تبليغاتX
دل نوشته ها
شاعر ني ام و شعر ندانم كه چه باشد/ من مرثيه خوان ِ دل ِ ديوانه ء خويشم
بس كه روزهام بي رونق هستند ديروز و امروز رو با هم مينويسم!

ديروز صبح تا ظهر فقط زن خانه بودم! شستم و روفتم و پختم. به رسم مادران زحمتكشمان سبزي پاك كردم  و خشك كردم...

 ظهراز مدرسه خبر دادند  كه نامه اي از خيابان بهشتي براي من رسيده! از آنجايي كه هميشه نيمه ي خالي ليوان رو ميبينم صد جور فكر منفي  كردم تا خودم رو به  مدرسه رسوندم و در كمال ناباوري ملاحظه كردم فقط يك تقدير نامه است! تقدير براي نوشتن مقاله ....!!!!! بس كه در آن يك ساعت از نظر روحي به خودم فشار آورده بودم ،  آن تقدير نامه نه تنها هيچ حسي در من ايجاد نكرد بلكه سخت مورد بي مهري  هم واقع شد و هنوز زير صندلي ماشين افتاده!!!!

بعد از ظهر ديروز  هم با سردرد مدارا كردم و فقط آخر شب خود را به ديدن يك دي وي دي مهمان كردم و پس از آن  احساس كردم كه  تونستم روزم رو با يه كار مثبت  به پايان برسانم!

صبح رفتيم روستاي امامه از توابع لواسان! من و دخي و دوست دخي! همراه توري كه توش پر بود از جوجه فنچ! هم پولم رفت هم اعصابم له و لورده شد بس كه اينا رپ گوش كردند و رپ رقصيدن و قيافه شونو شكل رپ ها درست كرده بودند!! نميدونم چرا اينا بلد نيستند درست راه برند؟ درست بشينند درست بايستند! قوز كرده و شل و وارفته مثل شير برنج كه حتي قادر نيستند شلوار فاق كوتاهشون رو بكشند بالا! نميدونم اينا چطور ميخوان نون در بيارن براي زن و بچه شون! جدا نگران آينده نازنينم! خيلي وحشتناكه يكي از اينا داماد من بشه!!!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه 30 مرداد1388ساعت 22:32  توسط مهراوه  | 

اوضاع بدي شده! كارم حسابي گره خورده. نه ميتونم برگردم دبيرستان.  به خاطر سياستهاي اشتباه سالهاي گذشته تورم نيرو ايجاد شده و نميتونم تدريس كنم ونه ميتونم اينجا بمونم . تحمل ديدن اين افراد كوته فكر اطلاعاتي حالم رو به هم ميزنه. هر چه يادگار و كادو از اين دوران داشتم  رو يك يك دارم بذل و بخشش ميكنم كه سالهاي بعد هيچ نشاني از اينان در ذهنم باقي نمونه. حتي گردنبند بسيار زيبايي كه به رسم هديه روز معلم داده بودند رو جشن نامزدي به سيمين دادم! براي اينهمه نا مردي و نارو زدن و زير آب زني و تبليغات وسيع  براي اين مردك نيم متري احمق حاضر نيستم حتي يك روز بيشتر از روزهاي  موظفم اينجا بمونم. بايد برم. براي همه ي خاطرات بدي كه براي من و افرادي چون من ساختند محكومشان ميكنم كه از قلب و ذهن و يادم براي هميشه پاكشون كنم!!!!

امروز از صبح تا ظهر سازمان بودم . مستاصل و ناتوان با سردردي طاقت فرسا برگشتم. بايد تا نيمه ي شهريور صبر كنم. با همه ي وجودم به مهربوني خدا و تقدير دل بسته ام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 22:47  توسط مهراوه  | 

دو باري كه رفتم شمال خودم بدون حضور هيچ جنس ذكور يا همراه رانندگي كردم! من و دخمل به تنهايي ! از اين بابت خيلي خرسندم چون گام بزرگي بود در جهت استقلال. و چي لذت بخش تر از اين كه تنها ثمره ي زندگي ات كنارت بشينه و ببيني اينقدر بزرگ شده كه در مقابل  خستگي ات  احساس مسئوليت كنه و برات ميوه قاچ كنه و بزاره دهنت!!!!!!!

