تبليغاتX
دل نوشته ها
شاعر ني ام و شعر ندانم كه چه باشد/ من مرثيه خوان ِ دل ِ ديوانه ء خويشم

گفته بودم : "اگر  شده خودم رو در به در كنم ، پيش اون زنك كوتوله پرست  نمي مونم"! خوب اين اتفاق افتاد و در به در شدم!!! از بالاترين نقطه ي منطقه... ليز خوردم و در  جنوبي ترين نقطه منطقه سقوط كردم. درست زير خط هوايي مهرآباد .طوري كه  وقتي هواپيما ميخواد  بشينه ، همه ي پنجره هاي منطقه ي مذكور به رعشه ميافته! و من همواره به جان خود بيمناكم و منتظرم يكي از اون هواپيماها سر من بيافته و دردانه ام يتيم شود !!! ارتقا شغلي يافتم و مععععاون يك مدرسه ابتدايي  جمع و جور دويست نفره پسرانه شدم! هفت كلاس داريم كه تا خرخره از دانش آموز پر شده. در روز بازگشايي مدرسه سه كلاس از 7 كلاس معلم نداشت.( به علت كمبود نيرو هنوز كسي خودش رو معرفي نكرد)! در مراسم صبحگاه نوار سرود جمهوري اسلامي نداشتيم كه فرضا  اگر از مدارس همجوار قرض ميكرديم ، ضبط  نداشتيم و به فرض ميرفتم از خونه همسايه ضبط هم قرض ميكردم ميكروفون و بلند گو نداشتيم!!!!! خدمتگزاري هم كه نداشتيم مراقب جلوي در باشه تا اوليا وارد مدرسه نشوند .معاون پرورشي هم نداشتيم كه حداقل بياد و يه گوشه ي كار رو با من بگيره! خانم مدير جديد هم رفته بودند مدرسه سابقشون رو تحويل بدهند!!!دور از جون شما تا ساعت هشت  مدرسه عيييييييييين طويله شده بود!!!!!!

ساعت هفت و نيم بهت زده بودم و نميدونستم چكار كنم! اما ساعت 8 به خودم اومدم و با همه ي توان به قلب طويله حمله كردم! همچون قاطران مدهوش !عر عري كردم و همه ي مادران كره الاغ ها را بيرون راندم!!!!هنگامي كه همه اوليا ي محترمه را به بيرون از مدرسه تاراندم ، دست ِ  آخرين نفر  را  گرفتم و كشيدم تو مدرسه و گفتم پشت در بما ن كه  نه كسي داخل بياد و نه كسي خارج بشه!!! يك لحظه حس زندانبان بودن به من دست داد! (راستي زندانبان ها هم هميشه زنداني اند...)

قدم بعدي طلب استمداد از 4 معلم حاضر بود كه فارغ از محشري كه در حياط مدرسه بر پا بود ، گل ميگفتند و گل ميشنفتند و سال تحصيلي جديد را به هم تبريك ميگفتند( نميدونم چه تبريكي داره؟)چون خرمگس معركه  محفل دوستانه و شادشان را بر هم زدم و همه را به وسط حياط مدرسه تاراندم!! كه هر معلم دانش آموزان پايه ي مربوطه را به صف كند! قدم بعدي جمع كردن همه ي توان در حنجره  بود .لحظاتي  خود را در كارزار ميدان انقلاب و آزادي و ولي عصر حس كردم . بي محابا نعره اي سر دادم و همه را وادار به سكوت كردم  !!!!!!

 بسم اللهي و قرآني و شماره 1-2-3 همه به هم سرود جمهوري اسلامي خواندند!!!!( راستي حالا كه جمهوري تبديل شده به حكومت اسلامي بايد فكري به حال سرودمون بكنيم)!!

بعد از خواندن اسامي دويست نفر و كلاس بندي ، همه سر  كلاس رفتند و آرامش پيش از توفان برقرار شد! در اين هنگام  اندكي لاي  درِ مدرسه گشودم و براي شكار كمين كردم ! سه مادر ِ رهگذر ِ با عرضه بي خبر از همه جا در دامم اسير شدند و قبل از اينكه بفهمند چه بر سرشان آمده ،به  كلاس هاي فاقد معلم بردم! سپس  به آبدارخانه رفتم و وظيفه ي خدمتگزاري ايفا نموده و چايي خوش رنگ و عطر براي ساعت تفريح  دم كردم! و در  دلم هر چي فحش ركيك و نيمه ركيك  ميدانستم به  انتخابات و كوتوله و  طرفدار كوتوله و.... دادم و كمي عقده گشايي كردم! سپس به سرعت نور به  كلاس پنجم رفتم  و چند پسر بچه ي  درشت  هيكل كه ترجيحا قيافه رعب انگيزي هم داشتند انتخاب كردم كه ساعت تفريح بتوانم با نيروي قهريه  پسركان  افسار گسيخته ِ گريخته از خانه هاي قوطي كبريتي كه سه ماه انرژي ذخيره كردند رو مهار كنم!

زنگ تفريح گرچه فقط سه  مورد كتك كاري  و  پنج مورد زمين خوردن و  يك مورد  جر خوردن لباس داشتيم  ولي شكر خدا  به خير و خوشي تموم شد. و كلا امروز به خير و خوشي تموم شد!!! فردا هم خدا بزرگه. قطعا از امروز بدتر نخواهد شد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 22:51  توسط مهراوه  |