ميدونم بنده ي خوبي برات نبودم. ميدونم هميشه باهات لج بازي ميكنم، ميدونم گاه اينقدر ميخوام باهات لج كنم كه خودمو (كه ميدونم چقدر دوستش داري) رو ميخوام نابود كنم ميدونم مدتيه كه با خودم عهد كردم نه از تو سخني بر زبان آورم و نه از عشق! كه ميدونم هر دوي شما از يك جنسيد....
اما ببين! امشب باز سراغت اومدم. نميگم پشيمونم ميدوني هميشه زبون گلايه ام درازه! خودت منو اينجوري آفريدي مگه نه؟خودت گفتي دوستم داري حتي اگر خودمو برات لوس كنم! حالا خودت بگو جز تو كي اينقدر ناز منو ميكشه؟كي ميتونه بفهمه چي ميخوام بگم؟كي ميدونه چي دلم ميخواد؟
ميدوني كه باز منتظر معجزه ام. اگر براي تولد امسالم تو به من كادو ندي، كي ميخواد كادو بده؟ كي منو خوشحال ميكنه؟ كي به من بگه :مهراوه هنوز فراموشت نكردم...؟
اين روزها همش ياد حرف حميد هامونم اونجا كه فرمون ماشين رو محكم چسبيده و ميگه: خدايا يه حركت يه گردش به چپ يا راست فرقي نميكنه فقط يك حركت...
منم بهت ميگم خداي من:فقط يك معجزه ميخوام. ميدوني ته دلم هنوز بهت ايمان دارم پس نا اميدم نكن و نشونم بده كه هنوز دوستم داري و به ياد مني...