زيبا ترين و غم انگيز ترين صحنه ي راهپیمایی روز قدس
زيبا ترين تصوير ديروز را در ذهنم ، پيرمردي حدودا نود ساله با بيماري پاركينسون با پشتي خميده ساخت. او كه به زحمت ميتوانست راه برود و سر پا بايستد با صدايي كه به زحمت از گلو خارج ميشد ، با مشتي لرزان شعار ميداد " دولت كودتا –استعفا استعفا"!!!!!!!!!
و تلخ ترين و غم انگيزترين صحنه را نيز در ذهنم جواني حدودا 30 ساله با چشماني سبز، برايم ساخت. او از شدت فقر و سوتغذيه ، صورت و جثه اي بس نحيف و لاغر داشت و از بيماري صرع رنج ميبرد. وي كه از تاكستان براي كار به تهران آمده بود پس از پراكنده شدن جمعيت در خيابان نصرت دچار حمله صرع شد و با عضلاتي قفل شده به زمين افتاد. ....
قلبم از جا كنده شد وقتي به رسم تشكر دستم را بوسيد و گفت" خدا بهت سلامتي بده آبجي"!!
نميدونم چرا در ذهنم پيوندي نا گسستني بين رنگ سبز چشمانش و رنگ جنبش سبز حس ميكنم. هر دو صبور هر دو مظلوم هر دو بي پناه...
امروز يك آن شعر شاملو راحتم نگذاشت. مثل پتك تو سرم فرود ميامد. حتي زماني كه انتظار كشنده مثل موريانه روحم را ميخورد
پرواز را علامت ممنوع ميزنيد / با جوجه ي نشسته در آشيان چه ميكنيد.
پرواز را علامت ممنوع ميزنيد / با جوجه ي نشسته در آشيان چه ميكنيد.
پرواز را علامت ممنوع ميزنيد / با جوجه ي نشسته در آشيان چه ميكنيد.
پرواز را علامت ممنوع ميزنيد / با جوجه ي نشسته در آشيان چه ميكنيد.
پرواز را علامت ممنوع ميزنيد / با جوجه ي نشسته در آشيان چه ميكنيد.
پرواز را علامت ممنوع ميزنيد / با جوجه ي نشسته در آشيان چه ميكنيد.
پرواز را علامت ممنوع ميزنيد / با جوجه ي نشسته در آشيان چه ميكنيد.
.....
.....
.....
من در جستجوی قطعه ای از آسمان پهناور هستم که از تراکم اندیشه های پست تهی باشد ...
دلم گرفته. از بيسواد و كم سواد كشورم يك جور. از باسواد و تحصيلكرده اش طوري ديگر. از گدا و دوره گردش يه جور از ثروتمند بي دردش جور ديگر. از از افراد سكولار و لايئكش يك جور از مذهبي هاي دو آتشه جور ديگه.از منتقدين و مبارزينش يك جور از افراد ذوب در ولايتش جور ديگه. دلم گرفته از خودم و هر چي پيرامونم هست. از جغرافيايي كه كسي نميابي براي درد دل. كه از سايه ي خود بايد بترسي. از افراد بز دل و محافظه كار. از افراد شجاع و كله خراب. دلم از همه چيز و همه كس گرفته. كاش چشم باز ميكردم و خود را در جغرافيايي ديگر با رنگ پوستي ديگر و با زبان و لهجه اي ديگر ميافتم. كاش از خواب بيدار ميشدم و نفس راحتي ميكشيدم و ميگفتم" كابوس بدي بود يك ليوان آب لطفا"!!!
امروز وقتي ديدم اوني كه اومده نصف من نميتونه باشه از ته دل خوشحال شدم ، از خودم بدم اومد!!!!!
خودت ميدوني زودي پشيمون شدم . پشيمان از اينكه بد ِ اون افراد پليد رو خواستم. اما اگر دفعه ي بعد پشيمون نشدم چي؟ تو راضي ميشي اينقدر بدجنس بشم كه از بدي ديگران خرسند بشم؟ پس خلاصم كن. از اين جهنم نجاتم بده . راه بازگشت براي خودم نذاشتم اما نياز دارم تو هم كمكم كني. از من غافل نشو هر چند اغلب ازتو غافل ميشم
ماه رمضان امسال عهد كرده بودم به رغم سالهاي گذشته روزه نگيرم . اما ديشب دخي از من خواست سحر بيدارش كنم كه روزه بگيره!!! نميدونستم چي بگم! كه بيخيال شو وزود ميفهمي همه ي اين قصه ها افسانه است؟ يا گولش بزنم و ساعت رو كوك نكنم كه همه خواب بمونيم؟ در نهايت تصميم گرفتم بيدار بشيم و دوتايي سحري مفصلي بخوريم و منم باهاش روزه بگيرم!!!! هر چند يواشكي هر وقت تشنه ام بود آب ميخوردم اما ظاهر يك روزه دار رو حفظ كردم! نميخوام از كودكي به جايي برسه كه من در سن 38 سالگي رسيدم! وقتي هم سن اون بودم نمازم ترك نميشد و حتي يكي دو بار نماز شب هم خونده بودم! دلم نيومد از حالا بهش بفهمونم همه اينها يك فريب بزرگه! پا به پاش ميام تا خودش كم كم بفهمه!
از امروز تعطيلات تابستوني ام تمام شد و بايد هر روز سر كار بروم. چه زود روزهاي فراغت و رهايي ميگذره!!!در حالي اونجا ميرم كه سعي ميكنم نگاه تو صورت هيچ كدومشون نكنم و باهاشون هم كلام نشم. اما سعي ميكنم در كارم چيزي كم نذارم. طرفدار كوتوله سخت به ماندنم دلخوش كرده. وقتي فهميد كه كار انتقالي ام درست نشده قند تو دلش آب شد. بيچاره نميدونه اگر شده خودم رو آواره بكنم پيش اون هم نميمونم كه به قول خودش كمر مدرسه اش نشكنه! وضعيت كاري ام براي شروع سال تحصيلي همچنان مبهم و نا مشخصه.