گفتی : برو... رفتم
گفتی : برگرد...بازگشتم
گفتی : بمان... ماندم
باز بگو : برو ... اینبار هم خواهم رفت
من قادرم همه ی عمر ،سر سپرده ی بهانه های كودكانه ات باشم.
من قادرم همه ی ثانیه های عمرم را فدیه ی یك لبخند تو كنم
پس باز شکیبا و سربزیر و خاموش رفتم.
آنچنان بی صدا ،که نشانی ام را حتی باد نداد...
خسته ام. از تو از خودم از هر آنچه منو به اينجا ميخكوب كرده. شدم مسيح مصلوب كه جانش ذره ذره از شدت جراحات تهي شده. آمدن اجبار. رفتن اجبار. ماندن هم اجبار؟!!! چه فلسفه مزخرفيه فلسفه ي ماندن اجباري!! جا تنگ كنيم براي اونايي كه ميخوان بمونند؟ كرور كرور خرج ميكنند براي ثانيه اي بيشتر بمونند. برداريد و ببريد و سهم خود كنيد هر آنچه از من مانده. .هر آنچه مانده از آن ِ شما كه من دست شسته ام از داشته هايم...