زير سايه ي ديوار ِ اعتماد
پيكر خسته ام را
براي دمي آسودن
پناه مي دهم
اما به ناگاه
ديوار ِ ستبر
فرو مي ريزد
و از آن همه عظمت
چيزي نمي ماند جز
ويرانه اي سهمگين!
و اين منم!
رو به احتضار
جا مانده
زير ويرانه ي ديوار اعتماد....

لحظه
لحظه
میمیرم و تباه میشوم
به جرم ِ خوردن ِ میوه ی ممنوعه
همچون مادرم حوا
دلتنگ ِ
دلتنگم
برای سایه ی درخت طوبی
كه دیر زمانیست
مجال آسودنم نداده اند...