چقدر بچه ها زود بزرگ ميشن. چقدر زود مستقل ميشن. زماني كه نازنين نيازمند من بود، هميشه نگران بودم .نگران مردن!  احساس ميكردم كار نيمه تمامي  دارم كه بايد انجامش بدم. در همه دوران زندگي( جز دوران كودكي نازنين) ،  سعي كردم قدر زندگي  رو بدونم و از لحظات خوبش لذت ببرم و لحظات سختش رو فراموش كنم  با اين اوصاف  هر زمان هم حضرت عجل سر ميرسيد اماده رفتن بودم . دوران نياز نازنين اين حس قشنگ از وجودم رخت بر بسته بود و با همه ي وجود به دنيا چنگ زده بودم و هميشه مراقب خودم بودم كه نميرم!!!! اما جديدا با ديدن استقلال طلبي دخمل( مثل همين مسافرت اخير) باز احساس آماده بودن در من پديدار شده. خوشحالم نازنين نيازمند حضور من نيست. خوشحالم دختر مستقلي تربيت كردم!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 23:7  توسط مهراوه  | 

اين پستم روزمره نگاري نيست و زندگي نگاريست! چون جدا دو هفته زندگي كردم!!!!!!!

مريم اومد و يه شب پيشم بود و با هم رفتيم شمال. روز اول رفتيم ماسوله روز دوم مرداب انزلي روز سوم لاهيجان و سياهكل و مقبره شيخ زاهد(مهربان جان يادت كردم اونجا) روز بعدش  عروسي تو يه ده كوچيك رفتيم....

يه دور برگشتم تهران و بعد از يه هفته دوباره رفتم شمال. اين دفعه كمتر گشت و گذر رفتم چون هوا به حدي عالي بود كه دلم نميومد سوار ماشين بشم و الكي هي گاز بدم و ترمز بگيرم۱

اين پستم رو خلاصه نوشتم چون خيلي خسته ام . اما همه چيز تو مغز و روجم ثبت شدند. به قول ويكتور هوگو طبيعت كتابيست كه هر صفحه ي آن پر از راز و رمز است. فعلا تو خلسه ي سفرم. هوا به شدت اينجا گرم و كثيف و آسمون خاكستريه. دو سه روزي سردرد خواهم داشت!!!!!

روزهاي سفرم روزهاي زندگيست چون با روزمره گي تفاوت زيادي داره و اغلب تكرار نميشن

خوشحالم چند روزي زندگي كردم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 18:16  توسط مهراوه  | 

امروز روز پر مشغله اي بود.يكي به خاطر آمدن مريم گلي به تهران ديگري هم نامزدي سيمين.

صبح تا ساعت 4 فرصت داشتم تا  خونه رو مرتب كنم و نهار فردا رو هم بپزم دوست ندارم  وقتي مريم آمد تو آشپزخونه باشم. امروز و امشب رو فعلا خونه عمو جانشان سر ميكنند تا فردا. دلم براش پر ميكشه. از اسفند تا حالا نديدمش. خيلي دلتنگ اون چشمان گاوي اش هستم!!!!!!!! تعجب نكنيد چشم گاو خيلي خوشگله.! به نظرمن كه حرف نداره!

اما نامزدي سيمين. لباس نخريدم. همون قديميه رو كه تو عروسي سيما پوشيدم رو باز پوشيدم. دخي كمي گير داد كه" اينو همه ديدن و..." اما تفهيمش كردم كه اصلا برام مهم نيست ديده باشند يا نه و اگر زياد گير بده با مانتو ميشينم. همون مانتو درويشي جديدم كه خيلي هم دوستش دارم و نو هم هست!!! طفلك وقتي ديد دارم قاطي ميكنم دست از سرم برداشت

نامزدي مسخره اي بود. اساسا همه نامزدي ها و عروسي ها منو ياد فيلم هامون ميندازند. حميد هامون كنار دريا كابوس عروسي زنش رو ميديد و همه مهمانان با قيافه هاي عجيب و غريب بهش ميخنديدند و مسخره اش ميكردند...

