
حال غريبي ست شرح ديدار دو دلداده ي از هم دور افتاده!شادي ديدار دوباره،اظطراب اينكه پس از ديدار چه بر سر دل خواهد آمد،نگراني از چهره ي تغيير يافته از گذر زمان كه مبادا به چشم دلدار خوش نيايي،استرس آنكه آن نگاه آشنا را نبيني،غم آنكه ميداني هر دو در زنداني اسيرند كه اميد رهايي از آن نيست،سوزشي در دل از ياد آوري خاطراتي كه هنوز روشن و زنده در مغزت جان دارد،وسواس در پوشيدن لباس كه مبادا در چشم دلدار زيبا به نظر نيايي و عصباني از گذر زمان كه اثر رد پايش را بر چهره ات بر جا گذاشته......
ساعتی دیگر...
در طول مسير با خداي خود راز و نياز ميكني"خدايا از فرصتي كه به من دادي به ديدارش نايل شوم سپاسگزارم .تو چه مهربان بودي كه كمكم كردي از ميان ميليونها دل از دست داده دلدارم بيابم ،چگونه ميتوانم شكر گذار نفس هايي باشم كه زين پس با عشق ميدمم ،چه شيرين است طعم عشق صوفيانه . خداياچگونه ميتوانم از اينكه فرصت دوباره ي زيارت چشمانش را به من دادي ممنونت باشم؟؟؟
سعي در آرام كردن خود داري.اما در نظرت همه جا در هاله اي از مه و غبار پنهان شده،قلبت همچون مرغكي تير خورده درون سينه بال بال ميزند."هي كمي آرامتر!اندكي ديگر تحمل كن.مبادا قبل از ديدار دلدار ،چشمان مشتاقم را با خاك سرد گور آشنا سازي!مباد ناكام از ديدارش شمع وجودت خاموش شود!"
دقیقه ای دیگر...
دونگاه در هم گره ميخورد.دلدار نيز بيتاب ديدنت بود و تو نگاهت،دستت،بدنت،قدمت يخ كرده.منجمد!.......
تو نه تواني براي ديدن داري نه پايي براي پيش رفتن.مغز منجمد شده ات فقط به آخرين ديدار و آخرين نگاه در سالهايي دور مي انديشد.رد پاي گذر زمان بر چهره ي دلدار هم ديده ميشود او نيز در نبودنت فرسوده گشته.
و قلبت فشرده ميشود.....
ثانيه اي ديگر....
اشك بي امان.ياد آوري ظلم زمانه و تقدير؟؟؟؟
ديگر به تقدير اعتقاد نداري كه همه ي سالهايي بي خبري به اميد تقدير ماندي و نديدي.گريه ي بي امان از ظلمي كه سالها پيش بر شما از سوي عزيزترين عزيزان روا شد.اشك ،اشك و باز هم اشك....
اكنون...
منم و ورق پاره هاي دور و برم و اين كه شرح اين قصه به صد گونه تقرير كردم و باز يك از هزار نگفتم.كلمات بي جان گاه از بيان آنچه گذشت ،سخت ناتوانند.من چگونه قادرم با واژه هايي زميني آن رويداد آسماني را شرح دهم؟ رویدادی که بیشتر شبیه معجزه است تا واقعیت. با خود می اندیشم بی شک آن هديه اي بود از جانب حضرت خداوند . هدیه ی رها شدن و آزاد شدن. رهایی از شبحی که همواره در من حضور داشت و....