در شبي برفي كه آسمان هر چه بارش داشت بر زمين ريخته بود،شبي به رنگ روز كه هيچ اثري از ناپاكي روي زمين نبود،براي آمدن به اين دنيا سخت عجله داشت و امان را از مادر جوانِ نازك اندامش برده بود.زن جوان 21 ساله سومين زايمان را تجربه ميكرد اما هنوز شرمي دخترانه در چهره اش موج ميزدگويا مي بايد اين درد را پنهان می داشت تنها اين درد را تحمل ميكرد.همچون مادر و مادرانش!كه تار و پود زنان اين سرزمين را با صبوري بافته اند.زن با فرو خوردن درد و دم بر نياوردن اولين درس زندگي را به كودك در راه مانده داد"صبور باش،درد بكش و دم بر نياور"!درد ،درد،درد پاياني نداشت.چشمانش از درد ستاره مي چيد.در تنهاييش فقط خدا با او بود.دلش پر بود از حضور خدا و جز او به كه مي توانست تكيه كند؟
بيرون از اتاق برف غوغا ميكرد.زير گذري ساخته بودند براي آمد و شداما از پدر نشاني در گذرگاه نبود.گويا در برف مانده بود .پس زن جوان تنها و بي ياور ،بي حضور پدر،كودكش را به دنيا آورد.دختركي نه چندان زيبا اما خواستني!و برادران با نگراني به اين رقيب تازه تولد يافته ،مي نگريستند.گويا از آن نگران بودند كه قلب مادرشان آنقدر بزرگ نباشد كه محبت هر سه را در خود جا دهد و مادر چه زود اين نگراني را از آنها دور ساخت.
در آن شب سرد با شيره ي جانش دخترك را تغذيه كرد
. و در آغوش گرمش جايش داد.در گذر زمان عاطفه را به جانش ريخت و دلش با محبت زنده نگه داشت.با چه لذتي او را كه از جنس خودش بود را در آغوش مي فشرد گويا ديگر تنها نبود.دختركش با او بود.........دخترك در گذر زمان بزرگ شد،زمين خورد،قد كشيد،بالغ شد،عاشق شد،تنها شد،دل پرست شد
.....همچون مادرش در شبي برفي بي حضور همراه زندگي اش دختركي به دنيا آورد
.با شيره ي جانش ،محبت را در كامش ريخت.تنهاييش را با او تقسيم كرد.در گوشش اميد را نجوا كرد و درس عشق به وي آموخت اما هرگز به وي بي صدا درد كشيدن را نياموخت.....