بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم...
چه سرمايي بود سال گذشته اين وقت ها يا شايد هم دل من بود كه يخ كرده بود و گمانم بر اين بود كه دنيا يخ زده است!!!!!امشب باز دارم میام ُ سراغ اون سنگ فرشها ي خيس كه امشب ديگه خيس نيستند . اون كوچه ي سرد كه ديگه سرد نيست و اون درختچه ي ياس! كه شايد باز پر گل باشد...
دلتنگ ِ سرازيري تند خيابوني ام كه ميشد چراغهاي باغات فرحزاد رو نظاره كرد. باز ميام و سر راه برات بربري داغ كنجيدي ميخرم ميدونم عاشق بربري هستي! براي همين دوست داشتنته كه از گوشه هاش ميكنم تا برسم . ميخواي كيسه اي ميوه براي بزم دونفره مون بخرم؟.راستي چي دوست داري؟ پرتقال يا خرمالويي كه تازه اومده بازار؟؟ اما نه درنگ باعث ميشه ديرتر ببينمت. پس هر چي تو يخچال هست با خودم ميارم كه مجبور نشم جلو ميوه فروشي توقف كنم!راستي؟! خوراكي كه دوست داشتي رو بيارم؟ برات گذاشتم كنار. خودم ميام و برنجش رو دم ميكنم تو فقط استراحت كن كه وقتي اومدم عبوس نباشي.....
امشب باز دارم ميام! براي كالبد شكافي زخمها. براي يادآوري اشك هاي سال گذشته ، براي يافتن رد پايت، براي بوييدن گلهاي ياس...
راستي چه زود گذشت! همه ي اشك ها و لبخند ها ، رنجها و لذتها،بودن ها و نبودن ها... يكسال گذشت. گمانم بر اين بود هرگز لباس سياهم رو در نياورم. گمانم بر اين بود رنج از دست رفتنت همه ي ثانيه هاي زندگي ام راتباه كند . همه ي روزهايم پرشود از رايحه ي اندوه نبودنت...اما ميبيني؟ا باز ماندم. باز خنديدم وباز روسري نارنجي رنگم را كه خيلي دوست ميداشتي رو بي اشك و اندوه سر كردم ...
به ياد داري؟براي آرامش خاطرت گفته بودم:برو و مطمئن باش هرگز از غصه هلاك نخواهم شد؟و تو چه بيرحمانه و مصمم باور نمودي ؟و هرگز ندانستي ...
بي تو اما به چه حالي از آن كوچه گذشتم...