در سكوت دلگير دشت،تنها عشوه گر كوير"گل واژگون"اينك زانوي غم در بغل گرفته و سخت در انديشه بود و شايد تك آهوي دشت ميدانست كه او به چه مي انديشد.زيرا كه بزم دشت به پايان رسيده و اينك تاراج در راه بود و غم انگيز تر اينكه چند صباحي ديگر نيز تك آهوي دشت نيز او را ترك خواهد كرد.در آن هنگام كه نسيم با عجله كويررا ترك ميكرد"گل واژگون"با فريادي پر از خواهش گفت:"به كجا چنين شتابان ميروي؟"نسيم گفت:"
اي بي خبر!منم از اينكه ترا ترك ميكنم بسيار غمگينم.اما چه كنم كه تقدير چنين است....
آهو نيز آرام آرام كوير را ترك مي كرد و در افق هاي دور ،دور ميشد.از شدت اضطراب عرق كرده بود.صورتش را بلور هايي پوشانده بود.قطره هاي اضطراب مثل قطره هاي اشك بر روي گونه هايش ميلغزيدند.اشك هاي اضطراب صورت نارنجي رنگش را مي شستند و رنگ مي گرفتند و بر زمين مي افتادند.آهو دغدغه ي زيستن داشت .دغدغه ي زندگي،بودن و شدن.آهو به "گل واژگون"گفت:"مي خواهم هجرت كنم ميخواهم جستجو كنم.جستجويي بي پايان.جستجويي نا تمام،جستجويي مستمر...."موجودات كوير برايش هيچ نبودند جز سوال و آيا و شايدو اما و چرا؟؟؟؟؟...
آهو ميرفت و براي كوير تنها يادگار فيزيكي از آهو"اشك"بود."اشك اضطراب نارنجي" رنگ .نمك هاي تشنه گردش جمع ميشدند و او را در بر ميگرفتند .تا اينكه از تركيبشان "دلنمك" بوجود آمد.سرمايه ي كوير نمك بود و تشنگي .
و دلنمك زيبا ترين بلورهاي نمك بود...
و هنوز سكوت بود و سوال و سر خوردگي و در ماندگي و سر گشتگي و گمگشتگي...
واز آن به بعد جستجوي نا تمام و مستمر، دليل زندگي و بهانه ي زندگي و بودن شد....
(دلنمك=جوهر نمك
سخنانی برای نگفتن
و کلماتی برای نشینیدن
شنیدن شیون مرگبار سکوت
و گریه ای بی امان برای هیچکس
وداعی نا تمام با رهگذری غریبه
و جا ماندن من در ازدحام هیچکس
کودکی خفته در بستر انتظار
و لالائی آرام بخش در میان فریاد
آمدن همخونی برای نماندن
و رفتن آشنایی سخت نا آشنا
نیشتر شدن مرهمی بر جان
وافتادنم به چاه اندوه
مزه مزه کردن تلخی ها را گوارا
و باز سخنانی برای نگفتن.....