معجزه اي كه ميخواستمش چه زود به من بخشيدي! اصلا باورم نميشه تا اين حد مورد توجه ات باشم كه كادوي تولدم رو زودتر از زمان موعد به من ارزاني كني. ميدونم چقدر دوستم داري. كه تحمل اندوه منو نداري. ميدونم بعضي وقتها غمهايي به من عنايت ميكني كه قدر خوشبختي ها و داشتن هامو بيشتر بدونم. كه بيشتر ازشون لذت ببرم.عزيز دلم چه خوب ميكني گاه چيز هايي رو كه عاشقشون هستم رو از من ميگيري و بعد از مدتي انتظار بازبه من ميبخشي. اينجوري هم قدر اون عشق رو بيشتر ميدونم هم ترو به خودم نزديك تر ميبينم...
ممنون از تو به خاطر مهربوني ات. به خاطر توجه ات. به خاطر محبتت و به خاطر همه چيزهايي كه من ازشون غافلم.ممنونم از تو اي حضرت دوست. اي خداوندگار مهربان واي مهربانترين به مهراوه...
شعرى از پابلو نروداترجمه از احمد شاملو |
به آرامی آغاز به مردن ميكنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.
به آرامی آغاز به مردن ميكنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.
به آرامي آغاز به مردن ميكنی
اگر بردهی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.
تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را تندتر ميكنند،
دوری كنی . .. .،
تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی
اگر هنگامی كه با شغلت، يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگيات
ورای مصلحتانديشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن
![]()
يازده سال پيش در چنين ساعاتي خود رو به در و ديوار مي كوبيدي كه پا به اين دنيا بگذاري. چه بي ميل بودي به آمدن ! دو هفته از موعد آمدنت ميگذشت اما همچنان جا خوش كرده بودي و تمايلي به آمدن نداشتي! يازده سال پيش در چنين ساعاتي از من اجازه خواستي كه بيايي اما بي حضور پدر پذيرفتن برايم امري محال به نظر ميرسيد. هر چه بود ما قراري داشتيم.اين كه" من تنها و بي حضور وي اين بار را زمين نگذارم"!!!! با همه دردمندي بيش از 18 ساعت صبر كردم كه او بيايد و تنها هنگامي اجازه آمدنت را دادم كه تو دست از تلاش كشيدي و بي تفاوت ، به سرنوشت چشم دوختي! آمد! بعد از آمدنت! و اين بر خلاف قرارمان بود!
دختركم فردا وارد دوازدهمين سال زندگي ات ميشوي. تا زماني كه خود مادر نشوي نخواهي دانست كه چگونه در همه ي اين سالها دليل بودنم بودي. دليل نفس كشيدنم دليل زنده بودنم و....دوستت دارم اندازه ي ؟؟؟ راستي اندازه ي كي يا چي؟ اندازه ي خودت كه عزيزتريني از هر عزيزي. هميشه به تو ميگم اندازه ي خدا دوستت دارم! اما كمي دروغ است چرا كه اگر خدا رو اندازه ي تو دوست ميداشتم حتما يكي از بهترين بندگان وي ميشدم حال آن كه چنين نيستم....
دلبندم! تولدت مبارك
ميدونم بنده ي خوبي برات نبودم. ميدونم هميشه باهات لج بازي ميكنم، ميدونم گاه اينقدر ميخوام باهات لج كنم كه خودمو (كه ميدونم چقدر دوستش داري) رو ميخوام نابود كنم ميدونم مدتيه كه با خودم عهد كردم نه از تو سخني بر زبان آورم و نه از عشق! كه ميدونم هر دوي شما از يك جنسيد....
اما ببين! امشب باز سراغت اومدم. نميگم پشيمونم ميدوني هميشه زبون گلايه ام درازه! خودت منو اينجوري آفريدي مگه نه؟خودت گفتي دوستم داري حتي اگر خودمو برات لوس كنم! حالا خودت بگو جز تو كي اينقدر ناز منو ميكشه؟كي ميتونه بفهمه چي ميخوام بگم؟كي ميدونه چي دلم ميخواد؟
ميدوني كه باز منتظر معجزه ام. اگر براي تولد امسالم تو به من كادو ندي، كي ميخواد كادو بده؟ كي منو خوشحال ميكنه؟ كي به من بگه :مهراوه هنوز فراموشت نكردم...؟
اين روزها همش ياد حرف حميد هامونم اونجا كه فرمون ماشين رو محكم چسبيده و ميگه: خدايا يه حركت يه گردش به چپ يا راست فرقي نميكنه فقط يك حركت...
منم بهت ميگم خداي من:فقط يك معجزه ميخوام. ميدوني ته دلم هنوز بهت ايمان دارم پس نا اميدم نكن و نشونم بده كه هنوز دوستم داري و به ياد مني...