تبليغاتX
دل نوشته ها
شاعر ني ام و شعر ندانم كه چه باشد/ من مرثيه خوان ِ دل ِ ديوانه ء خويشم
گفتی : بیا.... آمدم

گفتی : برو... رفتم

گفتی : برگرد...بازگشتم

گفتی : بمان... ماندم

باز بگو : برو ... اینبار هم خواهم رفت

من قادرم همه ی عمر ،سر سپرده ی بهانه های كودكانه ات باشم.

من قادرم همه ی ثانیه های عمرم را فدیه ی  یك لبخند تو كنم

پس باز  شکیبا و سربزیر و خاموش رفتم.

 آنچنان بی صدا ،که نشانی ام را حتی باد نداد...

+ نوشته شده در  شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 21:15  توسط مهراوه  | 

در تعجبم. از خودم. از تو از زندگي كوتاهي كه جونم رو گرفت و هنوز افق پايانش ناپيداست!

خسته ام. از تو از خودم از هر آنچه منو به اينجا ميخكوب كرده. شدم مسيح مصلوب كه جانش ذره ذره  از شدت جراحات تهي شده. آمدن اجبار. رفتن اجبار. ماندن هم اجبار؟!!! چه فلسفه مزخرفيه فلسفه ي ماندن اجباري!! جا تنگ كنيم براي اونايي كه ميخوان بمونند؟ كرور كرور خرج ميكنند براي ثانيه اي بيشتر بمونند. برداريد و ببريد و  سهم خود كنيد هر آنچه از من مانده. .هر آنچه مانده از آن ِ شما كه من دست شسته ام از داشته هايم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت 20:49  توسط مهراوه  |