تبليغاتX
دل نوشته ها
شاعر ني ام و شعر ندانم كه چه باشد/ من مرثيه خوان ِ دل ِ ديوانه ء خويشم

با خودم قرار گذاشتم وقايع نگاري كنم. ساده و بي پيرايه، بدون كلمات قلمبه و سلمبه!

از ديروز حالم بهتر شده. ديروز بس كه نا اميد بودم خود را در آستانه ي مرگ  ميديدم.  اماامروزسعي كردم كمي به خودم كمك كنم كه خوب بشم. ديشب تقريبا اصلا خوابم نبرد.ساعت يك تا چهار نيمه خواب و بيدار بودم. ساعت4از رختخواب (كه بيشتر داشت خسته ام ميكرد) به در آمدم و كمي رفتم پاي كامپيوتر.بعدش يه ساعت هم شاملو گوش كردم تا هوا روشن بشه.تو گرگ ميش صبحگاهي رفتم پارك پرديسان تا كمي قدم بزنم. حواسم بود كه قدم زدنم اصلا جنبه ي ورزش كردن نداشته باشه! چون اصلا دلم نميخواست هيچ كار جدي انجام بدم!!!!!براي اين منظور كمي خودمو زير فواره ها خيس كردم و روي چمن خيس دراز كشيدم و آسمون رو نگاه كردم. اصلا هم مهم نبود كه مانتو م خيس بشه يا حتي گلي، مهم اينه ، اون لحظه خنك شدم و آسمون رو بدون مانع و مزاحمت  شيشه و قاب پنجره ديدم. نسيم صبحگاهي  خيالم رو به كنار  دريا پرواز داد.و براي تكميل پازل ذهنم  از صداي اتومبيل هاي غران همت ،موج دريا ساختم...

پس از بازگشت از كنار دريا!!!!!!كارهاي روزمره رو كمي سامان دادم ويك  قسمت ديگر از سريال" لاست" رو ديدم .دوست داشتم باز كاري براي خودم بكنم پس رفتم و موهاي زبون بسته رو كه هميشه مچاله شده كف سرمه رو  كمي كوتاه كردم . ته دلم خنك شد! حال كه نميشه شكل زندگي رو عوض كرد بهتر كه شكل خودمون رو  عوض كنم!!! آخ كه گاه چقدردلم ميخواد يه بار خودمو شكل عروسك فرنگي هاي خيابوني كنم اينجوري همه ي نفرتم رو تو صورت اجتماع تف كنم!!!!!!

ميدونم نميتونم اينكار رو بكنم. تاكيد ميكنم كه "نميتونم" نه اين كه نخوام!!!! چون زود دلم براي خودم تنگ ميشه و زود ميخوام برگردم به قيافه قبلي خودم! هر چقدر هم اوني كه تو آيينه زيبا بشه "اون " من نيستم...

غروب هم يك خروار لباس اتو كردم بس كه زياد بودند  گمان ميكردم لباسهاي همسايه هم بايد قاطيشون باشه !!!!

يك كتاب هم براي نازنين  خريدم" تئوري موسيقي ". فكر فرستادنش به قايق راني كمي ذهنم رو غلغلك ميده. بايد درباره اش تحقيق كنم... 

  اين هم وقايع نگاري!!!!!!!آسمان دل همچنان نيمه ابري توام با رگبار پراكنده

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 17:33  توسط مهراوه  | 

همه ي واژه هاي زشت در ذهنم رژه ميروند

خيانت/دروغ/فريب/اعتياد/خشونت/استبداد/سركوب/ناله/نفرين/گريه/ استيصال...

دلم ميخواد فرار كنم. از همه چيز و همه كس. حتي از خودم! دلم ميخواد تو جزيره اي متروك گم بشم! خودم باشم و دريا و جنگل و خدا...

چه پست احمقانه و كودكانه اي! مال ذهنم بيمار و خسته ي منه. دارم چرت ميگم. باز دچار هذيان شدم

خوبه وقايع نگاري كنم كه ديگه مجبور نشم اينطور حرفهاي قلمبه شده رو نجويده تف كنم بيرون!امروز نه كه خيلي تلخم.  بزار  زماني شروع كنم كه شيرين شدم! براي امروز بسه! 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 تیر1388ساعت 12:0  توسط مهراوه  | 

با نگاه عمیقی گفتی: مراقبم باش!

چطور باید مواظب تو بود؟ تویی که این روزها دلت از شیشه هم نازک تر شده. چطور مواظبت باشم وسط این همه سنگ؟ میتونم حایلی باشم در برابر سنگ ها اما میترسم از پشت بزنند و اون شیشیه ی نازک دلت بشکنه

میتونم همه ی عمر مواظبت باشم. اما بگو ببینم: کی از من مراقبت میکنه؟ کی مواظب منه؟

 

این روها دلم شاد نیست. قصه تلخ انتخابات. روزهای نامعلوم آینده. مراقبت از تویی که همیشه نگران توام. همه تو دلم تلنبار شدن و زود به زود بغضم رو میترکونه! این روزها دل منم شیشه ای شده. تو هم مراقبش باش که نشکنه که شاید بتونه در کار مراقبت از تو موفق باشه! این روزها منم سخت به تو نیازمندم...مراقبم باش...

+ نوشته شده در  جمعه 19 تیر1388ساعت 17:15  توسط مهراوه  |