره اي گشاده نمي شود؟چراگوشه اي امن براي اندكي آسودن نيست؟چرا؟چرا......
در روزگاري كه كله گنده ها به آن عصر ارتباطات مي گويند،
خواندن و مرور فكرهاي بر قلم آمده براي زيبا كردن زندگي و اثر گذاشتن بر روزمرگي هاي بي حاصل و گاهي گريز به كنج انديشه هاي گمشده دردهاي رسيده و نارس آدم ها كاري است كه مثلا اين دل شعله ور در اين وبلاگ آغاز كرده است.
چيزي براي گفتن در اين مقدمه ندارم جز اينكه بگويم دلم فرمان داد و گفتم چشم!پس قلم به دست گرفتم ونوشتم.
دل نوشته هاي مهراوه مي كوشد انتخاب كند!
چرا كه زندگي تماما انتخاب است.و در اين غروب سرد مي نويسم:
انتخابمهراوه