
يكي بود يكي نبود
يكي از روزهاي خوب بهاري
پرنده اي تنها ،
بر لب پنجره ي چشمانت نشست
و از كاسه ي پر مهر دستانت
جرعه اي عشق نوشيد
زان پس
به وقت بي پناهي
پناهش دادي
به وقت تشنگي
سيرابش كردي
به وقت تنهايي
همدمش شدي
و سرانجام
در اوج نياز
رهايش كردي...
اما پرنده ي تنها
همچنان به اميد زيارت چشمانت
در قاب خالي پنجره ي عشق
به انتظار نشسته است
نه امید ماندنش هست
دربرهوت هيچكس
نه توان رفتنش هست
در ازدحام همه كس ...