تبليغاتX
دل نوشته ها - بايد امشب بروم...
شاعر ني ام و شعر ندانم كه چه باشد/ من مرثيه خوان ِ دل ِ ديوانه ء خويشم
گفتی : بیا.... آمدم

گفتی : برو... رفتم

گفتی : برگرد...بازگشتم

گفتی : بمان... ماندم

باز بگو : برو ... اینبار هم خواهم رفت

من قادرم همه ی عمر ،سر سپرده ی بهانه های كودكانه ات باشم.

من قادرم همه ی ثانیه های عمرم را فدیه ی  یك لبخند تو كنم

پس باز  شکیبا و سربزیر و خاموش رفتم.

 آنچنان بی صدا ،که نشانی ام را حتی باد نداد...

+ نوشته شده در  شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 21:15  توسط مهراوه  |