
تنها به خاطر چشمان توست
كه هر روز صبح
ابتداي اين كوچه ي بن بست ايستاده ام.
اما آنقدر نيامدي
كه باد خاطراتم را با خود برد
وآسمان برايم گريست.
ولی بنگر كه چه وفادارانه هنوز
در ابتداي اين كوچه ي بن بست
در حسرت زيارت چشمانت ايستا ده ام.
شايد باد حديث اشتياقم به گوش تو رساند
و رنج اين انتظار پايان يابد .
آنگاه خاك قدومت
سرمه ي چشمانم
و عطر نفست
اكسير جوانيم خواهد شد.....
چه بي تابانه ميخواهمت
اي دوريت حديث تلخ زنده به گوري

دختركي دردانه كه روزهاي تعطیل يكدم از پدرش جدا نميشد. شبها براي بازگشت پدر چه بيتاب بود.هميشه به استقبال پدر ميرفت و صبح ها به سختي اجازه رفتن به پدر ميداد.دختركي كه هميشه انگشت اشاره ي پدر را ميگرفت و با او به گردش ميرفت.فرق نميكرد كجا.مهم با هم بودن بود .قدش به زحمت به زانوان پدر ميرسيد و پدر چه آرام و با حوصله گام بر ميداشت كه دختركش بتواند پا به پاي او راه بيايد.
"نه!!!بغلت نميكنم.بايد روي پاي خودت بايستي اما من در كنارت هستم.هميشه!زير بغلت را نميگيرم كه بفهمي بايد محكم باشي .زمانه با تو بازيها خواهد داشت اما من در كنارت هستم.دستم را بگير .نميگذارم زمين بخوري كه زخمي بشوي اما اگر زمانه زخمي بر دلت زد باز من در كنارت هستم."
سالها گذشت....
رد بي رحم گذر زمان چين هايي عميق بر چهره ات به جا گذاشت.برف سفيدي بر موهاي سياهت نشست.به ياد دارم روزي مو هاي سفيدت را شماره ميكردم اما اكنون مدتهاست موهاي سياهت را جستجو ميكنم.دستان مهربانت كه روزگاري رسم محبت به من آموخته بود اكنون لرزان و پينه بسته است.و قامت افراشته ات كه درس ايستادگي به من آموخت خميده شده......
هر روز روز توست.روز پاس داشت از زحمات و تلاش هايت.اما به بهانه ي روزت اجازه بده هزاران بوسه بر دستان پينه بسته و چشمان كم فروغت بزنم و بگويم كه تا چه حد دوستت دارم و تا چه حد مديون ايثار و فداكاريت هستم.
و بگويم پدر عزيزم ،روزت مبارك