تبليغاتX
دل نوشته ها - قصه ي دلدادگي...
شاعر ني ام و شعر ندانم كه چه باشد/ من مرثيه خوان ِ دل ِ ديوانه ء خويشم

 

يكي بود يكي نبود

يكي از روزهاي خوب بهاري

پرنده اي تنها ،

بر لب پنجره ي چشمانت نشست

و از كاسه ي پر مهر دستانت

جرعه اي عشق نوشيد

زان پس

به وقت بي پناهي

پناهش دادي

به وقت تشنگي

سيرابش كردي

به وقت تنهايي

همدمش شدي

و سرانجام

در اوج نياز

رهايش كردي...

اما پرنده ي تنها

همچنان به اميد زيارت چشمانت

در قاب خالي پنجره ي عشق

به انتظار نشسته است

نه امید ماندنش هست

دربرهوت هيچكس

نه توان رفتنش هست

در ازدحام  همه كس ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 17:41  توسط مهراوه  |