وقتي همه ، اعم از زن و مرد ميدانند  انتهاي اين خوشي زودگذر چي ميتونه باشه، دليلي براي شادي نميبينم. همه دچار دور باطل شده اند

.عاشق مي شوند. عشقشان  را در مسلخ  ازدواج زبح ميكنند. دچار روزمره گي و دلزدگي و وا خوردگي و.... مي شوند و درپايان ، عاشق ِ عاشق شدن مي شوند ! و  تا پايان عمر عشق را جستجو ميكنند و ليكن  اغلب تقدير ، شانس و فرصت ِ  دوباره عاشق شدن را به آنان  نميدهدو درنهايت ِ تنهايي و سرخوردگي جان به جان آفرين تسليم ميكنند و وقت مرگ، فقط  آه سردي از سر ِ ناكامي ميكشند. ...

بر ميگردم سر اصل مطلب. نامزدي پر زرق و برقي بود. راستش كمي پشيمان شدم كه به حرف دخي گوش نكردم.  لباس به كنار، كاش  كمي به خودم ميرسيدم. ديدن اون همه رنگ و مد و صدا و نور كمي حالم رو بد كرد. عادت به سر و صدا ندارم. اما خودم رو نباختم با همون موهاي دم اسبي بي ريختم سعي كردم در شادي جمع شركت كنم كه مبادا يه وقت بالا بيارم!!!!!

آسمان دل پس از خروج از سالن سخت ابري و غبار آلوده بود. و ليكن الان  به فردا دلخوشم. مريم گلي من مياد و مدتي در قلب مهربونش خودم رو گم ميكنم

+ نوشته شده در  جمعه 2 مرداد1388ساعت 23:56  توسط مهراوه  | 

امروز خيلي بهتر بودم .از صبح تا ساعت 3 مشغول كارهاي روزمره بودم. در اين راستا ماهي بسيار خوشمزه اي طبخ  كردم كه خودمم باور نميشد چطور اينقدر خوشمزه شده !!!

باز تصميم گرفتم خودم رو خوشحال كنم. دلم هواي كوهستان  داشت. اما دخي  مخالفت كرد. پس  رفت خونه خاله جان تا با الهه خوش باشه منم رفتم كوه !

ام پي تري  بردم كه مثلا وقت پياده روي گوش كنم. اما اصلا دلم نيومد صداي رودخونه ، شاخه و برگ درختان و حتي عر عر خر رو با صداي آهنگهاي جور واجور ضبط سيار عوض كنم!

دقيقا  70 دقيقه بي وقفه بالا رفتم. بر خلاف ديروز كاملا حواسم بود كه كوهپيمايي ام كاملا جنبه ي ورزشي داشته باشه! طفلك عضلات استراحت كرده ام سخت متعجب شده بودند كه امروزچه خبره!!!!!!!!

ميخواستم باز بالا برم اما فكر كردم خوبه زود تر برگردم تا با" همراز" بريم سينما. آنتن نداشتم كه ببينم مهمانانش رفتند يا نه. پس مجبور شدم مسافت زيادي پايين بيام تا آنتن شكار كنم و بهش زنگ بزنم كه جواب منفي بود!

راستي بالاي كوه يه مانتو شلوار نخ پنبه خيلي ارزون و راحت و شيك خريدم. مدلش مدليه كه دراويش ميپوشند! خيلي دوستش دارم...

چيزي كه امروز به نظرم خيلي جالب بود ،تعداد زياد زنان و مردان "تنها" بود كه درمسير ديدم. گويا روز به روز تحمل ديگري سخت تر ميشه و همه دوست دارند در پيله ي خلوت و غار تنهايي خودشون سر در گريبان داشته باشند.  

در جريان اين كوه پيمايي از خود با يك چاي –ليمو ، يه كاسه شاتوت، يك پرتقال و يك قوطي استك تگري پذيرايي كردم! شام رو با دخمل و دختر خاله جان صرف كرديم. اصلاح ميكنم صرف كردند چون من چيزي نخوردم! نخواستم اون دو كيلو كالري سوزانده شده رو با خوردن مرغ سوخاري جبران كنم!

آسمان دل همچنان نيمه ابريست. و ليكن كمتر باران گرفت

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 23:10  توسط مهراوه  |