تبليغاتX
دل نوشته ها
شاعر ني ام و شعر ندانم كه چه باشد/ من مرثيه خوان ِ دل ِ ديوانه ء خويشم

 

امروز  همه ی محبتم  را در ضیافتی به مسلخ بردم

و در بزمی، آن را به سوگ نشستم.

       چرا که رفتنت را باور کردم

و با خود مرور میکنم آموخته هایم را...

- اینکه باید در محبت بی دریغ بود

 اما وقت وداع  آنچنان باید بیصدا رفت

 که  صدای رفتنت را حتی خود نشنوی 

-و کسی  که از درون ویران است

هرگز نباید گردطوفانی سهمگین بگردد

 که درآن هردم بیم فرو ریختن است!

(هر که در آتش عشقش نبود طاقت سوز-گو به نزدیک مرو کافت پروانه پراست)

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 اردیبهشت1386ساعت 17:34  توسط مهراوه  | 

روزي ديگر و گم شدن در انبوه هيچكس

تلاشي دوباره

 براي جستن گم كرده اي يافت نشدني،

در ازدحام هيچ

اما اينبار بي دل!

او در كوچه باغي غريب

در همسايگي خدا جا مانده است...

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت 22:25  توسط مهراوه  |