تبليغاتX
دل نوشته ها
شاعر ني ام و شعر ندانم كه چه باشد/ من مرثيه خوان ِ دل ِ ديوانه ء خويشم

دلتنگ و بغض آلود در" هياهوي پر آشوب پليد" راه مي پيمود.باز به ياد نا مرادي ها و نامردي هاي مردم روزگار با خود زمزمه كرد"دست بردار از اين در وطن خويش غريب...." 

كاش گوشه اي دنج مي يافت براي دمي آسودن . همچون حياط خلوت امامزاده ي متروك!دوست داشت نيمي از عمرش را فديه كند براي دمي زيارت آن سكوت مرطوب!چادر سياهش را روي صورتش كشيد كه در سياهي  آن آرامش را تخيل كند.دگر بار نگاه و چشمانش را با خود مرور كرد.

"نخستين بار در مسير پاييزي جنگل او را ديده بود.نم نم باران  فضا را مهربان تر كرده بود. در اولين نگاه قاب چشمانش دنيايي جديد را برابر ديدگانش گشوده بود.آنسوي دريچه ي نگاهش عاطفه مي خراميد و عشق سبزه هاي محبت را گره ميزد.در افق چشمانش اميد پرسه ميزد و او را به سوي خويش فرا ميخواند.پس دل مهمان عشق و همدم مهرباني شد.از آن پس عاشقش ناميدند....

با نهیب صدايي،  از اوج آسمان خيال بر بستر واقعيت سقوط كرد.خسته و تنها با دلي سوراخ شده در اين "هياهوي پر آشوب پليد"


+ نوشته شده در  جمعه 17 شهریور1385ساعت 11:0  توسط مهراوه  | 

به دخترم نازنين.

"يكي بود يكي نبود.يه شهريار كوچولويي بود كه تو اختركي زندگي ميكرد كه همه اش يه خورده از خودش بزرگ تر و واسه خودش پي دوست و هم زبوني مي گشت"

 

چند سالي ميشود كه او را نديده ام.اين كه اين جا ميكوشم او را وصف كنم براي آن است كه از خاطرم نرود.فراموش كردن يك دوست خيلي غم انگيز است.همه كس كه دوستي ندارد.

 

"او در اختركي زندگي مي كرد كه فقط كمي از خودش بزرگ تر بود با سه آتشفشان و يك گل.گلي كه نميدونست باد اونو از كجا آورده اما خيلي عزيز بود.تو اخترك به اون كوچكي همين كه چند قدمي صندلي اش را جلو ميكشيد مي توانست هر قدر كه دلش مي خواست غروب را تماشا كند"

-يه روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا كردم.خودت ميدوني وقتي آدم دلش گرفته باشد از تماشاي غروب چه لذتي مي برد.

پس خدا ميداند آن روز چهل و سه غروبه چقدر دلت گرفته بود.اين جوري بود كه من كم كمك از زندگي محدود و دلگير تو سر درآوردم.

يه روز از من پرسيد:گوسفندها گل هم ميخورند؟

گفتم:گوسفند هر چي گيرش بياد مي خوره.

پرسيد:پس خارها فايده شان چيست؟

كلافه بودم گفتم:خارها به درد هيچ كوفتي نمي خورند.آنها فقط نشانه ي بد جنسي گل ها هستند.

گفت:حرفت را باور نمي كنم.گل ها ضعيفند.بي شيله پيله اند.سعي مي كنن يه جوري ته دل خودشون رو قرص كنند.اين كه خيال ميكنند با آن خارها چيز ترسناكي و وحشت آوري ميشوند.كرورها سال است كه گل ها خار ميسازند و با وجود اين كرورها سال است كه بره ها گل ها را ميخورند.پس چرا گل ها واسه ساختن خارهايي كه هيچ وقت خدا به هيچ دردشان نمي خورند اين قدر به خودشان زحمت مي دهند؟جنگ ميان بره ها و گل ها هيچ مهم نيست؟راستي اگر كسي گلي را دوست داشته باشد كه تو كرورها ستاره فقط يك دانه ازش هست براي احساس خوشبختي همين قدر بس است كه نگاهي به ان همه ستاره بيندازد و با خودش بگويد"گل من جايي ميان آن ستاره هاست"

يادم مياد ديگر نتونست چيزي بگويد و ناگهان هق هق كنان زد زير گريه.نمي دانستم چه بگويم .نمي دانستم چه طور بايد خودم را به اش برسانم يا به اش بپيوندم.چه ديار اسرارآميزي است ديار اشك!

