در اينجا ، پنجره اي رو به آسمان نيست
كه بال بگشايم و
به مهماني ِ ماه بروم.
در اينجا دريچه اي نمي بينم
به سوي منزل ِ ستارگان.
و روزنه اي نمي شناسم
براي در آغوش كشيدن ِ ابر
و لمس ِحس ِرهايي
در اينجا ، همه سو ديوار است
دیوار است دیوار...
آيا آنسوي ديوار
ميتوان تن به نمناكي باران سپرد؟
پاكتي پول در دست،منتظر پيام آوري بود كه با داشتن آدرسي اينترنتي،مي توانست به انتظاري سيزده ساله پايان دهد.
به سرعت اين مبادله انجام شد.تكه كاغذِ بي جان را،كه حاوي سر نخي از عزيزي گم گشته بود را،چون جانِ عزيز در دست مي فشرد.
تحمل سوال و جوابهاي مادر را نداشت.پس به گوشهء دنجِ كافي نتي متروك پناه برد.هواي گرم و شرجي بي تاب تَرَش كرده بود.با دستاني لرزان و نفسهاي به شماره افتاده آدرس را تايپ كرد.هزار بار خدا را صدا كرد كه آن لاين باشد.با ديدن چراغِ روشن او،چشمانش سياهي رفت.قلبش چون كبوتري افتاده در قفس بال بال ميزد.
سلام گفت و بلافاصله پاسخ دريافت كرد.گويا او نيز چشم به راه آمدنش بود.
دوري سيزده ساله هر دو را محتاط كرده بود ...
-كدام كشور هستين؟
-تو چه فكر ميكني؟
-آن كه دنبالشم،سالها پيش براي ساختن آينده اي كه از آن ِِمن هم بود ديارم را ترك گفت ..
-و آن كه من گمش كردم سالهاست در تهران زندگي ميكنه
-چه نشاني از او داري؟
-ميدانم سيزده سال است كه ازدواج كرده
-نه !آن يك دروغ بود
-دروغي كه سبب شد دست از جستجو بكشم
-ديگر چه از او به ياد داري؟
-آن كه گُمَش كردم، يك بار همه ي محبتش را در كتلتي به شكل قلب گذاشته بود و ...
-آن كه دنبالشَم،اولين كادوي تولدم،جاي گل،دو عكس گل داده بود كه هميشه ماندگار باشد.گويا ميدانست كه در كنارم نخواهد ماند.
-آن كه گُمَش كردم،مي دانست كه چقدر دوستش داشتم
-آن كه دنبالشَم،هرگز نفهميد كه چقدر دوستش داشتم
......
دقايقي بعد صداي لرزان ِ پشتِ گوشي تلفن...
پس از سيزده سال ،سخني براي گفتن نمانده بود.پس باز اشك به ياري آن دو آمده بود.
(چه ديارِ اسرار آميزي است ديار اشك...)