
فکر خرید یک چراغ مطالعه، خیالم را به گذشته ی دور ِ دوران نوجوانی ام پرواز داد."خانه ی کوچک پدری"...
فضای محدود خانه و شاید سکوتمان در بیان خواسته هایمان سبب میشد همواره برای بدست آوردن هر چیز، مدتها صبر کنیم.سومین فرزند پس از برادرانم بودم.
روزی برادر بزرگترم با چراغ مطالعه ای قرمز رنگ به خانه آمد و در فکر کودکانه ام بهترین وسیله ای بود که میشد با آن شاگرد اول کلاس شد! و چه می دانستم که برای بدست آوردنش چهار سال باید صبر کنم؟! زمانی که او برای ادامه ی تحصیل از خانه ی پدری هجرت کرد و همه ی اموالش را به ما سپرد.
اموالی که پس از او به برادر کوچکترم رسیده بود.او نیز پس از مدت کوتاهی از ما دور شد.نبودِ او تنهایی ام را عمیق تر و اندوه نا شناخته ام را افزون تر کرده بود.اما با این وجود ،سخت دلخوش بودم. چرا که میتوانستم بی دغدغه و حضور رقیب با چراغ مطالعه ی قرمز رنگم درس بخوانم!!!!!!!!!
گوشه ی دنج اتاق بزرگی که با پنجره ای ،به درخت همسایه و آسمان منتهی میشد.رادیو ضبط کوچک وفرسوده ای که همه ی عشقم شنیدن برنامه ی "راه شب" بود. میز تحریر کوچکی که پشت آن وقت مطالعه قوز نمیکردم.بخاری برقی چهار شعله ای که گرمی بخش ِ شبهای سرد ِ جیره بندی نفت و نبودِ گاز بود...
شبهایی که در آرامش ِ خانه ی پدری،از راه پنجره و از کنار ِ درخت ِ همسایه، به ابرهای آبستن ِ باران، چشم میدوختم و نور قرمز رنگ بخاری صورتم را ملتهب می کرد ، به موسیقی آرام برنامه ی دلخواهم گوش می سپردم .آهسته پلک هایم فرو می افتاد وخود را به دست رویا می سپردم که خیالم را با خود به آینده بَرَد.گویا خیال بزرگ شدن در سر داشتم!...