شهريار كوچولو برايم از ديدارش با مي خواره يي سخن گفت .ديدار كوتاه بود اما او را به غمي بزرگ فرو برد .به ميخواره اي كه ساكت پشت يك مشت بطري خالي و يكي دو بطري پر نشسته بود گفت:

- چه كار ميكني؟

- مي ميزنم!

- مي ميزني كه چي؟

- كه فراموش كنم.

- كه چي را فراموش كني؟

- سر شكسته گيم را.

- سر شكسته گي از چي؟

- سر شكسته گي مي خواره بودنم را.

شهريار كوچولو زماني كه وارد زمين شد به گلستاني پر از گل سرخ رسيد.همه شان عين گل خودش بودند.آهي كشيد و احساس شور بختي كرد.گلش به او گفته بود كه از نوع او تو تمامي عالم فقط همان يكي است با خودش گفت"مرا باش كه فقط با يك گل خودم را دولتمند عالم خيال ميكردم"افتاد رو سبزه ها و زد زير گريه!

ان وقت بود كه سر و كله ي روباه پيدا شد.از او خواست كه با او بازي كند اما روبا ه گفت:

- نمي تونم بات بازي كنم.هنوز اهلي ام نكرده اند.

- اهلي كردن يعني چه؟

-چيزي است كه پاك فراموش شده.معني اش ايجاد علاقه كردن است.

- ايجاد علاقه؟!

- معلوم است .تو الان واسه ي من يك پسر بچه اي مثل هزار پسر بچه ي ديگر و منم روباهي مثل صد هزار روباه ديگر.نه من هيچ احتياجي به تو دارم نه تو به من.اما اگر منو اهلي كردي هر دوتامان به هم احتياج پيدا ميكنيم.تو براي من ميان همه ي عالم يگانه مي شوي من براي تو.آدم فقط از چيزهايي كه اهلي ميكند، مي تواندسر در آورد.آدم ها ديگر براي سر در آوردن از چيزها وقت ندارند.همه چيز را همين جور حاضر و آماده از دكان ها ميخرند.اما چون دكاني نيست كه دوست معامله كند ،آدم ها مانده اند بي دوست.تو اگر دوست مي خواي، خب منو اهلي كن.

شهريار كوچولو با خود انديشيد:در اختركم گلي هست كه گمانم مرا اهلي كرده باشد...

فرداي آن روز شهريار كوچولو آمد پيش روباه. روباه گفت:

كاش سر همان ساعت ديروز آمده بودي مثلا سر ساعت چهار.اونوقت من از ساعت سه قند تو دلم آب مي شه و هر چه ساعت جلو تر برود بيش تر احساس شادي و خوشبختي ميكنم.آن وقت است كه قدر خوشبختي را ميفهمم.هر چيز رسم و رسومي  دارد.

به اين ترتيب شهريار ،روباه را اهلي كرد.لحظه ي جدايي نزديك شد.روباه گفت:

- آخ نمي تونم جلوي اشكم را بگيرم.

- تقصير خودت است.من كه بدت را نمي خواستم.خودت خواستي كه اهليت كنم.

- همين طور است

-آخر اشكت دارد سرازير ميشود؟

- همين طور است

-پس اين ماجرا چه فايده اي به حال توداشت؟

-چرا؟براي خاطر رنگ گندم كه هم رنگ موهاي توست.رازي با تو مي گويم كه خيلي ساده است:جز با چشم دل هيچي را چنان كه بايد، نمي شود ديد.نهاد و گوهر را چشم سر نمي بيند. ارزش گل تو به قدر عمري است كه به پاش صرف كرده اي.تو تا زنده اي نسبت به آني كه اهلي كرده اي مسئولي .

پس از بازگشت شهريار كوچولو به اخترك من هم هر شب به ستاره ها نگاه مي كنم.اختركش را نمي توانم ببينم اماچه بهتر!همه ي ستاره ها شده اند اخترك گم شده ام.دوستان من.به گمانم او هم مرااهلي كرده....



+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 شهریور1385ساعت 16:49  توسط مهراوه  |