تبليغاتX
دل نوشته ها
شاعر ني ام و شعر ندانم كه چه باشد/ من مرثيه خوان ِ دل ِ ديوانه ء خويشم

 

باز تنها شدي؟

باز سوزشي در دلت حس ميكني؟

زخم خنجر عشق؟

به راستي عشق بود يا گمانت اين بود كه عشق است؟

اندوهگین مباش!

اين روزها همه چيز عاريتي شده است

دوست عاريتي،محبت عاريتي،عشق عاريتي،اشك عاريتي.....

حس تملك چيزي كه از آن ِ تو نيست

دستاني كه از آن ِ تو نيست

و محبتي كه همچون شبنم ِ عرق ِ بر روي پيشاني

 به سرعت قابل زدودن است.

باز تلاش كن!

بي دريغ باش در  مهرورزي

كه شايد بار ديگر

نهال مهر جوانه زند.

اگر چه دراين شوره زار

 اميد رويشي نيست ،اما باز

 بي دريغ باش در مهرورزي

شايد با يك گل بهار شود....

 

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 تیر1386ساعت 19:2  توسط مهراوه  |