تبليغاتX
دل نوشته ها
شاعر ني ام و شعر ندانم كه چه باشد/ من مرثيه خوان ِ دل ِ ديوانه ء خويشم

ديشب خواب با چشمانم بيگاه بود

چرا كه ديدگانم نظرگاه چشمانت شده بود

و چه جاي آسودن است

آنجا كه خيالت در ميان باشد؟....

 


+ نوشته شده در  جمعه 31 فروردین1386ساعت 23:7  توسط مهراوه  | 

چون واژه ها

 در فرهنگ نامه ها مرده اند

ناگزير

راهي براي دوست داشتنت  يافتم

 بدون نياز به  واژها . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 فروردین1386ساعت 22:59  توسط مهراوه  | 

 

 

چه تفاوت عظيمي است ميان نوري كه از فراز ديده ميشود و نوري كه از نشيب مي تابد...(جبران خليل جبران)

                              

    نور، نور، نور...

همه جا غرق نور و ترانه.ترانه ي وصال.ذوق ديدار.گريه هاي بي امان.پاي برهنه.خسته اما پر توان.سر بر آستان يار مي سايند و بر زمين بوسه مي زنند.پر التماس دست نياز به سوي يار دارند.

انسان هاي رميده از پليدي،همچون آهوان رميده از دام صياد،گوشه اي امن مي جويند براي جستن دلي از دست رفته.ديدار يار بهانه است.همه دنبال دل اند.چه جايي بهتر از آغوش ياري مهربان؟؟؟

آغوشي گرم،صميمي و پر مهر.جايي براي بودن "من"نيست.همه ما مي شويم.مهر جاري است.عاطفه مي خرامد.عشق فوران مي كند.باز هم نور ،نور،نور ....

كاشي هاي الوان.رنگ آسمان و رنگ ايمان.رنگ "خدا"

و منم گم گشته اي در ميان  اين همه نور و رنگ...

دست بلند ميكنم.براي لمس دستانِ آن يگانه ي بي همتا.دستانم غرق نور مي شوند.بازهمه جا غرق نور است وحضور خدا.

خود از آسمان فرود مي آيد براي دلجويي و مهر ورزي.قطره هاي باران، همچون زلال ِ آبي چشمم بر صورتم جاريست. در ميان هجمه ي تنهايي ،تنها اوست كه همراه من است و قطره هاي بي صداي اشکم را در آغوش مي کشد. زلال ِ آبي فرود آمده از دامن ِ قاصد ابر،پيام آوِِرِِِ مهرباني از سوي خداوند!

 مهرباني!؟؟ تحفه اي کمياب در اين برهوت هيچکس! خداوندگارِ مهربانم ،خود كنارم آمد و در زلاليِ رحمتش غسل تعميدم دادو گفت:" براي مهربان بودن بايد از اوج آسمان بر زمين هبوط کني"

پس  بر گونه و چشمانم به رسم محبت   بوسه ها زد.

(من هنوز مست باده ي دوشينم...)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 فروردین1386ساعت 12:6  توسط مهراوه  |